X
تبلیغات
دوستت میدارم افسوس که نمی دانی

دوستت میدارم افسوس که نمی دانی

دوست داشتن کسی که نمی داند یا دوست ندارد که بداند

درباره من
نوشته های این وبلاگ در برگرینده شخص خاصی نمیباشد بلکه زایده تصورات وتخیلات نویسنده میباشد وشاید به علت تکرار خود نویسنده هم به این باور رسیده باشد و اشتباهات مرتکب شده را دراین باور که شخص وجود خارجی دارد را بپزیرید اشتباه اشتباه است ماهیتش پس تغیر نمکند پس ماهیت افراد تغیر نخواهد کرد در نتیجه برای شخصی که با زاییده ذهنش زندگی میکند این یک رویاء است چه بپذیرید چه نه .و دوست دارم با رویاء زندگی کنم نه در رویا زندگی کنم تفاوت آنچنان است شاید درکش برای همه آسان نباشد .وجود خارجی مخاطب از لحاظ فیزیکی در حیطه مادی گرایی است پس برای آن کس که وجود متافیزیکی را درتصور میگنجاند وجود فیزیکی معنایی ندارد در نتیجه به علت بی نیازی شخص مخاطب در دنیای مادی میتوان تصورات وتخیلات را با عشق در آمیخت و شخص مخاطبی را در تصور ساخت حتی اگر شبه ای از فرد مورد نظر وجود خارجی داشته باشد
منوی اصلی
تازه ترین مطالب
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب
امکانات
RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

چوبخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان تیره گشت جهان را دگرگونه شد رسم راه  .تو گویی دگر نتابد مهر ماه زمی نشه ونغمه از چنگ رفت زگل عطرو معنی زفرهنگ رفت .ادب خوار گشت وهنر شد وبال .به بستند اندیشه را پروبال. جهان پر شد از خوی اهریمنی .زبان مهر ورزیده و دل دشمنی. چو با تخت منبر برابر شود  همه همه نام قلی وتقی شود ز شیر شتر خوردن وسوسمار عرب را بجایی رسید کار که فر کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 13:34 توسط سارو |
اي كاش ميتوانستم خود را در آغوش سادگيها رها كنم اي كاش معني غربت.تنهايي .رفتن را درك نميكردم  نميداني ساده نيست به رفتنها بنگري در حالي كه تو بدرقه كننده نباشي آسان نيست دلت را در زير خروارها خاطره مدفون نمايي و كلبه عشق را مدفن آرزو ها نمايي وبجز خاطرات توشه اي براي پايان راه نداشته باشي و جز قطرات اشك همدمي تورا نباشد وآْغوشي جز اغوش سرد زندگي را احساس نكني تو چه ميداني انتظار چيست تو چه ميداني پايان چيست در حالي آغازي نبود در هم شكسته ام شايد چشمهايم گريان است ولي هنوز تورا جسنجو ميكند و هر شب در خاطراتم تو را با من همره ميسازد دوست دارم بي تابي دلم را به تو ببخشم اما تو چه ميداني حجم بوسه هاي خالي چيست گرمي تو را تنها در خيالم احساس ميكنم عشق زيباست عشق باور نكردنيست  بخاطر فرياد ناله هايم بخاطر قلب پاكت به انتظار ميمانم  تا روزي كه دوباره....
زنده باد بر اين سكوت سكوتي كه همه چيز را در خود نگاه ميدارد جراها وبايدها.رفتنها .پايانها      براي تو .در كنار تو روزي من شكوفه خواهم زد  علي رغم تهديد زمستان  دوست داشتن را سر ميدهم حتي اگر شاخه اي براي روييدن نباشد حتي اگر اين انتظار وجودم را از بودن تهي كند چون بزرگ تر از اني كه براي تو پاياني باشد
با خود عهد بسته ام ديگر به پايان نيانديشم حتي اگر پاييز بميرد حتي اگر زمستان نياييد حال  كه تنها پناهگايم سپيدي كاغذ است و همدم اشكهاي نيمه شبم سياه كردن كاغذ است  مينويسم تا دلتنگيهايم را

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 15:28 توسط سارو |
افسون=تنها ....سکوت=؟.....زمستان است برف میبارد ؟.... بازهم سکوت ...... زیبایی زمستان به سکوت است   .. نه سکوت .. تورا با خود خواهد برد ... شهامت .... به مانند کوه باش ..... من هستم پس امید هم هست .... رویا چه خواهد شد .... برف میبارد پس زمستان است ... نه سرد است است  پس زمستان است ... سپیدی برف را نمیتوان انکار کرد .... شهامت بر ای بیان است ؟   تو میدانی ای دوست   را دشوار است .. تو هستی .. پس تو کیستی ... چرا آمدی چرا رفتی ...برف با شهامت است چون بودنش را به زمین.... پس تو کیستی ... اگر توهستی پس چرا نمایی  به مانند برف ..برف میبارد زمستان زیباست به زیبایی پنهان ماندن تو ...بگو اگر نیستی ... باش ذبگو هستم ...وبازی زیباست ولی ....افسون در تنهایی آرمیده ... شهامت وجودت را لبریز میکند .... احساس بودند زیباست ... شهامت بودن یا نبودن ..... بازی جملات زیباست ..جملات در پی اثبات تواند.....  
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:34 توسط سارو |

زنده ای .باز خواهی گشت .امید . شوق . سکوت .تنهایی .وجود دارد .خوانده ای از روز پایان . هستی با باد در حرکت باشم .باشم بروم .بمانم .چه کنم . تنهایی ...باز سکوت  تابه کی . آری .نه .بی تفاوتی .چه هست چه میکنی . همه چیز را به فراموشی بسپارم .میخوانی .تامل .تاثیر . بی پاسخ بمانم با توام ای تنها .تنها تنها در هیایوی زندگی غرق گشته ای . یا درسکوت خود . یا باد تو را با خود برده است .چرا بی پاسخ.باد را.تا به ابد پاسخ نمیدهی......زنده ای ........اصلا میخوانی........ چرا ؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 15:30 توسط سارو |
پایان راآغاز گر که بود که اینچنین با سکوت در آمیخته ام نه میدانم به کدامین لبخند تو گریه کنم نه میدانم با کدامین نگاهت لبخند زنم پایان را تو آغاز  گر بودی تو بودی پس ایستاده ام تا به روزی که .. تو باز آیی .. شاید  پاسخت پس از خواندنش لبخندی باشد از سر تمسخر .....  پروازی ناتمام.مرا با بالهای شکسته در قبرستان سکوت رها کردی آرزویت این باشد که پر گیریم و پرواز کنم بر اوج آسمانها فریاد بر کشم نام تورا

حال در سیاهی در تیرگی سکوت چه آرزو میکند برای من ........   در حسرت گمگشته کذشته

سکوت برایم آرزو میکند آنچه را که دوست دارم فراموش کنم و به یاد آورم آنچه را که دوست ندارم سکوت شایدقطرات اشک مرا نمیبیند

از دیروز خوشبختی تا به امروز مرده ....ای رهگذر بیگانه بر گور من آرزو نکن تو چه میدانی چه آرمیده در این گور تو چه میدانی انتظار چیست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:50 توسط سارو |
باز غم باز اندوه میزند بر قلب من با حسرت در سکوت ممتد جاده

ادامه دارد........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 15:14 توسط سارو |
سده های بسیاریست که باد درمیان ستونهای قصر داریوش می پیچد وهنوز هم آفتاب در سرزمین هخامنش طلوع میکند وهنوز نام کوروش زنده و آرامگاهش پابرجاست وهنوز هم نام آرش  کماندار دل هر دشمن ایرانی را به لزره میدارد

 

نوروز  این عید غیر عربی بر شما مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:2 توسط سارو |

آفتاب در خواب است من نگران.عشق من زاده ناله نی چوپانیست ساده که در بیکران سکون بر دوش سرگردان باد پس از طپیدن قلب آسمان رویش جوانه را باور دارد .غرق رویای یک خواب عشق ساده چوپانی را باور دارد.نگرانم که مبادا آفتاب در خواب بماند ندای نا امیدی با بع بع گوسفندان در سکوت شب فرورود.افسوس دل بیماردل بیمار این چوپان جایگهی است بر غم .افسوس . ولی کس ندانست افسوس مرا  مرده بود قلب من از شب بیداری عشق نه کنون دیگر نفسی است نه هوای هوسی تنها روشنایی این کوچه بن بست خاطراتی است در هم شکسته که معبد نیمه شبهای من است

فریاد بکش و نفریین کن سکوت شب را تاکه روزی فانوس خاموش سیاه بشکند انتظار یورش تاریکی را.فریاد بکش همصدا با شیون خاموش ناقوس سکوت فریاد بکش تا انعکاس ناله هایت روح سر گشته شب را آشفته سازد

خنده میکرد میرفت روزی غم بر دیده حسرت زده من کس نمی دانست آن روز خنده از آن چه بود .آه ای مظهر تنهایی آه ای غم http://s29.aks98.com/files/58072045051292558738.jpg

 

http://s29.aks98.com/files/15529430516944816804.jpg

برگرفته ازغم بود درد دل من نه از http://s29.aks98.com/files/65022695962283108821.jpgآتش بی دود (اتحاد بزرگ نویسنده   نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 12:43 توسط سارو |

قصه من حماسه نیست .غزل نیست .قصه گریستن زیر باران است .قصه فرو ریختن است قصه آتش زیر خاکستر .عصیان سکوت است و پیکاریست با تنهایی. خرمنی است که میسوزد چه زیر باران باشد چه زیر آفتاب .روشن شده است چه با کبریت خیس چه با دستان خشک .کبریت نیست که مقاومت میکند بلکه قلب من است که در انعکاس سکوت با فانوس تنهایی همراه با کاخ خیال در انتظار طلوع در جاده سرنوشت مستانه فریاد می کشم این گناه من نیست .گناه حقیقت است پس گناه حقیقت رنج زندگیست شاید همین رنج باشد که نگذارد چشمانم در حماقت کامل کور گردد .سیاهی تابوت مرگ به خاطر پایان زندگی نیست پس روشن نشدن کبریت نیز بخاطر خیس بودن آن نیست

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 13:30 توسط سارو |

پاییز آمد ولی خزانش همه آنچه را که روییده بود با خود برد دیگر پناهگاهی نمیابد آن برگ زرد. حتی در پناه خاطره ها فاصله ها را نمیتوان از یاد برد. خاطره ها را یارایی در برابر  جبر رفتن نیست کاش هیچ زمانی روییدن نبود ودر خواب زمستان تنها به امید زنده میبود. کاش زیستن را آغاز نبود که پایانش اینچنین باشد سکوت شبهای پاییز دلیلی است بر پایان  .پایانی که آغازش خزان بود زندگی فاصله ایست  بین سبز شدن آن برگ وخزانش  ........شاید خزان من نیز رسیده باشد  دیگر توانی برای بازی با کلمات و انگیزه ای برای سیاه نمودن صفحه ای دیگر از خاطرات نمیبینم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 14:50 توسط سارو |
نوشته های این وبلاگ در برگرینده شخص خاصی نمیباشد بلکه زایده تصورات وتخیلات نویسنده میباشد وشاید به علت تکرار خود نویسنده هم به این باور رسیده باشد و اشتباهات مرتکب شده را دراین باور که  شخص  وجود خارجی دارد را بپزیرید اشتباه اشتباه است ماهیتش پس تغیر نمکند پس ماهیت افراد تغیر نخواهد کرد در نتیجه برای شخصی که با زاییده ذهنش زندگی میکند این یک رویاء است چه بپذیرید چه نه .و دوست دارم با رویاء زندگی کنم نه در رویا زندگی کنم تفاوت آنچنان است شاید درکش برای همه آسان نباشد .وجود خارجی  مخاطب از لحاظ فیزیکی در حیطه مادی گرایی است پس برای آن کس که  وجود متافزیکی را درتصور میگنجاند وجود فزیکی معنایی ندارد در نتیجه به علت بی نیازی شخص مخاطب در دنیای مادی میتوان تصورات وتخیلات را با عشق در آمیخت و شخص مخاطبی را در تصور ساخت حتی اگر شبه ای از فرد مورد نظر وجود خارجی داشته باشد     
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:52 توسط سارو |
عشق آن نیست که تو پنداری
از شکسته شدن چه میدانی
عشق افراط وتفریط نیست
جایگاه امتحان وتردید نیست
عشق پرواز است بس
روح را جدا از تن است .بس
پس نگو ای مدعی بهر من از عشق 
مرا مهر تفریط نزن در عشق
تو چه میدانی پرواز را..............................
روز را به شب . شب را به صبح در پی او

پس هر آنچه بود پاسخی بود به کردار او

اگر از باد نشنیدن صدایی

پس نلرزد در پی او حتی پر کاهی

تو خود مدعی نشو از سخن او

شاید او تو باشی در دوروح

نوشته شده
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 13:49 توسط سارو |
گرچه نیستی در کنار من ولی همیشه وجودت را احساس میکنم نمی دانم با چه غروری از شبهای خیس پاییز واز سردی سپیدی  زمستان گذشتی و تنها برای من خاطره ای از آرزوی دست نیافتنی  باقی گذاشتی و شاید در تصورت این باور نگنجد که بی تو تنها مانده ام وچرا آن همه لحظه های با هم بودن را سرنوشت مجالی بر بودن ندادو اینچنین پایانی را رقم زد  نمیدانم چگونه پایان را آغاز نمودی  ولی من باختم ودر سرابی به نام عشق و شکستم در راهی  که آغازش با من بود ولی پایانش....ودیگر زمان ما را  یاری نمیکند وتمام لحظه های با هم بودن را باخته ایم  حتی برای یک لبخند   وپایان غرور مرا با قلب خود نوشتی و ای کاش سکوتت را بروجود تنهای من آشکار نمینمودی وبر خزان من نظاره گر نبودی دوست نداشتم در عمق شب دستان تنهایم را بر جستجوی  سایه  ای از عشق تمنا کنم و دوست ندارم همیشه پاییز باشم در انتظار زمستان . شکستن من شکستن قلبی بود که روزی عاشق شد و برآن استوار ماند و شاید ساده بود ولی زمانی دوست داشتن را سرودی باهمین سادگی نمیدانم اگر نیازی .احساسی . عشقی نبود پس چرا قلب من به آتش کشیده شد و شاید برای تو گذشتن ساده بود و شاید به مانند شکسته شدن قلب عروسکی بود که آن کودک بازیگوش در سایه محبت مادر به فراموشی سپردش  اما من آنچه را فدا کردم احساساتم بود و آنچه که شکست قلبم بود
+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:39 توسط سارو |
شاید در رویایی زندگی می کنم که احساسات خویش سازنده ان باشد اگر حتی این ساخته ذهن من باشد باز هم خللی بر حقیقت آن وارد نمی شود هم اکنون که در سراشیبی قرار گرفته ام هنوز قلبم از تنهایی عصیان می کند سرکش است از تو به خویشتن و حال از خویشتن به حقیقت وجودی تورسیده ام وشاید به عرفان ویا دچار جنون گشته ام......شاید کویر. فریب سرابی بیش نباشد ولی در دل کویر در تب و تاب  صحرا در اغوش افتاب آب را می توان یافت. اینجا هراسی از باریدن نیست بلکه درد.آن ماسه تک افتاده از صحرا است غربت است التهاب درد ناگفته هاست که مرا به سوی تو می کشاند و اشتیاق ،بی قراری ها،اشکهای صامت مظهری از تنهایست برای فرار از ان برای رسیدن به تو سقوط آزمونی است. ساده...همانطور که پرواز را آموختم.

روحم در پی تو پرواز را فریاد می زند و هنگامی که وجود تورا احساس می کنم رنگ آرامش وجودم را پر می کند.گرمای خاک ،نبض زمین را احساس می کنم نادیده ها را نمی توان دید بلکه باید در ان محو شد ..آری نیستی را با تو احساس می کنم وبا تو می توان به مطلق رسید.و وحشت نبودنت را یاد برد.سکوت شکننده تر از ان است که در برابر خواسته ها ی قلب من ایستادگی کند هیچگاه نتوانستم و نخواستم که دوست داشتن را انکار کنم چشمانم هیچگاه قدرت آنرا نداشته است بر صورت تو خیره گردد ولی قلبم سالهاست در پی تو است. دوست دارم نوشته هایم همانطور که وجودم را می سوزاند مرا گامی به تو نزدیک سازد و چه می شد تپشهای عاصی قلبم شبهنگام خواب را از چشمان تو می ربود.و باهم به زیارت تابوت عشق میرفتیم ..تا شاید در بیکران پهنه ی زندگانی به درد آشنای من می گریستی تا نفس می افتادو به آنسوی زندگی پرواز میکردیم  ودرآنسوی بیکران ابدیت است ودر انسو فاصله ها رسیدنی ست پس تا رسیدن فاصله ها همچون یک تصویر به خواب فرو می روم ..دیگر هراسی از برف و زمستان نبودودر اسفند با صدای بازگشت پرستوها بیدار می گشتم تا سکوت و فاصله ها ها را دیگر نبینم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:49 توسط سارو |

باز از نیمه های شب گذشته است سکوت بر زمان هجوم میبرد نا امیدی  مرا آشفته ساخته است در ژرفای خیال تو غرق گشته ام  به تویی که زمانی که احساس کردم نیازمند تو ام  تو نبودی و زمانی که در انتظار نشستم نیامدی حال که نیستی هر نیمه شب همچون دیوانگان تو رادر خیالم فریاد میزنم  به تویی می اندیشم که نمی دانم چگونه اینچنین مرا آشفته ساخته ای ای کاش متوانستم ناگفته هارا دوباره برایت  بازگو کنم ولی تو نیستی آن را با قطرات اشکهایم بر روی سبیدی قلبم حک میکنم تا روزی اگر باز گشتی شاهدی بر آن باشد حتی نوشتن مرا دیگر ارام نمیکند نمیتوان بنویسم  سکوت مرا با خود میبرد  توانی دیگر نیست.......حتی نوشتن....حتی گریستن.... چهزندگي فاصله آمدن و رفتن ماست, شايد آن خنده كه امروز دريغش كردي، آخرين فرصت همراهي ماست شد..

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 1:17 توسط سارو |
نیمه های شب است دوست ندارم با کلمات بازی کنم امشب میخواهم دردم را ساده بگویم برایت بگویم که چقذر ذوستت دارم که نبودند امید را از من دور کرده است اصلا نمی دانم نوشته های مرا میخوانی یا نه ولی بدان کوچکترین ذره ای از دوست داشتنم نسبت به تو کم نشده است هر صبح که از خواب بر میخیزم در انتظار توام هم اکنون از بلندایی که همیشه برایت مینوشتم بر ان سویی که تو در خواب هستی خیره گشته ام دوست ذارم در این سکوت در کوچه ها به راه افتم  تا بوی تو را احساس کنم  نمی دانم چگونه اینچنین براحتی فراموشم کردی  ای کاش اینچنین وابسته تو نمیشدم که اینچنین نتوانم حتی برای یک لحظه فراموشد کنم ولی دوست دارم که تورا دوست بدارم حتی اگر من برای تو برگ خزانی بیش نباشم کاش میدانستم تو اصلا به من فکر میکنی نمی دانم کاش میدانستم در قلبت چه میگذرد ای کاش نمی دانم جه بگویم شاید برای تو بازی بیش نبود ولی برای من زمان هرچه بیشتر میگذرد بیشتر احساس میکنم که دوستت دارم  نمی دانم چه کنم ولی نمی توانم فراموشد کنم قلب من برای یک باردوست داشتن را تجربه کرده است و ان را حک کرده است شاید ندانی ولی مرا شکستی  نمدانم چه بگویم ولی شاید من احمقی بیش نیستم شاید هم  شرایط ت را درک نمیکنم ولی نمی دانم دوستت ذارم  نمی دونمچکار کنم سرگردونم دوست دارن اهنگی رو که گوش میکنم برات بنویسم
میدونی وقتی که رفتی    رفتی و از من گذشتی  نوشتم رو ذیوار اسمتو یادگار  می دونی دوست دارم من میدونی عاشقتم من  مثل عاشق دیونه که فقط از تو میخونه  میدونی اگه بری میمیرم اره خوشگل من  نسترن عشق من  تو بمون پیشم  برگرد عزیز من تن خسته من اغوشخسته تو رو میخواد  دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 2:29 توسط سارو |

نميدانم چگونه تنهايي را تجربه كنم حال كه عشق من تبديل به جنون گشته است و انعكاس ناله هايم تنها حسرت آتش عشق را در من شعله ور ميكند آتشي كه عاشق ترين قلبها را به زانو در مي اورد فرو ريختن خود را ميبينم كه نشاني از بي وفايي توست
گويا سرنوشت مرا به انتها رسانده است ميداني جه ميگويم لحظه هاي ناگزير ديدن را به من ياد اور ميشود دوست دارم تاپايان سكوت تورا نظاره گر باشم هرچند كه تو ديگر نيستي  هنوز دوست دارم در نيمه هاي شب همراه با ناله هاي سكوت فرياد زنم  تا آنجا كه ديگر در انتظار همدردي نباشم با حسرتي كه همه شاديهاي مرا به آب ميدهد چشمهايم هنوز به انتهاي كوچه خيره است با خود ميانديشم  شايد اين پايان آغاز غم انگيزيست
احساس ميكنم بر پهنه كران ناپديد گشته ام و سياهي هول انگيزي تنهايي مرادر خود محو نموده  شايد حرفهايم ديگر برايت غريب است دوست ندارم يك عشق بي فرجام باشم روحم سر گردان و قلبم سر گشته است  يك بنفشه خشك چه ميتواند باشد در شيون بادهاي سركش انچنان به پرواز در ميآييد كه حقيقت وجودش انكار ميشود
نگرانم.نگرانم از خوشه گندمي كه در زير پها به فراموشي سپرده شده نگرانم حتي پرنده اي آن را بر نميچيند
دوست دارم راه را دوباره تجربه نمايم وسكوت بيابان را با ناله هاي قدمهايم بشكنم و بر روي سپيدي برف با سياهي قلبم بنويسم هر شب انتظار را هزاران بار انتظار را تجربه ميكنم تا يك شب بادها ذره اي از بوي گل ياس را برايم به ارمغان آورد
اي كاش ميتوانستم خود را در آغوش سادگيها رها كنم اي كاش معني غربت.تنهايي .رفتن را درك نميكردم  نميداني ساده نيست به رفتنها بنگري در حالي كه تو بدرقه كننده نباشي آسان نيست دلت را در زير خروارها خاطره مدفون نمايي و كلبه عشق را مدفن آرزو ها نمايي وبجز خاطرات توشه اي براي پايان راه نداشته باشي و جز قطرات اشك همدمي تورا نباشد وآْغوشي جز اغوش سرد زندگي را احساس نكني تو چه ميداني انتظار چيست تو چه ميداني پايان چيست در حالي آغازي نبود در هم شكسته ام شايد چشمهايم گريان است ولي هنوز تورا جسنجو ميكند و هر شب در خاطراتم تو را با من همره ميسازد دوست دارم بي تابي دلم را به تو ببخشم اما تو چه ميداني حجم بوسه هاي خالي چيست گرمي تو را تنها در خيالم احساس ميكنم عشق زيباست عشق باور نكردنيست  بخاطر فرياد ناله هايم بخاطر قلب پاكت به انتظار ميمانم  تا روزي كه دوباره....
زنده باد بر اين سكوت سكوتي كه همه چيز را در خود نگاه ميدارد جراها وبايدها.رفتنها .پايانها      براي تو .در كنار تو روزي من شكوفه خواهم زد  علي رغم تهديد زمستان  دوست داشتن را سر ميدهم حتي اگر شاخه اي براي روييدن نباشد حتي اگر اين انتظار وجودم را از بودن تهي كند چون بزرگ تر از اني كه براي تو پاياني باشد
با خود عهد بسته ام ديگر به پايان نيانديشم حتي اگر پاييز بميرد حتي اگر زمستان نياييد حال  كه تنها پناهگايم سپيدي كاغذ است و همدم اشكهاي نيمه شبم سياه كردن كاغذ است  مينويسم تا دلتنگيهايم را با تمام وجودت احساس كني    

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:50 توسط سارو |
شک و تردید،بیم وامید تلاطم انتظار هیچکدام تعبیری جز رفتن تو ندارد نه ضرورت و مصلحت رادرک می کنم نه تضاد و نه واقعیت را  هیچکدام در من سستی ایجاد نمی کند .                                                                                     

احساس می کنم چهره ات را هاله ای از غبار مه در بر گرفته هر چه بیشتر تلاش می کنم بیشتر دور می شوی شاید عشق دیداری باشد در آنسوی آسمانها اگر این تنها امید من باشد باز هم امیدوارم گرچه گذر زمان بر من دردناک است دوست ندارم حکایتی باشم در برابر سرنوشت که هر گونه دوست دارد مرا بر سپیدی کاغذ بنگارد .دوست دارم خود نگارنده آن باشم حتی اگر نتوانم  بنویسم تناقضی است در پاسخهایی که خود می دهم نیاز را در خود احساس می کنم فریادهایم پریشان است صدایم را کسی نمی شنود تلاشهایم بی نتیجه ..سکوت شکنجه امیز را دوست دارم ناله های الوده به دردم را هر شب در خلائ زمان فریاد می زنم  تا شاید بی معنایی سکوت را بشکند وشاید من در خیالاتی بلند غرق گشته ام...نمی دانم ولی غمی برجانم نشسته است که هراز چندگاهی هم نشین چشمانم می شود ..هرچه بیشتر می اندیشم بیشتر در خود فرومیروم شاید دوست دارم در غم زندگی کنم .شاید اندوه تجلی از پاکی عشق باشد.در این حالت روح و جسم با هم پیوند می خورند.غم با اشک همراه می شود.تجلی از تلفیق مادی و معنویت ... شاید این دلالتی باشد بر این که دلهای پاک سکوت،غروب و پاییز را دوست دارند زیرا خود را به پایان نزدیکتر می ببینند..در آغاز آرزوی مطلق تو بودی و در پایان نخستین آغاز را آرزوست .زمانی که در در رویای تو روحم به پرواز در می آید بی نهایت مطلق را درک میکنم شاید این آرمانی است که روحم را به پرواز وا می دارد تو چه می دانی پرواز روح چیست روحم بی تاب می شود وجودت را فریاد میزند وخود را از بند دنیا میرهانم  روح به عصیان میرسد .نگران. عشق به گریز از مادیات روحم احساس غربت میکند  میکوشد از اسارت رها گردد تورا احساس میکنم تو برای من پاک ترین پاکها و مطلق ترین مطلق ها .عرفان برای من در وجود تو تجلی میابد  من خود را محکوم به پرستش تو میدانم حتی اگر تو نخواهی میمانم در انتظار .وشاید انتظار خود فلسفه ایت  
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 13:21 توسط سارو |

بسيار ساده لوحانه است اگر بپندارم با كلمات بازي نموده ام در برابر فهم خويش احساس دروني خود را مخفي بدارم  من دوست داشتن را با تو اموخته ام چگونه ميتوانم اموزگارم را به فراموشي بسپارم چگونه مهر ورزيدن و انتظار كشيدن را فراموش نمايم .
انتظارو. در انتظار عصيان مغروري كه بشكند اين سكوت را ..سكوتي كه مرا به حماقت وگاهي به فنا محكوم ميكند.انتتظار پايان نيست اغازيست بر بودند هنوز بودند را در كنار پنجره اي روياي خويش تجسم مينمايم ويقين دارم روزي به حقيقت ميرسد پس تا به ان روز در كوجه انتظار رو به ان پنجره مينشينم ودوست دارم دارم به دور از غوغاي دروغ اميز اين زندگي سرد در كنج معبد روياي خويش درانتظاربمانماتا شايد روزي دستي از تقدير يا تفكري از تدبير خواست مرا با خود همراه سازد و يا شايد در درتفكري از اعجاز خواب بر چشمانم مستولي يابد و هنگامي كه چشمانم را بگشايم انتظار را پاياني باشد
تو جه ميداني بر من جه ميگذرد جسم را شايد ياراي مقاومت باشد روح را تواني بر استواري نيست سكوت فضاي درونم را پر كرده است دوست دارم سكوت مرا با خود همراه سازد تا اينچنين در انتظار وحشت پايان را تجربه ننمايم بناي احساسات من اتشفشاني نبودذ كه حال سركش كرده باشد  احساساتم انعكاسي است از درونم جرياني است ممتد از عمق وجود
تو چه ميداني.. حال كه ايستاده اي بالاتر هر چيزي شايد هم بر بلنداي غرور اين گناه من نيست  اين زندگيست كه در وجود من مرگ را ميپروراند اين يورش وحشيانه يك خزان ناگهاني است كه مرگ را به خنده وا ميدارد حال  كه در پس پرده ياس انتظار را با خود زمزمه مينمايم و پيكر عريان زندگي را انگونه كه است ميبينم ولي اميد در پس اين خزان زنده است شايد براي تو گذشته تصوير ترك خورده اي از خاطرات باشد ولي من با گذشته در اينده زندگي ميكنم
خسته ام. ميهراسم. تنهايي وجودم را در بر گرفته است چه قاطع قضاوت ميكني و به چه راحتي از احساسها ميگذري .شايد هم احساسي نبود و شايد بازي كودكانه اي بود .سكوت .سكوت .خدايا اين بود انچه ميپنداشتم ايا جز اين كلامي نيست پس مرا جه شد كه اينچنين باختم در بازي كه .......
ولي سوگند به زيباي اين سكوت در قلبم احساسش كردم وچشمهايش هنوز برايم سخن ميگويد حال كه نيست دردم را برسپيدي كاغذ مينگارم تا اگر روزي باز امد برحقيقت من سوگند را فرياد زند
ارامش جهره ات و بي تفاوتي نگاهت  بي شك انديشه اي است بر شكست خاطرات بر نابودي گذشته بر نابودي من ولي انان كه پروردگار را خويش را يافتند عاشقانه او را دوست دارندو حال من بنده همان خدا را عاشقانه دوست ميدارم كه در بنده اش نمودي از افريدگارش ميتوان يافت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 7:28 توسط سارو |
شاید خاطره ها را فاصله ها نابود کند یا ان را کمرنگ اما این خاطره نیست ان جزیی از بودن من از زیستن من .من با یاد تو زندگی میکنم حتی اگر کسی مرا به یاد نیاورد حتی اگر کسی وجود تنهای مرا احساس نکند حتی اگر ساحل موج را از خود بدور کند ولی من باز خواهم گشت  روزی خواهد امد که فاصله ها نیز نتواند مرا از ساحل دور نگاه دارد تا ان روز زنده میمانم اگر حتی صد ها بار مرا از خود دور نمایی نمیدانم جه میگذرد نمی دانم چه گویم دردمندم دردی که ارامش ان پرواز روح من شاید تسکینش کند شاید نبینمد اما گفته بودم تصویرت را بر قلبم حک کردم تا زمانی که چشمانم از دیدن تو ناتوان است تورا در روح خود نگاه دارم اری شاید تو رفتی ولی من میمانم تا روزی از سفر بازگردی 
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 20:26 توسط سارو |

هر روز تصویرت را در ذهنم نقاش میکنم

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 23:36 شماره پست: 27

بی اختیار در نیمه های شب قلم در دست گرفته مینویسم  به نظر میرسد با خود سخن میگویم ولی وجود کسی را احساس میکنم  اری بطور غریبی وجود تورا احساس میکنم  حس میکنم با تو سخن میگویم .در این اتاق که  به مانند قبر است کسی وجود ندارد  تنها احساس تو مرا یاری میکند که بنویسم روحم سنگین شده است و با سخن گفتن با خیال تو به ارامش میرسم  یادت میاید من همان جغد هستم که انشب تو را به مانند خود خواندم ولی ناله هایم در گلویم گیر کرده بود وفریاد بر نیاوردم انشب با خود می اندیشیدم خواهم مرد و احساس مییکردم مرگ اهسته اهسته اواز خود را زمزمه می کند ولی احساس بودند ماورای مرگ است  پس بر من چیره نخواهد گشت . هنوز چشمانم را بر هم نگذاشته ام .میترسم ولی احساس بودند مانند قوه مافوق بشر مرا از هراس وتنهایی وتاریکی می رهاند  کمی عرق بر پیشانیم مینشیند ترس وعشق با هم توام شده است  ناگهان احساس میکنم در کنارم نشسته ای حرارت وجودت را احساس می کنم . صدایت اشناست .اری همان دختر بچه معصوم رویا ئهای من .احساس میکنم ضربان قلبم ایستاده است  دوباره میشنوم به گمانم دیوانه گشته ام . در میان این کشمکش خیال با واقعیت بی اختیار دست خود را تکان میدهم .تو نیستی ولی من تورا احساس میکنم اری وجود خارجی نداری انچه است احساس تو است .روح تازه ای در تن من حلول میکند گویا از خواب عمیق و طولانی بیدار شده ام  . چشمان خسته ورنجیده وبچگانه تورا در خیال خود مجسم میکنم ان را دوست دارم  وبا ان زندگی میکنم  زندگی انقدر که تومی اندیشی جای تنفر ندارد نمیگذارم خواب بر چشمانم غلبه کند .دلواپسم پس از خواب بروی  .ارزو میکنم یک صورت داشته باشم .در برابر زندگی که با خونسردی و بی اعتنایی صورت هر کس را چند بار  به گونه هی مختلف  می اراید مقاومت میکنم  دوست دارم چهره واقعی مرا ببینی هرچه بیشتر به تو می اندیشم علاقه ام به تو وافر تر میشود من با دنیای واقعی انسی ندارم  دنیای من تویی ودر ان دنیا رویاهای خودرا میسازم .حال افسرده وشادی غم انگیز چشمانت نشان از زیبایی روح تو دارد تمام شب را به تو میاندیشم  من تا سپیده دم برای دیدند مانند روحی که در شکنجه باشد در انتظارم  تا تورا باز بینم  تا به صبح نمیدانم چند باردر ذهتم  صورتت را نقاشی می کنم ولی هیچ یک به مانند ان نیست که در واقعیت ببینمد  کذشت زمان را احساس نمیکنم  روشنایی کدری از پشت شیشه های  پنجره  به داخل سوسو میکند من مشغول بهترین نقاشی بودم که از تو در خیال کشیده ام  ولی حال چشمانم مکیرود تا ارامش بگیردچون تا ساعاتی دیگر تو را باز خواهم یافت

غروب خورشید زوال روشنایی نیست

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 14:59 شماره پست: 28

امشب زمستان من فرا می رسد
مانند ان بوته یک ساله
من که خواهم مرد دراین شب
پس چه امیدیست به صبحدم
بودن یا نبودن
شاید گریستند برای من
وغمگین شدن عده ای
واز سر ترحم
شاید هم دوست داشتن مرا
پس چه میماند از من دراین دنیا
دراین دنیا هیچ!هیچ!هیچ!
بودنم را چتد تایی احساس میکردند
نبودنم را ان چند نفر با گذشت زمان فراموش
وشاید اوکه مرا بیش از همه دوست داشت
عکس مرا در البوم در صفحات اخر نکاه دارد
چیزی از من نمیماند!
بجز شناسنامه ای که مهر باطل شد خورد
پس چه غمگین است پایان من
انکه می گوید مرگ پایان کبوتر نیست
اوکیست؟اوچه می گوید
شاید باسرود عشق زیسته است
وشاید بارویا
می توان گفت او به خودو دیگران دروغ گفته است
متن بالا برایم بسیار با ارزش بوده چون زمانی انرا نوشتم که سر درگم در دنیای سیاست بودم نوشته ها ومطالبم کاملا رنگ و بوی سیاسی میداد عشق را فراموش کرده بودم و ان را بازیچه ای در دست دیگران اما این نوشته تحولی نو برایم بود دریچه ای تازه در زندگی برایم گشود این را به تو هدیه میکنم  به تویی که در تنهاییم برایت گریستم تویی که مرا در دل تنگیهایم تنها نگذاشتی و با دلم ماندی 

غروب زیباست در انتظار طلوع نور

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 22:8 شماره پست: 29

 

چه سکوت زیبایست که با قطرات ملایم باران شکسته میشود و. نسیم گونه های سرد مرا نوازش میدهد. گویا قطرات باران ونسیم سمفونی افرینش را به وجود اورده .ودر مدح افریدگارشان مینوازد سمفونی زیبایی که بشر نوعی دیگر را برای ان نتوانست بوجود اورد.سرود افرینش هدیه ای است از افریدگار که روح زندگی را در کالبد موجودات میدمدو مینوازد تا خفتگان خفته را بیدار سازد و مینوازد تا برخدای خود شکر و سپاس کنند و مینوازد تا زنگار از اینه روح بشر پاک کند
هر قطره باران پیامی است از سو ی پروردگار وشنیدن ان برای همه ممکن است مگر انکه رو حی صاف و بی الایش در خود نمی بیند

 

 

ای کاش مجازات بدی داشت بی وفایی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 20:26 شماره پست: 30

ای کاش می توانستم یا میدانستم چگونه میتوان ان قلبی را که درزیر خاک دفن نموده ای به باغچه روییا های خویش اورم و از ان مراقبت کنم تا بارور شودوگل محبت ان شکوفا شود ای کاش ایکاش ای کاش!
مرا به دیوانگی متهم نکن عشق جز دیوانگی نیست من تورا برای دوست داشتن دوست میدارم من چشمهایم را شسته ام وتورا انگونه که دوست دارم میبینم فاصله ها توان مقابله بامن راندارند  من می ایم به سویت اگرچه صدها بار مرا برانی ..دوست دارم روزی که مرا در تنهایت فریاد زنی.  دیدنت در دلم اشوبی به پا میکند وندیدنت غربت را برایم به ارمغان میاورد. تو میدانی من عاشق ترینم نازنینم میدانی صادق ترینم ولی افسوس .......
توهمانی. که نمیدانی چگونه چشمان افسونگردخواب را از چشمان من ربوده .نگاهت روشنایی بخش قلب من است وقتی تو هستی هیچ چیز برایم زیبا نیست  هر انچه هست تو هستی
میگویند برای عشق تمنا نکن چون خار میشوی .من خار شدن از برای تورا دوست دارم میدانم اگر یک روز با تو نباشم شاید خدا خواسته است ولی انروز روز پایان است روز مرگ وصدای چک چک اشکانم دنیا را ویران میکند و معصومانه در کنجی می نشینم ودر تاریکی شب برای ستاره ها می نویسم انها دیگر نمی  توانند نورشان را از من دریغ کنند در سکوت وتاریکی شب میگریم تا کسی نگوید عاشق شده است چون اینجا عاشقی گناه است
نمیدانم اویی که رفت چه بود. که بود.غمخوار تو بود. ولی خیلی دوست داشتم قلبش را می دزیدم   ویواشکی جای قلب خود می گذاشتم  وانرابه تو هدیه میدادم .ندیدمش کاش میدیدمش چون از نگاه ادما می توان فهمیدعشقشان مقدس است یا هوس

بعضی اوقات با خود می اندیشم  غصه چرا ولی نمیشود تو غصه بخوری من نخورم عشق یعنی این .نه اینکه مانندتو قلبت را قرض بدهی   پس از چندی برای باز پس گیری ان بیایی. ای کاش مجازات بدی داشت بی وفایی. .دیگر دلهره بودند یا نبودند شکسته ام کرده .کاش میتوانستم خط خطیها بر قلبت رابخوانم  کاش میتوانستم با خط خرچنگ قورباغم روی ان بنویسم دوست دارم  تا پاک کند ان خط خطیهارو  کاش میدانستم درسکوت تنهاییت چه میگذره .خیلی سخته کسی را دیشب دوست داشته باشی صبح بلند شوی ببینی دیگر نیست رفته.. خیلی سخت است بدانی کسی دوست داشتنش دروغ  بوده بی وفا بشه کسی  که دلو براش گذاشتی. نمیدانم چطور شد یهو شدی عزیزم . حالا که دیونتم تنهام میذاری این رسمشه.. مینویسم که یکی بخونه اگه نخونی خدا خودش میدونه.  دیگه عشق برای من معنی نداره ..با تمام وجود داد میزنم خدا جون دوست دارم  بذار برن خدا جون ادما بی وفان . نمیگم نامردی کردی برو ..نمیگم این دنیا دنیا نمیشه .قلبی که شکست دیگه پا نمیشه .ولی میدونم یه روز غم تنهایی اسیرت میکنه مثل من زمین خورده وپیرت میکنه ..دیگه بسته ادما با این نوشته ها خوب نمیشن دیگه قلبای شکسته پا نمیشن  .
یه روز از خدا پرسیدم چرا ادمارو اینهمه که دوست داری.  غم رو تو دلاشون جا میذاری .گفت بچه تورو به چه حکمت خدا. گفتم خوب یاد میگیرم خدا .گفت برو بچه دور دونه مامان.برو بچه بازیتو کن تورو به چه عاشقی .بچه جون شکستن غرور مردو ندیدی .گفتم خدا به چه قیمتی میشکونن قلبارو .......خدا جواب نداد!!!!!!!!
گفتم خدا بزرگ شدم گفت بزرگی به قد  وسال نیست .بعد خدا یه چیزی تو گوشم گفت گریم گرفت ......
گفتم دوست دارم بچه بمونم خدا .تا تو رویای خودم دوست داشته باشم اونیرو که دوست دارم .گفتم نمیخوام بزرگ شم مثل اینا بی وفاشم دوست دارم تو رویای خودم اونو نقاشی کنم هر موقع دوست داشتم گریونش کنم هر موقع دوست داشتم خندونش کنم  براش بکشم که  دوسش دارم اخه ما ادما بعضی وقتا گوشامون نمیشنوه   میخوام براش بکشم که ببینه
خدا گفت تو کجا بودی تا حالا نکنه تو از یه دنیای دیگه اومدی اخه بنده های من اینجوری نیستن گفت تو بنده هارو نمیشناسی
اینا رو عهدشون وا نمیستن
به خدا گفتم منو همون بچه نگه دار . تو گناه بچه هارو نادیده میگیری  .گفتم خدا میخوام برم دلم گرفته خدا میخوام گریه کنم . خدا گفت برو بچه شیطونی نکنی من بهت گفتم تو دلای بند های من هیج جایی برای دوست داشتن نیست نری بشکنن قلبتو باز بیای گلایه کنی اخه من خدای اونام
خواستم از خدا بپرسم چرا وقتی ادما تنها میشن قم وغصه شون قد یه دنیا میشه
گله کردن کار من نیست گله کار دل شکست خورده من نیست  

نظاره گرمباش بر ویران شدنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 21:7 شماره پست: 31

 

امشب که برایت مینویسم نمی دانم چگونه اثباتی باشم بر خود  ایا گناهکارم یا بی گناه ..میدانم تا اخرین لحظه پیش می ایم گاهی اوقات در زندگی چیزی برایت ارزشی پیدا نمیکند جز ان هدف که دوستش داری .گاهی دوست دارم تورا در گوشه ای از قلب خود زندانی کنم تا پرواز نکنی. ترس از پروازت خواب را از چشمانم ربوده .تو نمی دانی با هر جزر ومد تو قلبم را چگونه دگرگون میکنی و رویاهای مرا به تلا طم می اندازی گویی تکه ای از قلبم میشکند .خیلی دوست داشتم در جای تو قرار میگرفتم  تا تو زلیخا باشی من یوسف ..نه در هر کار خداوند حکمتی است
کاش میدانستی هوای نفس مرا اسیر خود نکرده است .فریادت میزنم راهی برای بازگشت ندارم. من دیگر به پایان نمی اند یشم دوست داشتنی زیباست که پایانی برای ان نباشد. دوست دارم دستت را در دستم بگیرم وتورا در اغوش نوازش کنم و از قلبم برایت بگویم وبگویم مرا تنها مگذار وتو اشک بریزی .تو هر چه هستی من اینچنین دیوانه توام  چندیست تنها یاد تو مرا ارام میکند .هنگامی که چشمانم را بر هم مینهم ارزوی تورا در دل دارم کاش منهم در ارزوهایت جایی داشتم  نگذار تنها در خیال با تو باشم  نظاره گر نباش ویران میشوم

 

رسیدن .انتظار .کابوس

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 23:22 شماره پست: 32

    نمی دانم در قلبت چه میگذرد و به چه می اندیشی ایا در ذهنت هنوز جایی برای اندیشیدن نسبت به من وجود دارد نمی دانم چه شد که تنگ رویاهای من شکست و ماهی قرمز کوچلوی ان که مرا به یاد شادی کودکانه ام می انداخت به کجا رفت به ان شادی که دیگر تکرار نشد به این امید که ماهی کوچلو مرا به ان سالها برد  نمی دانم.
ولی سکوتت زود تر از تو ناگفته هارا باز گو میکند دوست دارم نگاهم را وسعت بخشم تا فرا تر از قضاوتهای محدود بی اندیشم  نمیدانم چگونه است دیگر صدایم را احساس نمی کنی همان صدایی رنگ پریده ای که برای با تو بود ن ان شب شکست  و پاسخ دادی یاریش میکنی  و نمیدانم در خیالت به کدامین سو می نگری .نیاموختی به من چگونه گیرم دست یاری دهنده ای را و دوست داشتم باشی تا صدایم را یاری رسانی  پاسخی نیست برای ان چه شد خورشیدکم دیگر از پس ابرها به گلهای باغچه سرک نمی کشد  گل پزمرده افتبگردان در باغچه قلبم در انتظار طلوع دوباره خورشید است و هر صبح به امید تو چشمانش را باز می کند طلوعت برایش تولدی دوباره است
میترسم تو دیگر دست نیافتنی باشی من که پرواز را نیاموخته ام تادر اسمانها در جستجویت باشم ای کاش راز  پروازت را به من اموخته بودی
در خواب ورویا تو را در کنار خویش میبینم ولی در وافعیت خود را در چهار دیواری مبهوس میبینم بدون پنجره ای .چه کنم .نمیدانم. بگو اگر نیاز به تمنا است تمنا میکنم.
دیگر دوست نداری معنی نگاهم را بفهمی . دیگر نخواهم گفت دلت سنگ است شاید من دیوانه ام .وخود  دچار مشکلات عاطفی هستم که نمی دانم ودیگران را متهم میکنم. باز نمی دانم
ولی هرچه هستم هنوز عاشقت هستم وتورا میپرستم و برای من میمانی انچنان که در قلب وذهنم هستی و زیباترین نوشته هایم را که از اعماق وجودم جاریست برای تو مینویسم  چه باشی  یا....و هیچگاه از یادت خسته نخواهم شد هرگز ان خانه ای  را که درقلبم برایت ساخته ام به کسی نخواهم داد .تا با هر تپش قلبم  یاد تو در رگانم جاری باشد  و باز مینویسم دوستت دارم گناهش هرچه می خواهد باشد
از خداوند کمک میخواهم تا مرا یاری کند تا سرود عشق را با هر طلوع افتاب  از اعماق وجودم سر دهم تا یادت همیشه با من باشد نمی توانم دوست داشتنم را انگونه که هست بر روی کاغذ برایت بیان کنم ولی تو باعث شدی دوست داشتن را با تمام وجود احساس کنم
ولی بدان سوگند میخورم تورا فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد بری و هیچگاه از تو رنجور نخواهم شد چرا که تورا می پرستم و دیوانه وار  عاشقت هستم و میمانم حتی اگر تو نباشی  هنگامی که خورشید وجودت از برابر دیدگانم دور میشود  ابرها و بادهای سیاه گل افتابگردان را تهدید به نا بودی میکند ولی بدان اگر روزی بشکنم باز خواهم برخواست به یاد تو که دوست داشتن را با تو اموختم
تنها نوشتن برایم باقی مانده است و هنگامی که به انتها میرسم پریشانم  و دلم هوای تورا میکند زیرا زمانی که مینویسم احساس میکنم در کنارم هستی و برای این است که نوشتن ارامشی را برایم به ارمغان دارد
قصد ندارم تورا به ترحم وا دارم .نمیدانم باید رفت به کجا نمیدانم .باید خود را از حصار تنهایی رها کنم . نمی دانم چگونه ..امید داشتم یاریم کنی  .نمیدانم ..این نمیدانمها مرا نابود خواهد کرد
دوست دارم در باغچه خاکستری خاطراتم که عمری کوتاه داشت راهی شهر خیال شوم و از جاده نمی دانمها خارج شوم دستانم را به گرمای دستان  یاری دهنده ای بسپارم

دوست دارم انسانها را جور دیگری ببینم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 20:55 شماره پست: 33

در غروبی غمگین گویا اسمان مرا در تنهایی خویش شریک کرده است و چهره گرفته خود را به نمایش گذاشته است بر بلندای خیال خویش بدور از هیچ غوغایی بر بلندای صخره ای سست تنهای تنها  .  با تکیه بر درخت خشکیده ای که بودن مرا احساس نمیکرد نظاره گر اسمان بودم با خود می اندیشیدم بودنم .رفتنم وامدنم  همه را در یک زمان دوست داشتم کنکاش کنم چرا های بسیاری در زندگی من وجود دارد ارامش در وجودم نیست چرا تو !چرا احساس تو مرا ارامش میبخشد .آه خدایا  ای کاش ایکاش تو نیز ..!کم کم قطرات باران وجودشان را به رخ میکشند ولی چیزی نمی تواند فکر وذهن مرا از تو دور کند  بلند میشوم با تمام توان فریاد می کشم در اینجا کسی نیست صدای مرا بشنود بازهم فریاد میزنم تا شاید روحم کمی ارام گیرد من به استانه جنون رسیده ام دیوانه وار دویدن را اغاز میکنم نفسهایم به شماره می افتد قدرتم رو به زوال میرود خسته شده ام می ایستم  فکری به ذهنم میرسد  می نشینم با دو دستم شروع به کندن زمین میکنم  نه چه احمقانه است !
پس رویاهای من چه میشود  همه عمر سعی کرده ام که این فکر را از خود دور کنم .دیگر توان فکر کردن ندارم کمی می ایستم در خود فرو میروم و بر انچه که بر من گذشته است تفکر میکنم  کم کم این نتیجه بر من فایق میشود که دیوانه ام  غرش رعد و برق مرا به خود می اورد نه من دیوانه نیستم من هنوز همه راه ها را برای رسیدن به نیازموده ام  
 صدای شکستن شاخه خشک درختان .اری او میاید . من دوست دارم   ادمها را جور دیکری نگاه کنم  جوری که شبیه هیچکس نیست

میبینمت خبر از دلت ندارم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 21:55 شماره پست: 34

چند روزیه خبر ازت ندارم .نه خبر از خودت .میبینمت خبر از دلت ندارم
. با خودم گفتم شاید خسته شدی .غمگین دل زده شدی
. قلبم رو تنها گذاشتی رفتی .شاید از اون اولشم نیاز نداشتی
.ولی احساس میکنم تنهام . تو این همه ادما سر گردون ورسوام
.وقتی دلم میگیره فریاد میزنم .تو ی تنهایی خودم داد میزنم
. دیگه کسی نیست دستمو بگیره .دیگه عادت شده دلم داره میمیره
.گاهی با خودم میگم زندگی همینه .قلبای ادمای شکسته اینه
.دیگه مهم نیست این دنیا برام .ادماش همه هستن یه مرام .
دوست دارم خاکی باشم .مثل گرد وغبار راهی باشم
.رو قلب هرکی دوست داشتم بشینم .
دوست دارم نوشته هامم خاکی باشه
.بدون فعل وقافیه مثل خودم ساده وبی حاشیه باشه
.تو زندگی میگن فقط باید رفت . باید رها بشی از تنهایی چشمارو باد بست.
اخه باید کجا رفت . با کدوم امید باید رفت.
نمیدونم چکار کنم .امتداد زندگی رو چطور نگاه کنم
.توی جاده ابهام وتردید نمیشه قدم برداشت
.سهم دوست داشتن ادمارو نمیشه تنها گذاشت.
اگه برم اخرش سراب باشه با چه امیدی با کدوم دل میشه برگشت
.دلی رو که دوست داشته باشی نمیشه ازش گذشت .
از خدا کمک میخوام  نمیگم اشکام پاک کنه
.فقط موقع اشکام یکی منو یاد کنه
.خداهم میدونه اون کیه .عزیز دردونه من اونه
.وقتی مینویسم دلتنگیام کم میشه .یاد تو میوفتم دلم اروم میشه ..
دیشب وقتی اسمون رو نگاه میکردم از خدا پرسیدم چرا اینهمه ستاره رو افریدی گفت چون که اونا  رو زمین معشوقه هستن  اون ادما رو زمین هر کدوم عاشق یه ستاره هستن .به خدا گفتم ستاره من رو زمین چکار میکنه  مثل همیشه خدا خندید و هیچی نگفت .ولی میدونم ستاره ام  رو رو زمین با هیچ ستاره ای تو اسمونها عوض نمیکنم

برگ خشک

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 20:44 شماره پست: 35

نفس کشیدن گاهی برایم دشوار است در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا میتراشد ایا تا به حال با خود اندیشیده ای این درد را به که میتوان گفت به هر کس که بگویی با لبخندی تمسخر امیز پاسخت را میدهد دوایی بر ان نیست حتی فراموشی .بن بست دلگیریست همه دردهایم را در سینه ام نگاه میدارم چون قابل بازگو کردن نیست همه را به سکوت میسپارم اموخته ام وسعی میکنم تا ممکن است خاموش باشم اموخته هایم همیشه تلخ است وگران تمام میشود افکارم را برای خود نگاه میدارم .حرفهایت را که به یاد میاورم از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میدهد  حقیقتی که مرا....خوانده بودی پس از ان حرفهایت بدبختی های زندگی خود را که داشتم فراموش میکردم در جلوی چشمانم نمایان شد به ذهنم فشار می اورم نمیدانم شاید صدای خش خش خورد شدنم تورا ارامشی بخشد شاید تقدیر این بود تا با تو دنیا را بشناسم تا بدانم من کیستم ودر کجا قرار دارم اخربرگ خشک حقیر جایی در میان گلزار ندارد یادم میاید هنگامی که به گلزار نگاه میکردم ترس تمام وجودم را میگرفت میترسیدم روزی گلی از ان گلزار بگوید ای برگ خشک تو به دنبال چه میگردی در گلزار تو کجا ما کجا از ان زمان هرکس بر روی برگی خشک پا میگذارد به یاد خود می افتم  

نه دست تقدیر نه گناه ادما میدونم

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 23:30 شماره پست: 36

می خواستم دوست داشته باشم مثل ستاره های تو اسمون
میخواستم شبها نگات کنم مثل بچگیها تو با لا پشتبون
میخواستم مثل ماهی تو حوض مامان بزرگ
نجاتت بدم با یه رویای خیلی بزرگ
می خواستم بهت بگم چقدر دوست دارم
طاقت دوری چشمای نازتو ندارم
اگه خواستی بری بدون بازم عزیزی
توی قلب من همیشه بی رقیبی
    دیر وزود میخوای بری میدونم
نه دست تقدیر. نه گناه ادما.میدونم
فقط می خوای بری میدونم
تورو به خدا اگه رفتی نگو دیونه بود
نگو درمونده بی کس عاشق بی اشیونه بود
کاشکی تو می رفتی منم میرفتم
تو به زندگی ومن به نیستی میرفتم
به رسم مهربونی رفتن کاش یه بار میگفتی دوسم داری
کاش این دردارو رو قلبم میتونستی برداری

امشب میخوام نقاشیاتو تو ذهنم ناز کنم
شاید دیگه ندیدمد که بودنتو یاد کنم
دیگه هیچی نمیگم نمیگم خوبی نمیگم بدی
ولی قسمت میدم به خدای اسمون
همیشه ادمارو دوست داشته باشی مثل همون
 دیشب بازم دلم گرفته بود رفتم پیش خدا اخه کسی دردمو نمیدونه بجز خدا .
خدا گفت تو دیگه هیچ درد رنجی نداری .ارزو دیگه هم نداری
این کیه یه روز ازش شکایت میکنی  فرداش میا ی با جسارت ازش حمایت میکنی
گفتم خدا این دفعه هم ازش شکایت دارم گفت کی گفتم همون که دوسش دارم
گفت این دفعه دیگه چرا .گفتم نمی دونم .گفت نمیدونی یا نمی خوای بگی بغض گلوم گرفت گفتم نمی دونم

غریب مثل ستاره ها شدی

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 18:11 شماره پست: 37

کاشکی همیشه اسمون ابی بود
قلبای ادما خاکی بود
کاشکی توی این این شهر سیاه
دلهای ادما مهتابی بود
کاشکی نگفته بودی
راز دلت رو نبوشونده بودی
حالا من چکار کنم چشماتو چطور نگاه کنم
اخه گفتی دوستم نداری
جایی دیگه تو قلبم نداری
اخه نمیدونم چکار کنم دنیار جطور نگاه کنم
نمی خوام حرفام خیلی عاشقانه باشه
یاد تو تنها تو قلبم یه بهونه باشه
اخه دنیا رو باچشمای ناز تو میبینم
اخه من تورو میخوام که نمیدونه
شاید تو هم مثل دنیا شدی
غریب مثل ستاره ها شدی
اخه بهت گفته بودم ستاره ها رو دوست دارم
اون یکی ستاره زمینی رو روی قلبم میذارم
ولی تو اینو نمیخوای بدونی
فقط دوست داری قلب منو بشکونی
دیشب بعد از این همه مدت خوابتو دیدم
تااومدم نکات کنم از خواب بریدم
دیگه نمیدونم کجا بیدات کنم
توی خواب توی رویا تو بیداری نگت کنم
بعد از اون خواب دلم خیلی گرفته بود
اما تو نبودی نگام کنی
باچشمای نازت منو صدا کنی
میدونی از چیه دنیا دلم گرفته
حالا بهت میگم تا نگی عجیبه
خیلی سخته یه غریبه یهو به دل بشینه
بعد بگه چشماش نمی خواد تو رو ببینه

رسم عاشقی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 20:23 شماره پست: 38

کاشکی همیشسه یکنواخت بودی
دوست داشتنی مثل پری تو قصه ها بودی
کاش تو رویاهای من میموندی
کاش دل تنهارو نمیشکوندی
اخه من دوست ندارم مثل کاغذ رو من خط بکشن
دل شکست خورده ام رو دوباره به اتش بکشن
اخه دلم کوچیکه مثل اسمونا وسعت نداره
اونی که دلارو بشکنه دیگه دل نداره
دلم خیلی غریبه دوست دارم پیشم بمونی
تا بتونم در بیام از این دنیای زندونی
تا تو دنیای خودمون بسازیم یه دنیای دیگه
دست هم رو بگریم بریم به فردای دیگه
تو اونجا دلامونو به هم بدیم
روی عهدی که میبندیم بمونیم
دوست دارم یه بار بگی دوستم داری
نه اینکه بگی طاقت موندن نداری
همش میگی برو موندن فایده نداره
اخه به کجا برم وقتی دلم کسی رو نداره
من نگفتم همه دنیات برای من باشه
ولی دوست دارم تو قلبت کوچک جایی برای من باشه
اخه قصه ام  میگیره میگی رها کنو برو
مثل قاصدک گلام جدا کنو برو
پس رسم عاشقی چی میشه
اون قلبی که شکسته باچی درمون میشه

 

بال شابرکها

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 19:19 شماره پست: 40

دیشب که صدات رو شنیدم
توی صدات درد هامو دیدم
اخه غم منو تو یکیه
میدونی تفاوت منوتو چیه
ادما اینجا جابجا میشن
فاعل و مفعول از هم جدا میشن
تو عاشق یکیو من عاشق تو
هنوز چشمات به دنبال اون یکیو من به دنبال چشمای تو
به خودم گفتم باید به فکر قصه ادما بود
باید به فکر شکسته شدن بال شابرکا بود
باید بجای اینکه همش بگم دوست دارم
به فکردل ادمای تنها بود
ای کاش مهربونیم برات دوا بود
دوای درد شاهزاده قصه ها بود
کاش یکی بیدا میشد درد دلم رو برات مینوشت
اخه من نمیتونم بنویسم مثل سرنوشت
میگن سرنوشت ادما رو میشه رقم زد
ولی شکست دلا رو نمیشه دیگه بس زد
بیا به حرمت اون اشکهای زیبات
به حرمت اون دل غمگین وتنهات
بیا دلامون رو به هم بدیم
بیا تا دوباره به اونا جون بدیم
اخه غصه خوردن اثر نداره
اخه کسی از درد دل منو تو خبر نداره

الهی مثل من بشی دیونه

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 21:50 شماره پست: 41

دیشب چشمام رو بستم رفتم به اسمون
اون بالاها بیش ستاره های مهربون
ستاره ها هی به هم چشمک میزدن
سرنوشت ادمارو ستاره ها رقم میزدن
گفته بودی اون بالا تورو میشه بیدا کرد
اما نگفته بودی اون بالا منو میبری از یاد
کاشکی مثل اون قدیما رو زمین بودی
مثال شمع دونیهای تو گلدون بودی
خیلی ازت دلم گرفته دیونه
دیگه ندارم برای زندگی بهونه
فکر نمیکردم اینجوری منو ببری از یاد
که نتونی بیاری اسمم رو به یاد
فکر نمیکردم اینقدر بی وفا شی
مثل ادمهای بد تو قصه ها شی
ولی من از خدا میخوام تورو ببینم دوباره
تا صدای قلبت رو گوش بدم ستاره
از صدای قلبت خیلی خوشم
فدای چشای نازت بشم
بیا منو تو بشیم ستاره
دست هم رو بگیریم دوباره
من و تو دریا بشیم یه دریای پر از اب
بس بیا تا بخونیم برای دلهای بی تاب
بعضی وقتها ادما از ادما دور میشن
مثال منو تو از هم دلگیر میشن
نه خبر از دست تو هست نه خبر از دست گردون
الهی مثل من بشی سرگردون
الهی مثل من بشی دیونه
که بدونی درد عاشقی خیلی گرونه

 

افسوس

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 19:39 شماره پست: 42

 

 

 

 

نوری نیست .تاریکی.خاموشی.خنده ای بر لب برای فریب دیگران تکیه گاهی نیست هرچه هست در سیاهی مطلق فرو رفته با چشمان باز مینگرم چیزی نمیابم
چشمانم را میبندم در اعماق وجود خود فرو میروم باورهایم در این دنیا رنگ باخته است در این تاریکی مطلق نوری مرا به سوی خود میخواند ملتمسانه از او میپرسم کیستی ایا برای نجاتم امده ای از او می خواهم مرا تنها مگذارد .پاسخی میشنوم من ساخته ذهن تو هستم رویاء تو همان رویاء دوست داشتنی تو.همدم تنهایهایت برای فرار از واقعیتها باید به من پناه اوری
حال دیگر دلم به حال تنهایی خود نمیسوزد میخواهم تنهایم را بارویاءهایم سر کنم رویائی که تنها یاد تو دران است در انجا برایت میگریم میخوانم با تو زندگی میکنم .رویائی که دیگر من در ان ملتمسانه به تو خیره نمیشوم تا سخنی محبت امیز را بر لبانت تمنا کنم.هرچه هست دوست داشتن است
شاید رویاء من برایت پوچ باشد شاید هم  مرابه حماقت متهم کنی .ولی گریزی نیست تو همدم تنهای من هستی روحم را با گذر از وجود تو ارامش میبخشم
شاید بیش از این باید تلاش میکردم شاید هم نتوانستم واقعیتها را درک کنم بر خود خرده نمیگیرم حال توانستم تو را مبدل به رویائی کنم که هیچ کس حتی تو نیز نتوانی ان را از من دور کنی
حالا وقتی دلتنگ میشوم و قطرات اشک گونه هایم را ارام ارام نوازش میکند و میخواهم قلب تورا احساس کنم برای فرار از تنهایی به اعماق زرف وجود خود میروم از این دنیا دور میشوم انقدر سبک میشوم که هیچ چیز را به جز تو احساس نمیکنم و به انچنان ارامشی دست پیدا میکنم که با هیچ چیز این دنیا مادی قابل مقایسه نیست دلم میخواهد در این ارامش بمانم
ولی افسوس ..افسوس...ناتوانم .....

 این شعر متعلق  به من نبوده حتی به یاد نمیاورم  سراینده شعر کیست با جستجو در دست نوشته هایم ان را یافتم .به یاد نمیاورم علت یاداشت ونگهداری ان را در دست نوشته هایم ولی میتوانم بگویم بسیار زیباست 
سنگین گذشت لحظه از هم جداشدن
این بود انتهای همان اشنا شدن
ما را بدست باد سپردن مثل ابر
درد اور است در دل طوفان رها شدن
وقتی دلی برای برای تو اینه میشود
انصاف نیست دشمن اینه دشمن اینه ها شدن
وقتی سکوت هنجره را دفن میکند
دیوانگی است مرثیه هم صدا شدن
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن

 

شاید تن خسته باشم ولی نا امید نیستم

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 23:30 شماره پست: 44

دیگر دزدانه نگاهم را به سویت نشانه نمیروم دیگر چشمانم را بر چشمان زیبایت خیره نمیکنم  .دیگر منتظر معجزه نمیمانم
اری من بیمارم .بیمار عشق تو ولی بدان دیگر تمنا نمیکنم
شاید دیگر در مسیر نگاه من قرار نگیری ولی تمامیت زندگی من ان است که تو را بیاد بیاورم وروحم را به یاد تو پیوند دهم
سحرگاهان یادت مانند شبنم گلبرگهای روحم را نوازش میکندشاید مردمک تنگ چشمان  من تاب تشعشع زیبایت را ندارد
هنگامی که تورا دوست دارم یاد کنم چشمانم بر هم مینهم و عکسی را که در خیال بر دیوار قلبم از تو کشیده ام  را بر میدارم و انرا به اغوش میکشم و تنها این عکس از تو باقی مانده و خاطراتت
گویا اغاز فصلی سرد را تجربه میکنم .میترسم .علت را نمیدانم من همیشه عاشق سرما بوده ام علت ترس را نمیدانم
این سرما روحم را ازار میدهد.نه جسمم را.سرمای عشق نمیسوزاند نابود میکند .غرورت راو بزرگیت را .همه را به نیستی میکشاند با اینکه بر این واقفم چه کنم عاجزم .چون نیازمندم چون عشق بازگشت ندارد
تضاد.کفر .شرک شک. بی ایمانی .حماقت ترس.گاهی بر من قلبه میکند ولی اینها نمیتواند بهانه ای برای از یاد بردن تو باشد
نمیتواتی درک کنی چه سخت است هنگامی که غمگین و تنهایی میبینی کسی نیست دستت را بگیرد
حال شاید بنویسم وشاید نوشته هایم زیبا باشدولی هر انچه هست یاد تو مرا یاری میکند
و هنگامی که  چشمانم را میگشایم سکوتی مدهش پایان من است
نمیدانم تا به کی بتوانم کلمات را در کنار هم به بازی وادارم وانها را به اواز و به ناله درد خود تبدیل کنم دوست دارم همه اینها را تبدیل به یک سمفونی بی کلام کنم اگر سخن به گزاف نگفته باشم و کافر نشده باشم همانند سمفونی افرینش که هر چشم ناپاکی توان محو شدن در ان را نداشته باشد
شاید نوشته هایم تکراری شده اند شاید ازردگی روحم توان زیبا نوشتن را از من گرفته است و زبان سخنورم در حال کنگی است قلمم در حال شکستن و روحم در حال زنگار بستن است  مگر خاطره ها به فریادم برسد
من به مانند ان درویش که امده بود در صحرا سوزان کعبه امال خود را ببیند حا میبینم هرچه بود سرابی بیش نبود
د راین ره چه شبها نیاساییدم جه غمها نخوردم چه برای یار نسرودم همه را تند بادی امد و برد و مانند خاکستر در هوا حلاجی کرد
نه میدانم .نه توان اندیشیدندارم د رخویش فرو رفته ام حتی دیگر سو سو ستارگان را نیز نمیبینم
حال کسی اینجا نیست اغوشم را بر غمها باز کرده ام دوست دارم بیدار شوم باز توانش را ندارم .اری پایان یافته است همه چیز به پریشانی یک ارزوی اشفته ولی من همچنان تورا د راستانه قلبم دارم شاید تن خسته باشم ولی نا امید نیستم

 

اگر روزی ندیدمت سراغت را از شقایقها میگیرم

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 23:38 شماره پست: 46

دیرهنگاهی است از شبها می هراسم ترس پروازت خواب را از چشمانم ربوده .میدانی اضطرابها همه زایده انتظار هاست
شاید امشب سخت ترین شب عمر من بود .تو چه میدانی بر من چه گذشت حال به که به سحر نزدیک میشوم روزنه های نور از لا بلای پنجره چشمم را ازا میدهد خواب بر چشمانم مستولی نگشته است.چقدر دلم هوای تو را کرده گلویم از بغض سنگین میسوزد چشمانم میخواهد ببارد ولی نمی گذارم تو نیستی ولی وجودت رادر قلبم احساس میکنم  احساس میکنم چشمانم روشنایی سحر را نبیند.دوست دارم چشمان زیباید را برای اخرین با رهم که شده در ذهنم نقاشی کنم  هیچ وقت تا به این اندازه تنهایی را درک نکرده بودم .با خود میگویم امید وجود دارد شاید امید تنها بهانه ای برای مقاومت و زنده ماندن باشد
حال که نیستی نگاهم را از عکسی که در ذهنم نقاشی کرده ام بر نمیگیرم انتظار میکشم چشم به راه میمانم
وقتی امدی پاییز بود بابودند بهار را احساس کردم ارمغان رفتند زمستان است زمستان زیباست اما نه برای من .زمستان قلب مرا از تنهایی میسوزاند
من تورا از کذر تنهایی خویش یافته ام در سایه هر شب چشمانم در انتظار توست پرنده معصوم وکوچک من.دستهای رو به تمنایم را خوب تماشا کن چشم گریانم را به خاطر بسپار  تمام واهمه من این است تو ان را نیرنگ بدانی
وقتی نیستی دوست دارم چشمانم را ببندم تا شاید در رویا تورا ببینم .میترسم در انتظارم گم شوی .دوست ندارم هیچگاه تورا از دست بدهم این اوج خود پرستی نیست
من برای همیشه در فضای خیال اغوش گرمم خیالت را زنده نگاه میدارم  میخواهم بی تابی عشق را بر رو ی کاغذ با کلماتم سیاه کنم  
دنیای افکارم کاملا به هم ریخته چرا اینچنینم روحم ارامش ندارد .عصیان میکند.هنگامی که از خواب بر میخیزم چشمانم را با هول و هراس می گشایم تحملش برایم بسیار طاقت فرساست تو نیستی من دل شکسته ام
بیداری طولانی شب چشمانم را به تاریکی خو داده دیگر دوست ندارم روشنایی را ببینم زیرا تو را در روییادر زمانی که چشمانم را بر هم مینهم  میبینم پس دوست ندارم روشنایی این دنیا را ببینم
روزها میایند ومیروند من همچنان در زیر چتر شب زندگی میکنم سالهایی که روشنایی در قلب من نبود در شب در زیر رویاهای خود پنهان شده ام
تو میدانی شکستن چیست .اسان نیست وقتی هوای دریا کردی سراب باشد وقتی قلبت را هدیه دادی باز پس بفرستند وقتی دست یاری دراز کرد ی دستی نبود تا ان را یاری کند شاید معنی این کلمات را ندانی ولی احتمالا دیده ای فقطی گلی اب به ان نرسد چه بر سرش میاید
کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم انقدری که به تو ثابت کنم دوستت دارم کاش از خدا میتوانستم فرصت دیگری حتی به اندازه یک تصمیم گرفتن بگیرم و به او میگویم خدایا تو شوق عشق را به من اموختی هر چند نهایت عشق تویی خداوندا کفر نمیگویم معشوق من بر روی زمین است و انچه را که از زیبایی عشق بیان کردی در وجود او میبینم .چگونه میتوانم حال خود را وصف کنم با کدامین عبارت
نبودند را باور نتوانم کرد نه عقلم میتواند بفهمد نه قلبم میتواند احساس کند اما میدانم تو تنها کسی هستی که سکوت مرا میشکند تصور درد چنین سکوتی برایت سخت است ولی سکوت تنهای مرا نابود  میکند  میتوانی بگویی نمیمانم و دوستت ندارم ولی نمیتوانی بگویی دوستم ندار
من بیمار نیستم . تناقضها. سرگردانیها  نا امیدیها.وهمه زایده پریشانی من است و پریشانی من زایده دلبستگی به تو است زیباترین احساساتم دوست داشتن توست وقتی که دلتنگ میشوم یائ تو مرا ارامش میبخشد شاید به چشمان تو هیچگاه شور عشق را ندیده ولی باز برای من میمانی تا انتها
شاید با این نوشته ها راهی برای رسیدن به ستاره ها پیداکنم راهی بر ای رهایی از رویا و تبدیل ان به واقعیت
زندگی من در همین نوشته ها خلا صه میشود همین که گاهی با نوشتن چشمان سرد تو را در برابر چشمان خود ببینم کافی است اگر روزی رفتی و ندیدمت سراغت را از شقایقها میگیرم

 

قصه تنهایی ام را با سکوت زمزمه میکنم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 20:44 شماره پست: 47

هر شب تنها در زیر نور ستارگان در کنار بنجره ای چوبی رو به کوچه ای بن بست نظاره گرم و هر شب در انتظار عابری ناشناس که دوستش داشتم اما نمیدانم چگونه امد وچگونه رفت قصه تنهایم را در سکوت با کوچه بن بست زمزمه میکنم تلاطم امواج ذهنم تورا به یادم میاوردو دستان گرمت را جستجو میکنم و نگاه ارام و مهربانت را به یاد میاور م سکوت برسشهای بی جواب فراوانی را در ذهنم حک میکند با خود می اندیشم که شاید عاشق وجودی گشته ام که قلب کوچک من کنجایش بزرگیش را ندارد ولی من عشق را از راه چشمانم لمس نکرده ام بلکه از طریق قلبم احساس کرده ام او تنها کسی بود که من از بی بناهی به او بناه اوردم باورش برایم بسیار دشوار است ولی اور فت ومرا با دردهایم تنها گذاشت ورفت ولی من مانده ام امیدوار با اتشی از درون از میان زلال اشکهایم به یاد او زنده ام به ا مید روزی که باز گردد برای همیشه و به مانند دو بروانه بر کشیم و از این دنیای مادی جدا شویم وقتی تو نیستی همه هستهای من نیستند و همه باورهای من رو به زوال. دوست نداشتم این را بگویم ولی تو به جای زندگی مرگ را به من هدیه کردی تو که میدانستی چرا ..هیچ وقت دوست نداشتم کسی رویاهای مرا زیر سوال ببرد تو رفتی ولی من مانده ام ودر سکوت شب وقتی دلم یاد تو را در سر میبروراند به ستارگان خیره میشوم و برای انها از غربت و تنهای خویش میگویم و شکایتهایم را به انها میگویم به این امید که انها را به گوشد برساننددر گوشه ای از قلبم کلبه ای را که. برایت ساخته ام نگاه میدارم نه در ذهنم زیرا گذر زمان زوال ذهن را به همراه دارد ولی قلبم خاطره تورا برایم زنده نگاه میدارد حتی در ان دنیا حال که به صبحدم نزدیک میشوم سحر خوب میداند با طلوعش قطرات اشک گونه هایم را سیراب میکند و گو نه هایم در انتظار سحری دیگر است

 

در سکوت دل گریه میکنم نرو

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 20:2 شماره پست: 48

چه شکست جبران ناپذیری .چه عشق کام افرین ناکام.شاید نتوانی درک کنی در این شب جه مینویسم من دیگر قدرت بودن را ندارم میدانی چرا؟چون همه مرا به کناری زده اندهرکدام به بهانه ای یکی بهانه بودن یکی به بهانه رفتن ودیگری به بهانه گناه نمیدانم دیگر بهانه ها برایم تکراری است همه دوست دارند مرا متهم کنند همه دوست دارند مرا بشکنند شاید شکستن من ناقوس پایان تنهایی دیگران است نمیدانم فقط این را بخاطر میاورم که تنهایم . ولی همیشه در انتظار. ترس از رفتنها مرا روزی از پای در میاورد وقلبم بی سرو صدا فرو میریزدبرای یک لحظه هم شده کاش میتوانستی سری به عالم درون من میزدی شاید میتوانستی نوشته های مرا با قلبت نه با جشمانت احساس کنی
من هرانجه احساس را که داشتم برایت به کناری کذاشتم حال من یک بنفشه خشک هستم کسی دوست ندارد یک بنفشه خشک را ببوید یا به سینه بفشارد اهنگ رفتن تو پایان زندگی بنفشه  است
عشق من زاده شهوت شبها نبود که مرا به کافری در مذهب عشق متهم کنی من هنوز با تمام وجود عاشقم حتی اگر انسانهایی باشند که مرا انکار کنند.وبازهنگامی که دلم میگیرد یاد تو ارامبخش روح افسرده من است  شاید قلبم را شکسته باشی ولی باز بر میخیزم عشق را از نو اغاز نمیکنم بلکه برخاستن را دلیلی بر ادامه ان می دانم سکوت را پیشه نمیکنم شبهای تنها و دلگیرم را با نوشته ها به صبح میرسانم  
امشب دوست دارم تا به سپیده صدایت کنم تا به سر حد جنون به جنونی برسم که مرگ را برایم به ارمغان اورد.حال هیچ برایم نمانده جز سایه ای ماتم زده از خاطرات که بر حضورم در این دنیا سنگینی میکند
دلم نمیخواهد ونمیتواند باور کند نبودند را شاید تنها اوست که میداند بر من جه میگذرد پس از تو میپرسم خداوندا گناه کیست ایا میتوان محزون دل هیچ کسی نبود اگر اینچنین است عشق را چرا خلقت کردی پس رویای دوست داشتن چه میشود تا به کی هرسپده با حسرتی وصف ناپذیر چشمان خود را بگشایم به انتظار به انتظار بودنها به انتظار ناله زه اعماق دلی پر اندوه خداوندا باز میپرسم ایا گناه است ایا کناه من است دوست دارم گناه کار باشم ودر این گناه بسوزم
اگر قدرت تحمل حماقت را داشتم چشمانم را بر هم مینهادم  و همه جیز را به فراموشی می سپردم اما جه کنم نمیتوانم این گناه من نیست گناه حقیقت است گناه دوست داشتن نمیتوانم گه گاهی اشکهایم به فریادم میرسد این اشکها زایده قلب من هستنند هرجند گیج وحیرت زده ام و اشکهایم را به  دامان شب میریزم ولی به طلوع سپیده به بازگشت امیدوارم
کسی در این شب بیدار نیست جز پریشان نفس سرد من که تورا تمنا میکند تعجب مکن من مانده ام و میمانم با هزاران غم جون سیل دیوانه اشک خواب را از جشمانم ربوده است میدانی اشک جیست اشک مرد یعنی غرور او یهنی تلخترین و شکننده ترین دردها  دوست دارم پیام ناتمام اشکهای نا تمام نیمه شب مرا درک کنی شاید سر کشته ترین درد من تو باشی و تلخترین اشکهایم برای تو جاری شده است پس بدان هر نیمه شب با یک ناله نا تمام دردهای خودم را فریاد میزنم به امید روزی که تو باز گردی  بنای احساساتم بر روی دوست داشتن استوار است و اجتناب ناپذیر است انتظار در نوشته هایم بیداد میکند  این گناه من نیست گناه احتیاج هم نیست گناه عشق است عاشق ناپاکی را به حریم دل راه نمی دهد عشق جدا از هوس است

قصه ای بود عنوانش درد تنهایی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 22:35 شماره پست: 49

هرجه مینویسم گویی دلم خوش نیست دیگر دوست ندارم با کلمات بازی کنم من صیادی هستم که در دامی که خود افکنده بودم اسیر گشتم همه چیز در زندگیم متناقض است .روحم .قلبم .رویاهایم .هیچگاه فکر نمیکردم دچار چنین سرخوردگی شوم  نمیتوانم پاسخ صریح و قاطعی به سوالات خود دهم و برای جوابهایم سوالی نمیابم .نمیدانم قضاوت را به تو واگذار میکنم
دل ساده ای داشتم اما دردمند از هراس از سکوت خلوت خویش تشنه احساس گشت .به مقصد رسید چشمانش را گشود. میدانی چه دید.سراب وکویر .کویر خود تشنه بود طلب درمان درد خویش پی که برده بودم
شاید اینگونه سخن گفتن نشخواردل  است ولی انچه به نوشته های من روح میدهد احساسات من است که بر هیچ قاعده دستوری استوار نیست همه بر کار دل است من هیج کوششی نمیکنم تا نوشته هایم زیبا باشد ولی دوست دارم زیبایی احساساتم را به رخ  سپیدی کاغذ بکشم
زمانی که در خلوت تنهایی خویش قرار دارم از این دنیا جدا میشوم نیروی خاطره و احساس با هم در می امیزد روح از جسم میگریزد به پرواز در می اید لحظات غریبی است روحم بی تاب میشود  احساس نیاز وجودم را پر میکند  تنهایی مرا ویران میکند
ای کاش دل نبسته بودم ای کاش حرفهایت واقیت داشت ای کاش من شیاد بودم هیج نیست نوشته هایم بی مخاطبندای کاش کسی بود این کلمات را با احساس خویش لمس می کردنه انکه با چشمانش بخواند
به هر حال قافیه را باختم به همین سادگی .بگذریم نیمه شب است قصه ای بود عنوانش درد تنهایی

من سنگینی شب را احساس میکنم

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 23:9 شماره پست: 50

شاید من کوشیده ام با هزلر و یک دلیل عشقم را به تو اثبات کنم و تو با همان هزارو یک دلیل انکارش کرده ای من نمی توانم و نخواهم توانست به سادگی کسی را از اعماق وجودم دوست داشه باشم و به سادگی از او دل برکنم من که لحظاتم را به یا د تو پیوند میدهم و زمانی که قلبم بیتاب میشود و غم چنان بر جانم چنگ میزند  صدای درمندی که  وجود تورا از اعماق خویش تمنا میکند را زمزمه میکنم حال تو جه میدانی ان درد چیست  اما من انچه را که در درونم میگذرد را به زبان نمیاورم  ولی دوست دارم در تاریکی شب در اوج تنهایی خویش ان درد را به روی سپیدی کاغذ بنگارم چون قلبم دیگر جایی برای حک غصه هایم را بر خویش نداردو در عمق شب از روزها از امید سخن بگویم ودر  سکوت شب یاد تو را تداعی کنم  و با اهنگ غم الود نوشته هایم برایت بنوازم و تا به استانه جنون برسم و هرچه را که مینویسم و فریاد میزنم را نشانی از تو را در ان ببینم و در ارامش شب و در اغوش یاس قطر ه های خاموش اشکم را به یاد تو هدیه دهم
من با شب زندگی میکنم من با شب خو گرفته ام من شب را دوست دارم  اما هیچگاه اجازه نداده ام رویایم که توی شب شود
من در شب غریبم و سنگینی شب را احساس میکنم و گاهی از سکوت بی پایان شب دلم میگیرد و اوایم چنان غریب و حسرت الود میشود که سیاهی شب در غمم محو میشود و گاهی سکوت این را برایم نجوا میکند که چشم براه کسی هستی که هرگز نخواهد امد
من که تاب تحمل و حتی فکر کردن به این موضوع را ندارم جنان پریشان میشوم و پلکهایم را به هم میفشارم  تا رطوبت چشمانم به فریادم رسد
میگریزم از انچه که مرا از رویای با تو بودن دور میکند و میمیرم روزی که رویای تو دیگر وجود نداشته باشد  شب همچنان چترش را میگستراند و من همچنان به دنبال تو د راین راه نه خسته میشوم نه نا امید و من همچون سایه ای با سیاهی شب خو گرفته ام ولی باز هم از روز میگویم و روزی شب میرود و فردا میاید  

سکوت شب

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 1:11 شماره پست: 51

نا امیدی هنگامی که به مطلق میرسد باورها نیز رنگ میبازند گویا به انتهای راه رسیدم رجعتی نیست من میروم حتی اگر جاده سرابی بیش نباشد .ترس .غرور مرا ویران کرد وبینیازی من حال نشانی از ضعف من است و گریز واقعیتی از ضعف است .گریز من تنها گریختن از واقعیتها.گریز من یعنی بی قراری ها یعنی اشتیاق ها یعنی ان بو ی اشنایی که مرا ویران کرد.گریز یعنی غربت چشمانی که یاس و زندگی. هردورا در کنار هم   به من داد.هیچ چیز را نشان از اشنایی نیست و هرچه میگذرد تجدید خاطره هاست و لی من میمانم سالها بی قرار ودر انتظار دوست دارم خود را رها کنم و بدست موج سرنوشت بسپارم دوست دارم واقعیتها را فدای روییاهایم  کنم
شا ید درک واقعیت نوشته های من کمی دشوار باشد سکوت در بعضی اوقات بسیار زیبا سخن میگوید  من این سکوت را میشناسم و ان را لمس کرده ام سکوت برای من یاداور توست سخن گفتن با توست ونگاه پریشان تو برای من بالاتر از هر چیز است برای قلب دیوانه من و هر شب در نیمه های ان میخواهم پر گیرم و پرواز کنم و تیرگی این  سکوت را با دیدن چشمان تو بشکنم باور کن هرشب از وحشت تنهایی فریاد میکشم  نه تنها بودن جسم ونه خود تنهایی از فرط وحشت تنهایی و قلبم دوست دارد از جسمم رها شود تنها میتوانم خود را به کنار پنجره ای برسانم تا امداد نور چشمانت را از ان بالا از کنار پنجره دنبال کنم  ستاره پهنه زندگی من در گمنامی است حتی دوست داشتن من نیز در گمنامی است  سکوت همچنان به من وفادار مانده و با من همدم است و در سکوت شب من یک نقاش چیره دستم  میدانی چرا ؟چون تا به صبح چندین با تورا در ذهنم نقاشی میکنم  هر بار بگونه ای باری گریان بار دیگر خندان و با اخر نزدیکی سپیده تو را در اغوش میگیرم تا مبادا تو را  اگرندیدم یادت تا به دنیای دگر با من باشد و هرگز چهره ای تا به این اندازه با روح من مانوس نبوده  اه . این جهره ؟
و هر صبح که تورا میبینم گویا امتدادیست  از تصویرگری شب پیش و هر روز تجدید خاطره ای از شب گذشته
من نه دیوانه ام نه دچا ر مالیخولیا شده ام من درباره بیقراری و اشتیاق خود هرگز دچا ر اشتباه نمیشوم من انرا احساس میکنم و با روحم تورا لمس میکنم من تو را در خلوت تنهاییم ساخته ام واین خلوت را دوست دارم و هر شب چشم به راه تو و هرشب چشمانم را از پهنه اسمان بر نمیگیرم  تا ستاره پنهان تو را ببینم  انکه مرا افرید خود داند من چه میگویم و انکه چشمان مرا بر چشمان تو اشنا کرد شاید او دریابد من چه میگویم

نور چشمان توست که مرا از این سکوت می رهاند

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 0:31 شماره پست: 52

گذشته من خیلی پررنگ تر از حال من بوده شاید در حال حاظر بر روی سایه ای از گذشته ام قدم بر میدارم سایه ای که مرا مبحوس خود کرده است و شاید سایه نشانی از تاریکی و تاریکی نشانی از شب است من شب را دوست دارم اما نمی دانم شباهتی بین من و جغد وجود دارد گویا سر تا سر زندگی مرا این شبها اسیر خود کرده است گاهی دلم به قدری تنگ میشود که دوست دارم خود را در تابوتی مبحوس کنم تا دیگر روشنایی را نبینم زیرا هنگامی که  در تاریکی شب مینویسم این احساس را دارم که در کنارم هستی  و دست مرا برای سیاه کردن کاغذ میفشاری و میمانی اما با اولین نوری که از کنا ر پنجر ه کوجک اتاق چشمان مرا ازار میدهد در میابم رویای من سرابی بیش نبوده دیگر دوست ندارم واژه ها ر ابگونه ای در کنار هم قرار دهم تا نوشته هایم زیباا باشد این کار باعث میشود زیبایی احساسات درو نم را فدای نوشته هایم کنم  گاهی کمان میبرم دیوانه گشته ام و در میان کشمکش روحم .احساساتم .عقلم قرار میگیرم  دوست دارم فریاد بر اورم مرا رها کنید  احساسات من احساساتی نیست که در مقابل هوا و هوس تسلیم شده باشد  من خود را محکوم میدانم  چگونه بگویم محکوم به دوست داشتن و هر کلمه ای که بر سپیدی کاغذ مینهم این احساس رادر من ایجاد میکند که گامی به تو نزدیک گشته ام و با رفتن شب اهی از درون سر میدهم  صبح امد صبح بی رحم دوست دارد خیال تو را از من دور کند  اما او نمی داند نه روشنایی نه اسمان نه ابر های تیره نمی توانند خیال تو را از من دور کنند  اما من بر تو همیشه رشک میبرم بر تویی که انقدر والایی که حتی برای داشتن رویای خیال تو باید خود را در دریا یی افکنم که شاید توان رسیدن به ساحلش را نداشته باشم
همیشه از پنجره اتاق تنهاییم که در همسایگیش  قلب شکسته است به ستارگان اسمان مینگرم و روح وچشمانم هر دو نظاره گرند چشمانم چیزی نمیابد ولی روحم وجود تو را احساس میکند ستاره  ای پیدا نیست ولی وجود تو اسمان مرا روشن گردانیده و حتی وجود ابر های تیره نمی تواند از روشنایی تو بکاهد  چه شب پر غو غایی است گویا کوچکترین  احساسی از ان نداری و لی  من وجود تو را احساس میکنم  دوست ندارم سحر بیاید و مرا از تاریکی شب جدا کند  و در این خلوت پر هراس تنها با شب اونس دارم و در زمانی که همه دیدگان خود را بر شب فرو بسته اند  چه خبر داری از دل در انتظار من . انتظار هیج جیز نیست جز دوری ازوجود تو .. و ای انسانه من بیدارم د راین دریای شب و با طوفان هولناک سکوت میجنگم  نه طلب کمک میکنم نه فریاد دردمندی سر میکشم  تنها سو سو نور چشمان تو میتواند مرا از دریا برهاند
شاید تو والاتر از انی که فهم کوته عشق الود من قلب پاک تو را فتح نمایید

 

سکوت مرداب

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 13:53 شماره پست: 53

هوا دوباره ابریست اشکهایم زود تر از باران شروع به باریدن کرده است  و بازهم احساس تنهایی به سراغم امده است هر زمانی این احساس را دارم برای فرار از ان رو به نوشتن می اورم  
نه میتوانم از خاطراتم بکذرم نه میتوانم سرنوشت را تغیر دهم  بس مینویسم گویا نوشتن تنها برایم باقی مانده است . اری بی تو محکومم محکوم به نوشتن در تاریکی ولی تردیدی به خود راه نداده ام عاشقم  مینویسم خط به خط دردهایم را که شاید تسکینی باشد بر ان ولی هرگز نا امید نمیشوم شاید این تنهایی مرا در شناخت بیشتر تو یاری نماید  شاید هم برای رسیدن به تو اول باید خود را بشناسم ولی میدانم بی تو غمگینم  و شاید سکوت را بیشه کنم ولی برای من میمانی همانگونه که هستی از خوشبختیهای دنیا شاید برای من فقط دوست داشتن تو با قی مانده است وجشمهایم فقط در فراق تو اشک می ریزد وهنگامی که دل گیرد روحم  برای دیدنت از بدن جدا شود  
گل باغ زندگی من ای کاش زمانی که این جملات را مینوشتم اینجا بودی تا سیر تماشایت میکردم و نوشته هایم را برایت زمزمه میکردم و لی افسوس برای جدایی تو از من زمان بی پروا در حرکت است و اشک وغم در چهره ام همه الهامی است از رفتن تو دیگر رنگهای زیبای زندگی من بی تو بی رنگ وبو هستن هرچه بیشتر با خود می اندیشم بشتر احساس میکنم بی تو نخواهم توانست .. اری میهراسم از اینکه روزی بروی و مرا در این مرداب تنها بگذاری تو ساخته و پرداخته سکوت مرداب نیستی تو روح ساکن ابی . ابی که روزی سکون را میشکند هستم حتی اگر بروم .ومیروم همنجایی تو هستی .تو ساحلی و من موج اگر صد ها بار موج را برانی باز به اغوش ساحل باز میگردد. نمیدانم تا کجا خواهم رفت ولی این راه را با تو اغاز کرده ام بی تو پایانی بر ان نیست این راه راه تنهایی نیست . من سالک راه نیستم من عاشق یارم.من یک نگاه بی تو را در خود نیندیشیده ام  من یک گام بی تو را نتوانم .چگونه ؟ راه  رفتن را نمیدانم مرا تنها مگذار سکوت مرا میترساند
گویی به اخر دنیا رسیده ام و جز هراس هیج را احساس نمیکنم  برای رسیدن به قلب بهشت دستهای تورا کم دارم  تصویر مبهمی است در انتظار ابرهای اسفند که خبر از باران فروردین دارد و

 

او هست باید باورش کرد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 19:19 شماره پست: 54

گریه کن اسمان به حال من بر وبالم سوخته است چشمهایم نگاه خود را گم کرده اند دوست دارم از این دنیا ی بی وفا به سوی درگاهت باز گردم ای خدا دوست دارم برواز کنم من در این دنیا بیگانه ام
وقتی تو نیستی .نیستی مطلق را درک میکنم و هنگامی که رفتند را به یاد میاورم نومیدی در من به مطلق میرسد و ناگهان اندیشیدن به فردایی که تو در ان وجودی نداشت باشی مرا به ورطه سقوط میبرد
وخود را ویرانه ای میبینم که حتی گذر زمان نیز نتوان انرا به استوار کند
دوست ندارم فردایی باشد ان فردایی که تو نباشی .دوست دارم تمنا کنم تا شاید کسی باشد صدای درون مرا بشنود و بیقراری مرا انگونه هست احساس کند ...
 هیچکس جز تو نخواهد توانست .اری تو تنها بازیگری هستی که میتوانی از نتوانستنها بگذری.ولی بدان من هرگز تسلیم سرنوشت نخواهم شد حال که تنها سکوت به من وفادار مانده با سکوت همبیمان میشوم تا سکوت تورا بشکنم نمی دانم سخت بریشانم
کمی به اطراف خود خیره میشوم نمیدانم کسی نیست تا حرفهایم را درک کند شاید چشمهایت نگاه خود را از من دور کرده اند اشکهایم نیز دیگر توان گذشتن از غمهایم را ندارد .گویا در بس ابرها نامیدی بنهان است من نه میروم نه رویاهایم را رها میکنم اینده را دوست ندارم بس با گذشته ام زندگی میکنم انجایی که تو برای همیشه هستی
سالها بود به دنبال رویای تو بودم حال که تورا یافته ام تصویرت را در عمق  خویش در قابی از جان به یادگار نگاه داشته ام .وچون به بازگشت امیدوارم انتظار میکشم .چشم براه میمانم اما تردید نمیکنم یقین دارم روزی باز میگردی من با خویش عهد بسته ام وهیچ فریبی توان شکستن انرا ندارد به هیچ چیز دیگری نمی اندیشم در بیرون سکوت استو غربت ولی در درون تو هستی میتوان در حالی که نیستی به تو رسید نوشته های من گنگ نیست سنگین غم رفتن تو به سنگینی انرا دو چندان کرده است
ولی من تنها نیستم و او مجهول نیست فقط باید باورش کرد .نه تظاهر است نه دروغ نه تصنعی .تناقض وتضاد هم در کار نیست .ارامش واطمینانی در وجود من هست حتی اگر در این راه بمیرم باز هم سخت نیست

 

جنون مرگ .مرگ عشق ناتمام دیوانه ام میکند

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 20:37 شماره پست: 55

ای اشکهای بنهان من گریه کنید بر خاطرات من بر بریشانی حال من بر قلب شکست خورده من . گریه کنید تا شاید ارام شود دل شوریده من
امشب به مانند هیچ یک از شبها نیست دوست ندارم ناله ها ی گردانم را دیگر برسبیدی کاغذ حک کنم دوست دارم انه را به نتی تبدیل کنم تا همچون صور اسرافیل باشد تا بر ان بدمم تا زنگار از روح شکسته دلان بر دارد تا منقلب کند روح افسرده تورا
نمی دانم انگشتان انسانی دل شکسته به مانند من میتواند ناله های جگر سوز مرا به سمفونی تبدیل کند که امواج سکون یافته را خروشان کند ایا از لابلای ناله های این سمیهای کوبیده بر تکه تخته میتوان ناله های  دل مرا شنید نمی دانم دوست دارم فریاد برکشم دوست دارم اشک بریزم
تیرگی شب سر سام اور است.اشکهام وحشت زده ترس از رفتن ها  باید در دامن سکوت اشکهایم را بر روی قلبم ان گوشه که برای تو به یادگار گذاشته ام بریزم تا همواره سبز باشد
جنون مرگ .مرگ عشق ناتمام دیوانه ام میکند.دوست دارم اسمان به حال من بگرید تا اشکهی مرا در خود محو کند دوست دارم غمهایم را به باد بسبارم ولی باده نیز در غم من ناله سر میدهند دلم بر حال غربت خودم میسوزد .دردم چیست .عشقم جیست زندگیم کیست .او میداند با سکوتم میداند دریغا نمیدانم چه کنم دیگر ان کوچه باییزی خزان زده برایم معنی ندارد دیگر خش خش شکستن برگهامرا به عمق باییز نمی برد دیگر اینده مرا به سوی خود نمی خواند
بی طاقتم فغان بر میکشم گاه در کوچه های دلتنگی به راه می افتم گاه تو را میبینم گاه در خیالم تو را میبویم  گاه تور ا احساس میکنم و گاه نمیدانم تو کیستی اما میدانم مرا با تو جدایی نیبست  مرا بی تو سرنوشتی نیست سر گذشتی نیست و شاید تو خورشید بی غروب من هستی تو همه جا وجو.د داری طنین افکن
ای بادهای باییزی مرا با نفس سرد خود بسوزانید تا مرا از این محنت برهانید
ای دنیای ناشناخته من به تازگی به او رسیده بودم زمستان برای من سخت است در بناه تو شاید بتوان از ان گذر کرد
تو هوای من شده بودی چرا مرا از استشمام خود محروم میکنی دم زدن در تو حیات است اشکهای بی قابم که ساله در بس برده غرور زندانی بود دیگر فرو نمیریزد بی تو دوست ندارد جاری شود
اما افسوس تو نیستی غریبم در هر غروب در بس رفتن افتاب در انتظارم واز هر رهگذر صبح تورا میجویم  تاروزی باز گردی تا روزی با صدای اواز برستو های هجرت کرده باز گردی خلوت تنهایم را دوست داشتم خلوتی که تنها یاد تو در ان بود حال که نیستی میترسم در این خلوت دیگر نتوانم برخیزم

 

هنوز قلب باغچه در زیر سردی برف می تبد

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 11:3 شماره پست: 56

نیمه های شب خواب توان چیره شدن بر پلکهایم راندارد امشب اگراشک به فریادم نرسد می میرم . تنهایم از این روزهای ابری خسته شده ام و سنگینی نگاهت بر خستگی آن افزوده گاهی به گذشته خود ، خنده ام می گیرد و در اوج آن آهی می کشم چون درخت دوست داشتن من میوه ای به رنگ تنهایی داده است ای کاش احساس نبود و همه چیز را تنها با چشمهایم می توانستم ببینم .

نمی دانم چرا رفتی ولی در زندگی برای آمدن شاید یک دلیل باشد ولی برای نرفتن هزاران دلیل نمی دانم چگونه آن هزار دلیل را پیدان کردی و رفتی بعد از رفتند قلبی شکست شاید زمستان با سپیدش بتواند این همه سیاهی را بپوشاند .

شاید خود را تسلیم سکوت کنم ولی حتی در انتهای سکوت باز هم به تو می رسم آنقدر قد کشیده که دیگر توانی در خود نمی بینم می دانی چرا می گویم دیدار نامیدی را می گویم – دیگر کسی نیست تا از مهربانی سخت بگوید وقتی تور را در رویای خویش ساختم زمستان بود پس سرما یارای شکستن این رویا را ندارد و هنوز قلب باغچه در زیر سردی برف می تپد از تجسم یاد تو خون در رگهای من جاری است .

سکوت مرا با خود به گذشته های دور می برد هنگامی که خداوند سکوت را آفرید وجود من نیز هراسان بود آرام می گریستم صداها خاموش بود حتی زمان نیز حرکت نمی کرد تنها صدای قطرات اشکهای من بگوش می رسید هنوز سکوت بود ، سکوت انتظار را باید یکی بشکند ؟ ناگهان خداوند با دستهایش تاریکی را به کناری زد روشنائی چشمانم را نوازش کرد .

اندک اندک سکوت شکسته می شد خدا به فرشتگانش فرمان می دهد چیزی بر روی قلبم حک      می کند دوست دارم بدانم آن چیست پاسخی می آید سکوت کن ای بنده ، فرمان فرمان خداوند است همه سر به سجده فرو می آورند من که شیطان نیستم سر سجده فرو می آورم .

ولی دوست دارم از زیر چشمم نگاه کنم نگاهی بر آن می اندازم بینم چیست ؟ نوشته ای است حک شده بر قلبم آن موقع نمی دانستم چه بود ولی حال می دانم آن یاد و توست پس تا مرگ بمان  که  می مانم چون حک شده ای بر قلب من .

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 2:41 توسط سارو |

خدایا اگر اجازه بدهی از دانه های باران سینه ریزی می سازم برای دختر لطف تو ـ و شعرهایم را زیر درخت یاد تو می کارم .....

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 21:27 شماره پست: 3

نشباهنگام دلم بیشتر می گیرد . شاید از این روست که فکر می کنم دلم در شبی محض ـ از کهکشان جدا شده و در یکی از دهکده های زمین افتاده است . احساس می کنم که همه خیابانها از اتاقم می گذرند و بعضی وقتها می توانم در ساکت یک مرداب ـ نیلوفرانه آواز بخوانم .

احساس می کنم رودخانه ها هر روز به گلدان شمعدانی من می ریزند و بعضی وقتها می توانم به درختهای گلابی تکیه کنم و شبیه آبها بشوم .

شباهنگام از دستهایم کلمه می ریزند و من رویاهای شریفم را در دفتر شعرم پنهان می کنم .

احساس می کنم در برودت یک گناه ـ خونم یخ می بندد و نام تو در دهانم حبس می شود .

در گوشه گاه صدای تو  ـ ازل را می سرودم که به خاک آمیخته شدم .

سازندگان عشق مرا به دنیا دعوت کردند . ماهی ها موج بر موج می رقصیدند و نام مرا زمزمه می کردند.

پروانه ها برایم جامه ای سپید  فراهم آوردند . من در کرانه های لاله ـ هر  روز سه بار نام تو را روی دلم می نوشتم ـ شادمانه دستهایم را به آسمان می فرستادم و در چند گامی تو ـ کودکی ام را بال شهابها می بستم .

ای پروردگار پرنده و انسان !

ای کاش همیشه در حیاط کودکی ها می ماندم .

ای کاش باز هم می توانستم صدای تو را نقاشی کنم و روی رودها غلط بزنم و ای کاش مداد رنگی ها با من قهر نمی کردند .

ای آفریدگار فردا و فریاد !

سر انگشتهایم را که پر از ترانه و ابرند بگیر .

مگذار در میدانچه نادانی غبار شوم . مگذار تند بادهای پی در پی ـ شانه های امیدم را بشکنند و سیلابهای گناه ـ ریشه های زخمی ام را  از باغچه بی بدیل کرامت تو جدا کنند .

خدایا اگر اجازه بدهی از دانه های باران سینه ریزی می سازم برای دختر لطف تو ـ و شعرهایم را زیر درخت یاد تو می کارم .....

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 14:41 شماره پست: 4


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم .کوچولوی مهربون من دیونتم

 

ک

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 15:42 شماره پست: 5

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 16:2 شماره پست: 6

بدترین درد این است که به اونی که دوستش داری نرسی...

بدترین درد این است که عاشق یکی باشی و اونم ندونه...

بهت نمیگم دوستت دارم ولی قسم میخورم دوستت دارم ...

بهت نمیگم هر چی بخوای بهت می دم چون همه چیزم تویی...

نمی خوام خوابتو ببینم چون تو خیلی خوش تر از خوابی ...

اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی

صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم اما قول میدم پا به پات گریه

کنم...

اگه شب خوابت نمی بره ستاره ها رو بشمار اگه نم اومد قطرات بارونو بشمار اگه بند اومد به رفاقتمون فکر کن چون نه کم میاد نه بند میاد...

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 18:21 شماره پست: 7

  کاش میدانستی تورا دوست میدارم شبهارا بیاد تو صبح میکنم که تورا باز ببینم حال من یوسف سرگشته ام تو زلیخای بی خبر از دل یوسف چگونه شد زلیخا بی خبرو یوسف سرگشته او دوستت دارم چه بخواهی درک کنی جه بخواهی نه.زمانی تورا شناختم که کس دیگری تورا ربوده بود اما نه قلب تورا بلکه جسمت را .قلبت همیشه برای من است  با خود می اندیشم این را چگونه به تو بگویم که چقدر دوستت دارم ولی میگویم زمانی که فهمیدی مرا سرزنش نکن چون دوستت دارم و دوستت خواهم داشت ای مهربان من افسوس می خورم که زمان کوتاه بود  تو را قسم می دهم بر من خرده نگیر به خدا تو را میپرستم ای مهربان من .دل را به امواج می سپارم به امواج میگیم به تو بگویند چقدر تو را دوست دارم شک نکن با تو هستم ای کچولو

 

بدان که حقیقتا دوستت داشتم ولی افسوس

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 18:33 شماره پست: 8

  محرمانه محرمانه فقط تو بخوا

خیلی سخت بود در چشمانت نگاه کنم و این حرفها را بزنم اینها همه رویای درون من بود که یک دفعه بیرون ریخت رویایی که گویا تو کوچکترین اطلاعی از ان نداشتی من متاسفم تورا درگیر رویای خویش کردم.در این شب هرچه می نوسم گویا دلیلی بر ان نیست .نباید خود را در دریایی می افکندم که ساحلش نا پدید..بچه ها به شوخی شوخی به گنجشگها سنگ میزنند ولی گنجشکها جدی جدی میمیرند نفرتی در کار نیست بدون انتظار پاسخی ادمها همیشه همینند خواسته های من بالا بود راستی من چه دیوانه ام با چه رویایی مرا ببخش.رویای دوست داشتن چیست چرا باید باورش کرد امواج به هر سویی که مرا میخواهد میبرد تلاطم تو مرا بازی میدهد با خود اندیشیدم ایا من پستم. پستی چیست..... .رویای شیاطین ؟  ایا دوست داشتن و پستی در کنا رهمند؟ که من به اشتباه دیگری را برداشتم.من ان دیوانه ام که خود را به دست امواج سرنوشت سپرد.تا شیطنت عشق او را کور کرد ..نه هوا بود نه هوس .نه بازی حقیقتی بود که گذ شت . گذشته را بیاد اوردن سخت ودشوار.اه من چه دیوانه ایم این افسانه ای بیش نبود  ...تو از ان دیگری بودی.....اه سرم گیج میرود حقیقت است ولی من نتوانستم و نخواستم با ورش کنم همین باعث شد محبتم را نسبت به تو پنهان دارم .کلید در را نداشتم می خواستم قفل در رابشکنم ولی نمی توانستم خوشحال بودم چون می خواستم .راهی یک طرفه در ان سوی دیوار کسی نبود یا خبری از بودن من نداشت  یا اگر هم داشت لطفی به ان خبر نداشت.حال معنی دوست داشتن یک طرفه را می توان فهمید .زندگی به من اموخت که چگونه اشگ بریزم اما نیاموخت برا ی که اشک بریزم زندگی مثل یک پیانو است دکمه های سیاه برای غم و سفید برای شادی زمانی میتوانی اهنگ زیبا بنوازی که هردو را با هم بفشاری .تو را هیچ احساسی نبود هرچه بود من بودم بس در خیال خویش شاید تو مرا پندار برادر بود و شاید هیچ ولی دوست داشتن بود مرا ببخش بیگناهم در اوج گناهکاری باز میگویم دوستت داشتم ........ کوچولوی مهربون تو مرا باز سرزنش کن.ای دوست می ترسم وجای ترس است نمی توانم چه دشوار و طاقت فرساست کشیدن این بار من هرگز نمینالم می خواهم فریاد کنم اگر نتوانم سکوت می کنم و خاموش می میرم بهتر است از نالیدن خدایا کاش یک رویا باشد.ای دوست می ترسم وجای ترس است.......این بیش از حقیقت نبود دوست داشتن داشتن داشتن یا خواستن اه اه اه چه پایان سردی داشت.. 

غنچه از خواب پرید         وگلی تازه به دنیا امد     خار خندید وبه گل گفت سلام وجوابی نشنید   خا رنجید ولی هیچ نگفت

Not of these do I think.      of you doi think.          In whatever state  of you do I think                             لطفا  بنویس پاسخی را ......                                             

 

دوست داشتن از عشق برتر است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 17:30 شماره پست: 9

عشق در دریا غرق شدن است .دوست داشتن دردریا شنا کردن .عشق لذت جستن ودوست داشتن پنا جستن .عشق گاه جابجا میشود گاه میسوزد گاهی سرد

مرا ببخش که اینگونه گستاخم چندیست تو را ناراحت کردم .معما این بود پایان یافت .لطفا مرا ببخش چون گویا ....... به شما بی احترامی کردم شاید..............

از انچه که کذشت چیزی نگو ..........زیرا گذشته انسان را وابسته می کند ........

 

 

 

خفته در سردی اغوش پر ارامش یاس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 20:58 شماره پست: 10

اکنون من در زیر سنگینی دنیایی از شرم.....که مرا له کرده نه شرم از اینکه احساسم را بیان کردم شرم از پوچی .

کسی نمی داند در چه تبی ودردی می سوزم ومی نویسم..

نه تب شکست نه تب سرگردانی .تب نمی دانم چه تبی ...

کسی چه می داند زیر این قلب چیست من ساکن حقیقی شهر غمم

چه خواهم گفت تا به کی کلمه کلمه می توان نوشت .....

نه نمی توانم چه سنگین است نه نمی توانم دشوار وطاقت فرساست ایا به نالیدن نیازی است اما چه بگویم غرورم اجازه گریه نمی دهد من هرگز نمینالم

من اکنون رسیدم به کناره دریایی بی انتها می دانم تشنه ام اما نمی توانم دریا رادر کوزه کنم پس یاران چه .کوزه ای پراز اشک برای انها دارم کوزهای خالی وغبار گرفته را برای خودم برداشتم

من دیگر هیچ چیز را حس نمی کنم بانگ اذان رانمی شنوم معبد را نمی بینم  خود را احساس نمی کنم  گذشته ام را بخا طر نمی اورم اندیشه ای در مغزم نمی گذرد تنها  می نویسم تا پایان یابم   

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 0:4 شماره پست: 11

ک

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 0:53 شماره پست: 12

ک

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 20:41 شماره پست: 13

اشتباه می کنم این بازی است یا خیال من شکست خوردهای بیش نیستم .اما گذ شته انچنان از جلوی چشمانم عبور می کند .اه من خود را فراموش کرده ام مجالی نیست پایان خط است  راه دیگری نیست  ادامه ...یا پایان 

مهلت ی دیگر ..... او کیست مرا مبهوت خود کرده است  دیگر توان حرکتی در این صفحه شطرنج ندارم  کاملا سکوت صدایی جز ضربان قلبم بگوش نمی رسد پاسخی نمی اید دوست دارم تقلا کنم دوست دارم بگریم

شاید او مرا فریبکار می داند کاری از دستم بر نمی اید جز سکوت .اسمان پر از ستاره است ستارها راه را به من نشان نمی دهند خستهام گاه چشمانم را می بندم چشمانم را با شوق وهراس باز می کنم ستارهای در جلوی چشمانم نمایان می شود  اما روحم ازرده است .. او را از ارامش دور کرده ام چه به گویم نه توان دیدن گریه او را دارم نه توان ایستادن در برابر قلب خود  خود را برای دیدن مهیا  می کنم تسلیم قلبم می شوم نه نه خدایا نباید ارامش را از او بگیرم  مرا چارهای ده چه کنم اشفته ام چرا اینچنینم در برابر او سر تسلیم فرود می اورم

من رویده از کوههای سر به فلک  کشیده ام جایی که د ران علف هرز نمی روید انجا بر کویر مسلطی حتی کو چکترین صدای ضربان قلب کویر را می شنوم

و اکنون تو را نمی بینم تنها به این امید می نویسم که با هر نوشته ای گامی به تو نزدیک شوم  

ای پرستو مهاجر برگرد

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 21:57 شماره پست: 14

نگفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم .ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.واین ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی:« هستم.» نگریستم ، اما چیزی نبود.گفتم : « نیستی.» باز گفتی:« هستم.» بر خود لرزیدم ودردل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گرگرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:« هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند .و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتا ن ام را نبوییده بودند.
و تو رفتی از پیش من و ندیدی خرد شدنم را ... .

« تو هنوز هم برای من هستی »

چشم براه پیامی پیکی سر نهاده است به بالین شب ای پرستو برگرد

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 18:3 شماره پست: 15

امشب دستم به قلم نمیرود پنجه ها به فرمان من نیستند بیهوده می کوشم

یکباره چنان غافلگیر شده ام که هنوز گیجم بیهوده به خود می گویم بنویس چه بنویسم خیلی تقلا می کنم ولی........

اکنون به نقطه ای در خیال خیره شده ام حال حرف زدن سکوت را می فهمم .سکوتی نوامید وغمرنگ دلم بر حال خویش می سوزد..من میروم تا سرنوشت مرا بازی ندهد نمی دانم از یاد می برم یا نه (تو را )......افسوس خدایا چه بازی شومی بود که اغاز گر ان من بودم ولی پایانش بامن نبود پایانش با کسی بود که عشق نفهمید یا دوست نداشت بفهمد کسی که هیچگونه احساسی به من نداشت حتی ترحم....حتی وانمود نکرد.. من عاشق شده بودم چگونه؟؟؟؟ شاید این عشق نبود معصیت بود کاش نادان بودم تا برای همیشه  هیچ چیز رادرک نمی کردم هرچه می نویسم دلم خوش نیست برای منی که دلتنگیم را به کاغذ می گفتم نباید  اینچنین باشد ..نباید هرچه در درونم بود را بیان می کردم تا خود را در چنین دریایی می افکندم که ساحل ان برای خودم نیز نمایان نیست چیزهایی بنویسم  که مرا در قعر چاه تنهایی بیندازد

مسئول کیست .اری خود هستم که اجازه دادم شیطنت عشق مرا کور کند هرچند پشیمان نیستم اگر عشق گناه است؟ پس طاعت چیست ؟ من چه بگویم نیازی به تبرئه خود نمیبینم من هیچ پناهگاهی ندارم تو میتوانی تصور کنی درد چنین سکوتی چیست؟؟؟؟؟؟؟؟ 

عشق من جوششی یک جانبه بود که به پایان نرسید عشق مرا چه نکرد متهم به خیانت به ...؟؟؟.من میپذیرم ولی عشق متهم نمیشناسد هیچ چیز را درک نمی کند من از دو کار بدم میاید یکی درد دل کردن که کا ر شبه مرد است یکی دفاع کردن برای تبرئه خود است ولی مینالم و میگریم  تا دردی را از یاد برم که اغاز گر ان خود بودم

من دیگر برای دوست داشتن از کسی اجازه نخواهم گرفت که دوستش داشته باشم یا نه هرکس را که دوست دارم به تنهایی در قلبم می پرستم بدن توجه به اجازه او پس تو را می پرستم به تنهایی نیازی به اجازه نمیبینم در قلب خود تورا دوست می دارم

تو دلی برای طغیان کردن نداری کاش می توانستم چیزی بگویم تا اشک در چشمانت جاری شود ولی نمی توانم اشکهای تورا ببینم

عشق ریسمان طبیعت بود که من سرکش را در بند خویش در اورد عشق جنونی بود که مرا دیوانه کرد

اگر سالها هم تورا نبینم باز اتش عشقت مرا زنده نگه می دارد بدان دوست داشتن اجازه نمی خواهد دل می خواهد د رقلبم دوستت دارم و ان را نمایان نخواهم کرد

 من انقدر منتظر میمانم تا بنویسی نظری.......انقدر مینویسم  .......بی پایان

تو قلب بیگانه را می شناسی

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 22:35 شماره پست: 16

در فرار به گذشته از هراس تنهایی گستاخ شدم در سی سا لگی عاشق گناهی نابخشودنی وجودم تنها بود زیستنم بی هدف نوشته هایم گنگ همین باعث می شد همیشه تردیدی در من ایجاد شود ولی سعی کردم پاسخی صریح قاطع به ان داشته باشم

نباید اینچنین خود را ویران می کردم خیلی از این شاخه به ان شاخه پریدم برای هر کلمه تفصیر طولانی اوردم اری روشن بود

من هرگزبه  چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته بودم و ننوشته ام و نگفته ام  در این لحظات من با دنیا غریبم

در این حالت نوشتن مرحمی است بر زخمهایم.. نوشتن را برای فریب دیگران نمی بینم فقط نمی توانم ننویسم من بی طاقت ودردمندم حال حس می کنم نوشتن نتیجه ای به من داده فراموش کردن خودم بود

مرا نه عشق قرار بخشید نه هنر . انسان می تواند خود را به بیخیالی بزند اما نمی تواند تصمیم بگیرد که نفهمد من خواستم ولی نتوانستم 

تنهایی با این معنی بهتر است انچنان که قلبت برای دیگری بود نه جسمت

همیشه فکر می کردم روحت بزرگ و اسرار امیز است و من با نگاهی کنجکاوانه وتشنه همیشه به تو می اندیشیدم  من فرود امدم اما برای صعود  من خاموش وکنجکاو وهراسانم اینجاست که انسان تمام می شود عمق این زخم کاری تر عمق شمشیر است

احساس می کنم شکست خوردهای بیش نیستم دوست دارم گمنام وتنها باشم شرم دارم از خود هیچ چیز تسکین بخش نیست

من تنهایی را بر می گزینم این دنیا ساکنانش با من بیگانه اند

نمی دانم با چه پشت گرمی تا به اینجا امده ام من گستاخم .تنها پناهگاهم را از دست داده ام حا ل می فهم چرا هرگاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم به هر حال بهشت گم شده ما پیدا نشد  من تنها به این امید که باز می توانم به تنهایی رو کنم می مانم

استوار

بتخانه ام ویران شد  .نمی توانم سکوت را تحمل کنم نمی توانم چیزی بگویم ولی ساکت خواهم ماند اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند باو ر نمی کنم باور نمی کنم لحظات چنان به سختی بر من می گذرد من دیگر از رفتن باز مانده ام   من تنها ماندهام

باغبان پیر گریان شبیخون خورده       بی تو ای گل سرخ شهید    همهء گلهایم پزمرده و  نسیم بوی بی باوری بوی تن در دادن می دهد

صدای زنده بودن در خروشم

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 19:56 شماره پست: 17

به مانند ان موج می مانم که هیچگاه ارامش نداردو همیشه در طلاطم است و خود ا به سخره های ساحل می کوبد تا صدای در ماندگیم را کسی بشنود نمی توانم مانند اب راکد باشم ود ریکجا بمانم و یکنواخت در این مرداب زندگی کنمهمیشه دوست دارم برای بدست اوردن ارزوهایم تقلا کنم حتی اگر چه به شکست انجامد هیچگاه تسلیم نشده ام اما این بار سر خود را به علامت تسلیم بایین می اورم  شاید اینده علت این تسلیم شدن را اشکار کندشاید.............همانند ان موج هزاران ساحل را نادیده گرفتهو برای بدست اوردن رویای خود در سفرم  سفر یعنی من یعنی گستاخی من

در این راه به برسشهای بی باسخ فراوانی رسیدم ..ولی من رهایم رهاتر از هر رهایی هیچ حصاری برای من نیست حتی ساحل وصخرهها حصاری برای من نمی باشد برای رسیدن به او...........هیچ چیزی نمی تواند بایان تقلای من باشد  در این راه هیچ کس هم درد ویار من نیست و کس در ان سوی ساحل در انتظار من نیست من با صدای زنده تو در خروشم  من به ساحل خواهم رسید اما دران سوی ساحل کسی به فکر من نیست  حتی برای مردنمم در اینجا من غریبم  ندایی به من گفت که از عشق حزر کن یا د دریا را از قلب خود به در کن گفته بودی ولی من ناشنوا بودم  من در دریا عشق را شناختم  با نشنیدن صدای او درد را شناختم  با رفتن او زندگی را باختم  نه از دریا نه از خدا گلایهای نیست  اگر باختم من به خود باختم

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند      که گویی نبودست خود اشنایی                                 
                              عوامل موثر در رفتا ر انسان

        با اینکه شخصیت برایندی ازرفتار است  اما با رفتار متفاوت است شخصیت در انسوی رفتار مخفی است و در درون فرد قراردارد  ..شخصیت با امادگیهای سازمان یافته فرد برای انجام دادن ودریافت کردن.فکر کردن. احساس کردن.چگونه عمل کردن اوست

بسیاری از انچه در گذشته به نژاد .قومیت .مذهب.یا توارث نسبت داده می شد امروز نتیجه اموزش فرهنگی در اجتماع شناخته میشود در نتیجه ممکن است افراداز لحاظ موارد بالا بصورت کامل با هم در تفاوت باشند ولی رفتار یکسانی درجامعه داشته باشند  علت این است که اموزش فرهنگی یکسانی با هم   داشته اند پس نمی توان گفت چون افراد از اقوام یا گروههای مختلف یا مکانهای متفاوت گرد هم امده اند  وا کنشهای متفاوتی در برخورد با کنشهای متفاوت دارند   کنشهایی مانند محبت ابراز علاقه دوست داشتن  

ارزشهای سنتی و اعتقادات کهن در یک محیط در حال تغیر است  با تغیر این موارد شخصیت فرد نیز تغیر کرده و درصد کمی از افراد میتوانند در برابر این تغیرات به علت نژاد یا نوع نگرش خاص مقاومت نموده دچار نوعی ظن به جامعه اطراف خود گشته

افراد فرهنگ را از طریق ارزشها و هنجارهای اموزش داده شده در جامعه بدست اورده و اکتسابی یا و متعلق به گروه خاصی نمی باشد فرهنگ از نیازهای شخص نیز ریشه مگیرد نیازهایی مانند زیستن دوست داشتن  .افرا د همیشه جویای صمیمیت با دیگران هستند که به شکل مهر ومحبت وعلاقه مندی میان افراد ظاهر می شود انگیزها در این بین نقش اساسی دارند  انگیزه دراین نوع جوامع از نو ع غرایز نیستند   زیرا بروز غریزه متفاوت است و فرد مرتبا فشاری راکه از ناحیه عواطف  واحساسات به او وارد می شود باید به گونه ای در مسیر صحیح قرار دهد انسان علاقه مند است که افراد به او توجه داشته باشند  این نوع رفتارها را نوعی هنجار گویند اگر این رفتار از مسیر خویش خارج گردد شخص دچا ر نوعی نا هنجاری می گردد وبه عنوان یک بیماراجتماعی شناخته میشود  حال نتیجه گیری را از بیان این مطالب را به تو واگذار می کنم ...حال من تو را دوست دارم یا دچار نوعی ناهنجاری شده ام یا حقیقت دوست داشتن است وکمبود محبت خود را در تو جستجو می کنم لطفا پاسخ خود را بنویس

    نوشته شده در چهار شنبه نهم اردیبهشت ۸۸ساعت ۳۵/۱۹توسط سارو

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:2 شماره پست: 19

عموما زیبایهامایه نوشتن است و می گویند نوشتن هدفش نمایش زیبایها است  اگر سخن به گزاف نگفته باشم هست برای من هست  زیبایی نیز نوعی نوشتن است اما این بار نویسنده خداوند است

خود نوشته زیبا نیست بلکه مفهموش انرا زیبا می کند نویسنده عشقبازی وبیوفایی ودوست داشتن را تجربه مکند این نوعی زیبایی است   

 کیست که واقعا نداند زمزمه جادویی نوشته ها چیست  این بیچاره (من) می خواهد دنیایش را چنین بنویسد  وخود را اسیر برگه های کاغذ کند  با فریب خود در خیال کاخی بسازد  که شایسته خدایی بر کلمات باشد  در این نوشتن نمی توان دغدغه درونی خود را مخفی  داشت  لازمه نوشتن این است شخص باید قلب خود را وارد کند تنها قوه ادراک نمی تواند پاسخگو باشد  نویسنده نیاز به همدردی و دوست داشته شدن دارد دوست داشته شدن یا دوست داشتن  تشنه ترین نیاز روح ادمی است

نشانه ای روشن از عصیان در قلب من وجود دارد که تجلی اضطراب و دوست داشتن است کمبودش را درد ناکانه در وجودم احساس می کتم  اینجا من در برابر  بایدها و نبایدها قرار گرفته ام  هنر نوشتن از عشق است و بیان ان نیز از روح دردمند نویسنده می نویسد

غرور در ارزوی عصیان مغروری که بشکندش وپیدایش کند

اما کسی نبود

دوست داشت چشمی ببیندش ودوسشت داشت دلی بشناسدش 

هر چند پرستیدن بت مایه کفر است ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:5 شماره پست: 20

لحظه ای با خود می اندیشم :

همه خوابهای طلایی من از زمانی اغاز شد که تو را دیدم تو مرا از تنهایی خویش خارج می نمودی من امیخته ای از دو فرهنگ بودم که در میان این دو فرهنگ بطور مساوی تقسیم شده بودم از یکسو وابسته به فرهنگ در ظاهر خشن نواحی شمال غربی از سوی دیگروابسته به فرهنگ ظریف اما غیر قابل اعتماد مرکز که امیخته ای از فرهنگ ساکنانش است بودم د راین میان گاهی این به ان و بلعکس چیرگی داشت  سر گردانی بین دو فرهنگ انسان را شدیدا دچا ر مشکلات روحی خواهد نمود. گذشت زمان مرا به فرهنگ شمال غرب بیشتر وابسته می کرد حتی سعی نمودم تا فرهنگی را که سی سال بر من تحمیل شده بود به دست فراموشی سپارم  من در اینحال درک صحیحی از فرهنگ زادگاه خود نداشتم و احساس می کردم در این فرهنگ جایی برای  مهر محبت ومهربانی ودوست داشتن وجود ندارد همیشه سعی در بروز چهره ای خشن از فرهنگی داشتم که مهر ومحبت را در پشت چهره خشن خود پنهان  کرده بود  اما من خسته بودم زندگی در چنان محیط بی روحی مرا ازرده کرده بود اشتباه نمی کنم باز ی خیال هم نیست من دچار نوعی بیماری شده بودم

این چیست مرا گیج کرده ناگهان همه چیز دگرگون می شود ان همه مقاومت در برابر روحی سرکش .روحم در برابر تو تسلیم می شود با تماشای تو ارام می گیرد  چه بازیست تماشای کسی که کوچکترین اگاهی نسبت به این رخداد ندارد  تماشای تو روحم را تسکین می بخشد  تماشای غریبی است  اشفته ام در برابر روح سرکشی که سالها ان را اسیر قفس نمودم

صدایت همچون نوای افسونگر نی از هر سو مرا دیوانه میکند  چنان در عمق روح لطیف من نفوذ کرده بودی که من غرق سرودن  ترانه های عاشقانه در ستایش معبودی که خود خبر نداشت گشتم من در عمق چشمان تو چیزی را دیدم که روح سرگردانم را ارامش می داد  من شب را به این امید به فردایش می رساندم که باز بینم تورا . سالها امدند ورفتند پنهانش داشتم  دلم طاقت انتظار نداشت همواره همچون کودکی که مادرش را گم کرده بود در پی تو بودم  هموار بیم ان داشتم طغیان روحم تن بی رمقم را ویران کند و رازهای مرا اشکار نماید  همیشه دوست داشتن تو را مانند پاره ا ی از اتش در دست خود پنهان نموده بود م وگاهی از این دست به ان دست می دادم که اتش دوست داشتن راز مرا اشکار نکند  اما تا به کی می توان تحمل کرد  دیگر طولانی شده بود  نمی توانم نمی توانم چرا اینچنینم  من فرزند سرزمینی هستم که صداقت در ان موج میزند  دنیای افکارم به هم ریخته است می خواهم همه چیز را از بلندی نگاه کنم حتی دوست داشتن را  در درون خود فریاد می کشم  با التهاب و دشواری سعی می کنم تا درون خود را اشکار سازم  خلوت او را بر هم زنم  اری اکنون وقت ان رسیده  با چه دشواتری و اشتیاقی تصمیم خود را می گیرم من چشمان زلال او را می شناسم  وقتی عشق فرمان دهد محال است سر تسلیم فرود نیاوری  نیروی عشقی که نسبت به او داشتم شجاعت بیان را به من  داده بود سعی داشتم بگونه ای موضوع را برایت بازگو کنم  خیلی تلاش کردم  با سخن گفتن با بازی با کلمات  برای فهماندن این موضوع  مخاطبی نبود  ولی او بود او درک نمی کرد یا دوست نداشت درک کند باز جسارت عشق نیرویی دو چندان به من میداد  انچه به زبان شکل می دهد و اهنگ می بخشد احساس عاطفی فرد است  نه قاعد دستوری  من گفتم و خواستم تنهاییم را با او شریک شوم  اما اونپذیرفت

روحم رو به پایان می رفت  من دیگر از سرودن. من دیگر از ترانه. خواندن من دیگر از رفتن. خسته شده بودم گاه می گفتم فغانی بر کشم باز می دیدم صدایم کوته است  نومید شدم ساکت ماندم  شب بود شب همچنان شب  اما دیگر ساکت بودم  ناگهان وجودم به خود لرزید  او نیز قلب داشت او نیز احساس داشت . دوست داشتن را باور داشت . اما با شک ؟؟؟؟ من ناگهان در برابر چنان سوال غیر منتظرهای قرار می گیرم اثبات عاشق شدن  اثبات دوست داشتن  ایا عاشقی اثبات می خواهد  یا دل چه بگویم  چگونه میتوانم حال خود را وصف کنم چگونه به دنبال کدام عبارت  و زبان بگردم .                          

زمستان و سکوت پایان میگیرد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:58 شماره پست: 21

ایستاده بودم دل بر کنده از اسمان در اعماق  وجود خود فرو رفته بودم  حال احساس می کنم تنها ورها نیستم به اسمان عشق میورزم اما در درون .به عشق جان می گیرم اما در خاطر . اشک امانم نمیدهد در عمق وجودم تورا احساس میکنم ونیاز به تورا زمزمه .همدردیست برای من کسی که مرا دوست بدارد دیگر پریشان وملتهب نیستم به پریشانی یک ارزوی اشفته و دیگر اواره میان برزخ وبهشت نیستم

من چه بسیار تشنه محبت هستم این ساخته وپرداخته رویا نیست حقیقت است .دوست داشتن

دیوار فردیت من فرو ریخت من رها شدم روح سرگشته ام بدنبال هدفی بود ان  هدف جز تو نبود چه سخت وطولانی بود اما تنهایی خانه دل را شکستم و دیگر یاس سرود هر صبح من نیست

و حال معنی دوست داشتن را بعد از سالها احساس می کنم .. خداوند انسان ها  را با رنگهای متفاوت تزین می کند همه عمر را صرف این می کنیم که رنگ خود را مخفی بداریم بدون در نظر گرفتن این اصل که کسی را می توان دوست داشت که رنگش برایت اشکار باشد دوست دارم تورا به رنگ ابر .نسیم .قطره اب ببینم  من با بودن با تو خود را شناختم معصومیتی در چشمان توست که مرا اشفته میکند تلخی است در بدبینی که تورا رنج میدهد حق را برای تو به کناری می گذارم چگونه می توان باورت را به یقین تبدیل کرد انتظار چیست روح را بیتاب کرده ای  تا به حا ل شنیده ای عشقها راستییند ومعشوقه ها دورغ در جستجوی گمکرده خویشتن در توام بجز دوست داشتن ان را رازی نیست نه گناهی کرده ام نه مصلحتی در کار است

به مانند ادمی میمانم که در کنار اب انبار خالی نشسته به امید اینکه روزی کسی دلوی از اب را داخل ان بریزد ومن همیشه به این امید مغرب را به مشرق می رسانم که مرا دوست بداری .تنها به این امید

همه چیز در این دنیا برای بودن ماست درد این است ما نمی دانیم بودن ما برای چیست در میان غوغای زندگی محبت و دوست داشتن می تواند مرحمی بر ندانستن بشر باشد.چه بگویم دیگر نیازی به نوشتن نیست  هر انچه را بخواهی نوشته ام وگفته ام فقط به این امید........دردها بزرگ وبی درمان نیستند  بلکه ما انها را بزرگ می کنیم ..دوست داشتن دست نیافتنی نیست ما ان را نمی خواهیم پس چرا افسوس چیزی را بخوریم که میتوانیم بیابیمش  ولی سعی نمی کنیم  وجود تو مانند نسیمی روح مرا نوازش می کند  نور چشمانت قلب پژمرده من را شوکوفا

در خیال باز به تو می نگرم از خود می پرسم چرا چهره تو مرا ارامش می دهد برای یافتن تو به سالهای دور به روزهای کودکی خود سری میزنم شاید تورا انجا بیابم ولی در ان سالها یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبود  تامل میکنم تو از کجا امده ای  شک میکنم شاید خدا دلش بر ناکامیهای من سوخته است واعجازخویش تورا به من هدیه داده است  اه چه خواب پریشانی است چرا کفر می گویم من احساس میکنم تو مانند اب شوری هستی که هرچه تورا بنوشم بیشتر به تو تشنه می شوم یقین دارم هیچوقت قصد چاپلوسی در این راه نبوده جز حقیقت دوست داشتن

احساس می کنم لبهایم بیشتر به لبخند اشنا شده شاید دوست بدار ی مرا شاید دلت بر من سوخته  در فلسفه رحم را ناشی از ضعف میدانند و کمک به ضعیف را خیانت به او....

قلبم را مشکن

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:33 شماره پست: 22

من امشب بیقرارم باز هم مضطربم مگر او چه گفت مگر او چه احساس کرد دیگر نمی توانم اگر مرا تنها بگذاری عنان زندگی از دستم خارج می شود من می خواهم زندگی کنم پس مرا یاری کن با هر زبانی تورا تمنا می کنم یاریم کن فریاد بر می کشم  نا له سر میدهم  من اینچنین درد خود را برایت بازگو کردم  فغان فغان ..اضطرابها همه زاده انتظار است باز گرد رجعت کن مرا نجات ده خدایا مگر می توان عاشق شد و به این راحتی دل کند  خدایا خدایا خدایا ....کمکم کن تو را واسطه میکنم برای قلب تکه تکه شده من  من میترسم یاری کن مرا  دستم را بگیر ارزوی محالم را ممکن کن کاش رویایم انقدر شکننده نبود  کاش اشکهایم به فریادم می رسید  ویران می شوم اگر نیایی  مرا از خود نران دلتنگم بر من لطف کن ترحم کن می گریم  ناله سر میدهم  رفتند اغاز ویرانی من است  دوست نداشته باش بشکنی قلب پریشانم را حرف رفتن را مزن که محتاج توام  باور کن سخت است به خدا سوگند سخت است  پنجرهای را که ببندی دیگر باز نمی شود و گلهای درون گلدان میمیرند شاید بتوانی در وادی عشق کلبهای رنگین تر از ما بیابی کلبه مرا ویران نکن دیوانه ام دیوانه تو به زیبایی معصو میتت غریبم من از دست تو پیش ستارها گلایه می برم  چرا سو سو نورت را از من دریغ میکنی در شبی اینچنین قصه رفتن سرود تلخی است که چشمانم را نابود میکند  مرا نشکن مرنشکن در این دنیا ناشناخته به تو رسیده ام دم زدن در تو حیات من است  بیا هر شب بیا در خلوت مهتاب تنهاییم  چشم به راهت هستم مرا با دیو شب رها نکن مرا پرپر نکن

زندگی کردن من مرگ تدریجیست

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:54 شماره پست: 23

کاش می توانستم دروغ بگویم کاش می توانستم نیرنگ زنم  افسوس مرا برای این کار کسی نساخت  هنگامی که خواستند روح را در کالبد من بدمند روح مرا در تنهایی دمیدن  خدا خود نیز دلواپس شد کاغذی به جبرییل داد اما جبرییل ان را گم کرد من قهر کردم من نمیروم جبرییل مرا گول زد گفت برو کاغذ را می یابم ندا امد فرشته نیستی رفتارت مانند انهاست پس به زمین برو جایگاهت انجاست انجا برای ما فرشته ای  سجده کردم خدا نیز حوصله اش از دست من سر رفته بود چه می دانم سرنوشتم را اینگونه رقم زدند شاید شوخی بود من کی باز میگردم .چرا همیشه من دل شکسته ام شاید مرا ازمونی است می گویند مصلحت خدا در این است  شب رو به پایان وسکوت

اما چه رنجیست لذتهارا تنها بودن .. چه زشت است زیبایها را تنها دیدن. چه بدبختی ازار دهندهایست تنها خوشبخت بودن . رنج است التیام ان دوست داشتن است  من باز هم رنج تنهایی را در وجودم احساس می کنم دردم درد بیکسی است درد بی انتهاییست که تا بی نهایت عمیق است 

بشتاب پرنده بی پناه طوفان تورا می برد حال همچون دیوانه ای هراسانم همچون نابینایی تهیدست که عصایش را گم کرده .غرق در جنین تنهایی انبوه به اندازه نیازم به تو التماس کردم  در لحن صدایم مشخص بود در تمام وجودم موج میزد دلت مهربان نیست سکوت کن به یاد ان که دل را شکست و رفت سکوت کن به یاد انکه به امید تو زنده بود رفت  اگر تو از سکوت به خشم میرسی سکوت کن اگر من خسته ام تو ابادی سکوت کن تا سپیده ارام بدمد

بی تو در خلوت دل غریبم در سکوت اسمان در تنهایی بی کسی  .تورا خود خواهی می پندارم که دردها وشوقها در تو اثری ندارد چه رنج اور است .گویند خود خواهی با گرمای عشق پایان می پزیرد ولی تو نپزیرفتی

در رهگذر عمر چشم به انتظار تو ایستاده ام مرید نیستم بلکه عاشقم  تو ندای راستی و روشنایی را نمی شنوی روحم بیقرار است تاریخ ایستاده است و می نگرد درد غربت یک مرد را اما کسی پا پیش ننهاد تاریخ همچنان از دور می نگرد اری کسی میرود ولی او باز می ایستد باز می گردد  صدای گریه.تنهایی تمام صحرا را در بر می گیرد ولی شاید او ناشنوا است. مانند ان گل وحشی میمانم در اب و هوای سرزمینم بی خویشتن رویده باشم من پر شکوه ترین سرودهای عالم را در ستایش تو سرودم من پر شورترین ترانه های عاشقی را در غربت تو گفتم . اما تو هیچ هیچ رفتی ای همسفر ثابت قدم نبودی چون شیر بیباک نبودی  ازاد باش از رنگ وپندار

 هنر را به جستجویت فرستادم نیافتمد  عشق را در پیت روان کردم هنوز اواره ام   کجایی تو اینک من تنها سرد و بی انتها یم در دلم خاطره ماند است  دلی که از بی کسی غمگین است  در مرز پایان ایستادهام چه کردی با من بی وفایی یا مهربانی

تنهایی هراس انگیز است د رانتظار توام چشم به راه تو من سرنوشت خود را در تو میبینم تو هستی اما .. نه برای من .من تو را میسرایم من تورا می نگارم اما افسوس که تو در زمین من نیستی زمیناز ان دیگریست  صومعه مرا فرو نریز دلی را نیازمند است نشکن  کاشانه مرا ویران نکن بازیافته ام را گم نکن تکه روح مرا از من جدا نکن

جهان بینی هرکسی به اندازه شناخت او از دنیاست  من دنیا را اینچنین شناختم اگر اجباری به زنده ماندن نبود مرگ را می پذیرفتم ودراتش می سوختم چه رنجی بزرگتر از اینکه عاشق باشی ولی معشوق نیابی  وقتی که قلبها وگلها شکسته شدن وقتی که باغچه های عشق سوختن دلم می خواهد بگریم .........

باورم کن بگذار تا دوباره جان بگیرم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 17:45 شماره پست: 25

من ایستاده ام تا نهایت نهایتی که نمی دانم کجاست فقط  به شوق تو در تاریکیی شب محرابم تویی معبدم تویی در ززیر اسمان شب تو ستاره منی مانند شمعی پرتو نور قلبت مرا روشن می کند می ترسم شمع پایان یابد می ترسم در تنهایی خویش... بیش  از انکه تو بدانی بیش از انکه صدای  گامهای من خلوت تورابشکند تو.مرا  شکسته بودی .در  جلوتم با تو زندگی میکردم در انتظار تو زندگی مییکردم تورا بیشتر از خود میشناختم نه سرزنشی بود نه شکی نوشتن را از  یاد برده  بودم تو باز اغاز شروع نوشتن من بودی  . من یک شرقیم شرقیها عاشق عرفانند شرقیها عشق را با تمام وجود احساس می کنند   . می دانی  عشق چییست ؟یک قلب غبار  گرفته. قصه سرگردانی مرا میدانی چه انتظاری از دلی که از بیکسی غمگین است داری دلی که برای بدست اوردن عشق خود هر دردی را تحمل میکند .  هیچ کس بد نیست منهم زایده بدیها نیستم دل من عاشق دل اویی است پرستشم ابلهانه نیست.  شبنم تمام شب را به ان امید صبح می کند که نور خورشید را ببیند اما با نخستین بوسه افتاب خود را رها  می کند میدانی این یعنیی چه ایا این عاقلانه  است چگونه از من انتظار داری عاقلانه بی اندیشم عاقلانه تصمیمی است که هر کس به تناسب وجود خود به  ان می اندیشد  . من تمام احساساتم را میفروشم تا تواخریدار باشم اما تو فروشی نیستی بلکه بدست اوردنی هستی.  قطره  قطره های اشکت در نیمه شب وجودم را به اتش کشید و هرگاه غروب دلم میگیرد چشمانم را می بندم تا وجود تور ادر قلبم احساس کنم . اما اینخیال همیشه در کمین فرار است شگفت انگیز است شاید تجربه کرده باشی روح ادمی دراین حالت دراوج است عالم خاکی را فراموش میی کنی در اینجا نفسهایت صورتم را نوازش میکند صدای  ضربان باید شدت یابد ولی اجازه نمی دهم باید از خود بی خود شوم ولی اجازه نمی دهم حس غریبیست حسی بین گناه ولذت . نمی دانم یادم رفت سخن از روح ادمی بود به چشمانت خیره می شوم مگر بیقراری و اشتیاق  را در چشمانم نمی بینی سعی میکنم همه  چیز را عادی جلوه دهم می خواهم تورا تسلیم تماشای خود کنم من چهره توررا  خوب میشناسم  چهره ای که با ان اونس گرفته ام چهره ای که با ان خود را ساختم  از کودکی از رها کردن بیزار بودم از هرکه  که هر چه را رها می کرد .من همیشه رنج ودرد تنهایی را در وجودم احساسس  کرده ام  میدانم تنهایی در این خاک وجودم را می سوزاند اکنون چگونه چشمانم را از کسی بر دارم که روحش در روحم امیخته است . تو از من چه می خواهی ایا این خواستنی است چشمانم را  ببندم و فراموش کنم تو مرا در تاریکی رها  نمی کنی شکوفه هایی سفید را به  تمنایت می فرستم گل ا پرپرنکن. شمع را خاموش نکن .دل را مبند برروی دلی که نیازمند توست  باز یافته من گم نشو رروح سرگردانم را فرا خوان

قسم به لحظه شکستنم دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:29 شماره پست: 26

میگذارم تا دنیا خودش تصمیم بگیرد  ایکاش خبر نداشتی دیوانه نگاهتم  تا دزدانه چشمانم را بر چشمانت بگشایم ..ایکاش احساس خاک را نداشتم تادر زیر پا قرار گیرم .شاید هیچ انسانی این چنین لحظه ای را دوست نداشته باشد  تا لحظه پرواز .قصه تلخیست   قصه شکستن شکستن غرور .چشمانم مرا یاری نمی کرد .که پنهان دارم جنس دوست داشتند را .سعی و تلاش بی فایده بود همه رویاهای من رو به پایان بود .حتی تمنا پاسخی جز نه را نمیشنید .هیچ چیز را برای عرضه نداشتم تا تورا از تصمیمت منصرف گردانم میدانی شکست چیست .چه کنم برای من عزیز تر از انی .باید بشکنم ؟چه را ؟ غرورم را  شاید او ناجی باشد  این را پایان همه چیز میدیدم . شاید اگر تو میرفتی دیگر به عشق اعتقادی نداشتم .نمی گویم بعد از رفتند مرگ به سراغ من میامد    ولی روحم رو به زوال میرفت .عشق اجباری نبود  چه کنم به پایانی رسیده بودم که اغز گرش من بودم ولی پایانش با من نبود  تلاش می کنم  میترسم توان همسفر شدن را با من نداشته باشی  ودر راه دچار طوفان شوی  تو مانند هوای بهاری میمانی گاهی صاف گاهی طوفانی  شناختت بسی دشوار است  دلم گرفته نامید میدیدم برای همیشه خطی بر روی اسم من خواهی کشید گریه توانم را بریده بود گریه سهم دلتنگیهاست  شاید میتوانستم با گریه تمام احساسات درونم را برایت بازگو کنم  این شاید بهترین و عاشقانه ترین لحظه عمر من بود  سیاهی شب اشکانم را مخفی میداشت  .ارزوی بی فر جام ..رویای کودکیهیم وووو...همه چیز را میدیدم به سرعت از برابر چشمانم عبور می کرد .با خود می اندیشیدم ایکاش فرصتی دوباره برای زیستن به من میدادی .   اشکهایم طوفانی در تو بپا کرد . میخواستم مخفی بدارمش  دوست نداشتم اشکی در چشمانت ببینم  زیرا اشکهایت فراسوی دلتنگیهاست و دستانم طاقت نداشت گونه هایت را پاک کند .شاید زندگی ارزش این همه اشک را به تنهایی  نداشته باشد    انچه که به ان ارزش میدهد تو هستی می خواستم برای اخرین با رهم که شده بگریم چون درد دلی بود که چشمانت بر ان شاهد بود  گاهی سکوت مطلق . سرنوشت بازیها دارد چه اسان تحقیرم میکند  دوست داشتم سرم را بر شانهایت میگذاشتم و میگریستم  تا به تو بگویم چقدر دوستت دارم  افسوس نمی توانیستم  تنهایی عذ ابم می داد خسته بودم از زندگی تکراری .حال میتوانستی اشکهایم را ببینی اشکی که از قلبم جاری بود .باورم کن بگذار تا دوباره جان بگیرم ..بازگیر دستی که دست تورا می جوید کاش نوشته هایم جان داشتند و میتوانستند احساس مرا بر تو فریاد زنند دوست داشتم اسیرت باشم .شاید حرفهای مرا به تمسخر گیری ولی من گریستم با تمام وجود شکستم غرورم را فقط برای اینکه باور کنی مرا  

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 2:40 توسط سارو |

 

 

رسیدن .انتظار .کابوس

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 23:22 شماره پست: 32

    نمی دانم در قلبت چه میگذرد و به چه می اندیشی ایا در ذهنت هنوز جایی برای اندیشیدن نسبت به من وجود دارد نمی دانم چه شد که تنگ رویاهای من شکست و ماهی قرمز کوچلوی ان که مرا به یاد شادی کودکانه ام می انداخت به کجا رفت به ان شادی که دیگر تکرار نشد به این امید که ماهی کوچلو مرا به ان سالها برد  نمی دانم.
ولی سکوتت زود تر از تو ناگفته هارا باز گو میکند دوست دارم نگاهم را وسعت بخشم تا فرا تر از قضاوتهای محدود بی اندیشم  نمیدانم چگونه است دیگر صدایم را احساس نمی کنی همان صدایی رنگ پریده ای که برای با تو بود ن ان شب شکست  و پاسخ دادی یاریش میکنی  و نمیدانم در خیالت به کدامین سو می نگری .نیاموختی به من چگونه گیرم دست یاری دهنده ای را و دوست داشتم باشی تا صدایم را یاری رسانی  پاسخی نیست برای ان چه شد خورشیدکم دیگر از پس ابرها به گلهای باغچه سرک نمی کشد  گل پزمرده افتبگردان در باغچه قلبم در انتظار طلوع دوباره خورشید است و هر صبح به امید تو چشمانش را باز می کند طلوعت برایش تولدی دوباره است
میترسم تو دیگر دست نیافتنی باشی من که پرواز را نیاموخته ام تادر اسمانها در جستجویت باشم ای کاش راز  پروازت را به من اموخته بودی
در خواب ورویا تو را در کنار خویش میبینم ولی در وافعیت خود را در چهار دیواری مبهوس میبینم بدون پنجره ای .چه کنم .نمیدانم. بگو اگر نیاز به تمنا است تمنا میکنم.
دیگر دوست نداری معنی نگاهم را بفهمی . دیگر نخواهم گفت دلت سنگ است شاید من دیوانه ام .وخود  دچار مشکلات عاطفی هستم که نمی دانم ودیگران را متهم میکنم. باز نمی دانم
ولی هرچه هستم هنوز عاشقت هستم وتورا میپرستم و برای من میمانی انچنان که در قلب وذهنم هستی و زیباترین نوشته هایم را که از اعماق وجودم جاریست برای تو مینویسم  چه باشی  یا....و هیچگاه از یادت خسته نخواهم شد هرگز ان خانه ای  را که درقلبم برایت ساخته ام به کسی نخواهم داد .تا با هر تپش قلبم  یاد تو در رگانم جاری باشد  و باز مینویسم دوستت دارم گناهش هرچه می خواهد باشد
از خداوند کمک میخواهم تا مرا یاری کند تا سرود عشق را با هر طلوع افتاب  از اعماق وجودم سر دهم تا یادت همیشه با من باشد نمی توانم دوست داشتنم را انگونه که هست بر روی کاغذ برایت بیان کنم ولی تو باعث شدی دوست داشتن را با تمام وجود احساس کنم
ولی بدان سوگند میخورم تورا فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد بری و هیچگاه از تو رنجور نخواهم شد چرا که تورا می پرستم و دیوانه وار  عاشقت هستم و میمانم حتی اگر تو نباشی  هنگامی که خورشید وجودت از برابر دیدگانم دور میشود  ابرها و بادهای سیاه گل افتابگردان را تهدید به نا بودی میکند ولی بدان اگر روزی بشکنم باز خواهم برخواست به یاد تو که دوست داشتن را با تو اموختم
تنها نوشتن برایم باقی مانده است و هنگامی که به انتها میرسم پریشانم  و دلم هوای تورا میکند زیرا زمانی که مینویسم احساس میکنم در کنارم هستی و برای این است که نوشتن ارامشی را برایم به ارمغان دارد
قصد ندارم تورا به ترحم وا دارم .نمیدانم باید رفت به کجا نمیدانم .باید خود را از حصار تنهایی رها کنم . نمی دانم چگونه ..امید داشتم یاریم کنی  .نمیدانم ..این نمیدانمها مرا نابود خواهد کرد
دوست دارم در باغچه خاکستری خاطراتم که عمری کوتاه داشت راهی شهر خیال شوم و از جاده نمی دانمها خارج شوم دستانم را به گرمای دستان  یاری دهنده ای بسپارم

دوست دارم انسانها را جور دیگری ببینم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 20:55 شماره پست: 33

در غروبی غمگین گویا اسمان مرا در تنهایی خویش شریک کرده است و چهره گرفته خود را به نمایش گذاشته است بر بلندای خیال خویش بدور از هیچ غوغایی بر بلندای صخره ای سست تنهای تنها  .  با تکیه بر درخت خشکیده ای که بودن مرا احساس نمیکرد نظاره گر اسمان بودم با خود می اندیشیدم بودنم .رفتنم وامدنم  همه را در یک زمان دوست داشتم کنکاش کنم چرا های بسیاری در زندگی من وجود دارد ارامش در وجودم نیست چرا تو !چرا احساس تو مرا ارامش میبخشد .آه خدایا  ای کاش ایکاش تو نیز ..!کم کم قطرات باران وجودشان را به رخ میکشند ولی چیزی نمی تواند فکر وذهن مرا از تو دور کند  بلند میشوم با تمام توان فریاد می کشم در اینجا کسی نیست صدای مرا بشنود بازهم فریاد میزنم تا شاید روحم کمی ارام گیرد من به استانه جنون رسیده ام دیوانه وار دویدن را اغاز میکنم نفسهایم به شماره می افتد قدرتم رو به زوال میرود خسته شده ام می ایستم  فکری به ذهنم میرسد  می نشینم با دو دستم شروع به کندن زمین میکنم  نه چه احمقانه است !
پس رویاهای من چه میشود  همه عمر سعی کرده ام که این فکر را از خود دور کنم .دیگر توان فکر کردن ندارم کمی می ایستم در خود فرو میروم و بر انچه که بر من گذشته است تفکر میکنم  کم کم این نتیجه بر من فایق میشود که دیوانه ام  غرش رعد و برق مرا به خود می اورد نه من دیوانه نیستم من هنوز همه راه ها را برای رسیدن به نیازموده ام  
 صدای شکستن شاخه خشک درختان .اری او میاید . من دوست دارم   ادمها را جور دیکری نگاه کنم  جوری که شبیه هیچکس نیست

میبینمت خبر از دلت ندارم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 21:55 شماره پست: 34

چند روزیه خبر ازت ندارم .نه خبر از خودت .میبینمت خبر از دلت ندارم
. با خودم گفتم شاید خسته شدی .غمگین دل زده شدی
. قلبم رو تنها گذاشتی رفتی .شاید از اون اولشم نیاز نداشتی
.ولی احساس میکنم تنهام . تو این همه ادما سر گردون ورسوام
.وقتی دلم میگیره فریاد میزنم .تو ی تنهایی خودم داد میزنم
. دیگه کسی نیست دستمو بگیره .دیگه عادت شده دلم داره میمیره
.گاهی با خودم میگم زندگی همینه .قلبای ادمای شکسته اینه
.دیگه مهم نیست این دنیا برام .ادماش همه هستن یه مرام .
دوست دارم خاکی باشم .مثل گرد وغبار راهی باشم
.رو قلب هرکی دوست داشتم بشینم .
دوست دارم نوشته هامم خاکی باشه
.بدون فعل وقافیه مثل خودم ساده وبی حاشیه باشه
.تو زندگی میگن فقط باید رفت . باید رها بشی از تنهایی چشمارو باد بست.
اخه باید کجا رفت . با کدوم امید باید رفت.
نمیدونم چکار کنم .امتداد زندگی رو چطور نگاه کنم
.توی جاده ابهام وتردید نمیشه قدم برداشت
.سهم دوست داشتن ادمارو نمیشه تنها گذاشت.
اگه برم اخرش سراب باشه با چه امیدی با کدوم دل میشه برگشت
.دلی رو که دوست داشته باشی نمیشه ازش گذشت .
از خدا کمک میخوام  نمیگم اشکام پاک کنه
.فقط موقع اشکام یکی منو یاد کنه
.خداهم میدونه اون کیه .عزیز دردونه من اونه
.وقتی مینویسم دلتنگیام کم میشه .یاد تو میوفتم دلم اروم میشه ..
دیشب وقتی اسمون رو نگاه میکردم از خدا پرسیدم چرا اینهمه ستاره رو افریدی گفت چون که اونا  رو زمین معشوقه هستن  اون ادما رو زمین هر کدوم عاشق یه ستاره هستن .به خدا گفتم ستاره من رو زمین چکار میکنه  مثل همیشه خدا خندید و هیچی نگفت .ولی میدونم ستاره ام  رو رو زمین با هیچ ستاره ای تو اسمونها عوض نمیکنم

برگ خشک

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 20:44 شماره پست: 35

نفس کشیدن گاهی برایم دشوار است در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا میتراشد ایا تا به حال با خود اندیشیده ای این درد را به که میتوان گفت به هر کس که بگویی با لبخندی تمسخر امیز پاسخت را میدهد دوایی بر ان نیست حتی فراموشی .بن بست دلگیریست همه دردهایم را در سینه ام نگاه میدارم چون قابل بازگو کردن نیست همه را به سکوت میسپارم اموخته ام وسعی میکنم تا ممکن است خاموش باشم اموخته هایم همیشه تلخ است وگران تمام میشود افکارم را برای خود نگاه میدارم .حرفهایت را که به یاد میاورم از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میدهد  حقیقتی که مرا....خوانده بودی پس از ان حرفهایت بدبختی های زندگی خود را که داشتم فراموش میکردم در جلوی چشمانم نمایان شد به ذهنم فشار می اورم نمیدانم شاید صدای خش خش خورد شدنم تورا ارامشی بخشد شاید تقدیر این بود تا با تو دنیا را بشناسم تا بدانم من کیستم ودر کجا قرار دارم اخربرگ خشک حقیر جایی در میان گلزار ندارد یادم میاید هنگامی که به گلزار نگاه میکردم ترس تمام وجودم را میگرفت میترسیدم روزی گلی از ان گلزار بگوید ای برگ خشک تو به دنبال چه میگردی در گلزار تو کجا ما کجا از ان زمان هرکس بر روی برگی خشک پا میگذارد به یاد خود می افتم  

نه دست تقدیر نه گناه ادما میدونم

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 23:30 شماره پست: 36

می خواستم دوست داشته باشم مثل ستاره های تو اسمون
میخواستم شبها نگات کنم مثل بچگیها تو با لا پشتبون
میخواستم مثل ماهی تو حوض مامان بزرگ
نجاتت بدم با یه رویای خیلی بزرگ
می خواستم بهت بگم چقدر دوست دارم
طاقت دوری چشمای نازتو ندارم
اگه خواستی بری بدون بازم عزیزی
توی قلب من همیشه بی رقیبی
    دیر وزود میخوای بری میدونم
نه دست تقدیر. نه گناه ادما.میدونم
فقط می خوای بری میدونم
تورو به خدا اگه رفتی نگو دیونه بود
نگو درمونده بی کس عاشق بی اشیونه بود
کاشکی تو می رفتی منم میرفتم
تو به زندگی ومن به نیستی میرفتم
به رسم مهربونی رفتن کاش یه بار میگفتی دوسم داری
کاش این دردارو رو قلبم میتونستی برداری

امشب میخوام نقاشیاتو تو ذهنم ناز کنم
شاید دیگه ندیدمد که بودنتو یاد کنم
دیگه هیچی نمیگم نمیگم خوبی نمیگم بدی
ولی قسمت میدم به خدای اسمون
همیشه ادمارو دوست داشته باشی مثل همون
 دیشب بازم دلم گرفته بود رفتم پیش خدا اخه کسی دردمو نمیدونه بجز خدا .
خدا گفت تو دیگه هیچ درد رنجی نداری .ارزو دیگه هم نداری
این کیه یه روز ازش شکایت میکنی  فرداش میا ی با جسارت ازش حمایت میکنی
گفتم خدا این دفعه هم ازش شکایت دارم گفت کی گفتم همون که دوسش دارم
گفت این دفعه دیگه چرا .گفتم نمی دونم .گفت نمیدونی یا نمی خوای بگی بغض گلوم گرفت گفتم نمی دونم

غریب مثل ستاره ها شدی

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 18:11 شماره پست: 37

کاشکی همیشه اسمون ابی بود
قلبای ادما خاکی بود
کاشکی توی این این شهر سیاه
دلهای ادما مهتابی بود
کاشکی نگفته بودی
راز دلت رو نبوشونده بودی
حالا من چکار کنم چشماتو چطور نگاه کنم
اخه گفتی دوستم نداری
جایی دیگه تو قلبم نداری
اخه نمیدونم چکار کنم دنیار جطور نگاه کنم
نمی خوام حرفام خیلی عاشقانه باشه
یاد تو تنها تو قلبم یه بهونه باشه
اخه دنیا رو باچشمای ناز تو میبینم
اخه من تورو میخوام که نمیدونه
شاید تو هم مثل دنیا شدی
غریب مثل ستاره ها شدی
اخه بهت گفته بودم ستاره ها رو دوست دارم
اون یکی ستاره زمینی رو روی قلبم میذارم
ولی تو اینو نمیخوای بدونی
فقط دوست داری قلب منو بشکونی
دیشب بعد از این همه مدت خوابتو دیدم
تااومدم نکات کنم از خواب بریدم
دیگه نمیدونم کجا بیدات کنم
توی خواب توی رویا تو بیداری نگت کنم
بعد از اون خواب دلم خیلی گرفته بود
اما تو نبودی نگام کنی
باچشمای نازت منو صدا کنی
میدونی از چیه دنیا دلم گرفته
حالا بهت میگم تا نگی عجیبه
خیلی سخته یه غریبه یهو به دل بشینه
بعد بگه چشماش نمی خواد تو رو ببینه

رسم عاشقی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 20:23 شماره پست: 38

کاشکی همیشسه یکنواخت بودی
دوست داشتنی مثل پری تو قصه ها بودی
کاش تو رویاهای من میموندی
کاش دل تنهارو نمیشکوندی
اخه من دوست ندارم مثل کاغذ رو من خط بکشن
دل شکست خورده ام رو دوباره به اتش بکشن
اخه دلم کوچیکه مثل اسمونا وسعت نداره
اونی که دلارو بشکنه دیگه دل نداره
دلم خیلی غریبه دوست دارم پیشم بمونی
تا بتونم در بیام از این دنیای زندونی
تا تو دنیای خودمون بسازیم یه دنیای دیگه
دست هم رو بگریم بریم به فردای دیگه
تو اونجا دلامونو به هم بدیم
روی عهدی که میبندیم بمونیم
دوست دارم یه بار بگی دوستم داری
نه اینکه بگی طاقت موندن نداری
همش میگی برو موندن فایده نداره
اخه به کجا برم وقتی دلم کسی رو نداره
من نگفتم همه دنیات برای من باشه
ولی دوست دارم تو قلبت کوچک جایی برای من باشه
اخه قصه ام  میگیره میگی رها کنو برو
مثل قاصدک گلام جدا کنو برو
پس رسم عاشقی چی میشه
اون قلبی که شکسته باچی درمون میشه

 

بال شابرکها

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 19:19 شماره پست: 40

دیشب که صدات رو شنیدم
توی صدات درد هامو دیدم
اخه غم منو تو یکیه
میدونی تفاوت منوتو چیه
ادما اینجا جابجا میشن
فاعل و مفعول از هم جدا میشن
تو عاشق یکیو من عاشق تو
هنوز چشمات به دنبال اون یکیو من به دنبال چشمای تو
به خودم گفتم باید به فکر قصه ادما بود
باید به فکر شکسته شدن بال شابرکا بود
باید بجای اینکه همش بگم دوست دارم
به فکردل ادمای تنها بود
ای کاش مهربونیم برات دوا بود
دوای درد شاهزاده قصه ها بود
کاش یکی بیدا میشد درد دلم رو برات مینوشت
اخه من نمیتونم بنویسم مثل سرنوشت
میگن سرنوشت ادما رو میشه رقم زد
ولی شکست دلا رو نمیشه دیگه بس زد
بیا به حرمت اون اشکهای زیبات
به حرمت اون دل غمگین وتنهات
بیا دلامون رو به هم بدیم
بیا تا دوباره به اونا جون بدیم
اخه غصه خوردن اثر نداره
اخه کسی از درد دل منو تو خبر نداره

الهی مثل من بشی دیونه

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 21:50 شماره پست: 41

دیشب چشمام رو بستم رفتم به اسمون
اون بالاها بیش ستاره های مهربون
ستاره ها هی به هم چشمک میزدن
سرنوشت ادمارو ستاره ها رقم میزدن
گفته بودی اون بالا تورو میشه بیدا کرد
اما نگفته بودی اون بالا منو میبری از یاد
کاشکی مثل اون قدیما رو زمین بودی
مثال شمع دونیهای تو گلدون بودی
خیلی ازت دلم گرفته دیونه
دیگه ندارم برای زندگی بهونه
فکر نمیکردم اینجوری منو ببری از یاد
که نتونی بیاری اسمم رو به یاد
فکر نمیکردم اینقدر بی وفا شی
مثل ادمهای بد تو قصه ها شی
ولی من از خدا میخوام تورو ببینم دوباره
تا صدای قلبت رو گوش بدم ستاره
از صدای قلبت خیلی خوشم
فدای چشای نازت بشم
بیا منو تو بشیم ستاره
دست هم رو بگیریم دوباره
من و تو دریا بشیم یه دریای پر از اب
بس بیا تا بخونیم برای دلهای بی تاب
بعضی وقتها ادما از ادما دور میشن
مثال منو تو از هم دلگیر میشن
نه خبر از دست تو هست نه خبر از دست گردون
الهی مثل من بشی سرگردون
الهی مثل من بشی دیونه
که بدونی درد عاشقی خیلی گرونه

 

افسوس

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 19:39 شماره پست: 42

 

 

 

 

نوری نیست .تاریکی.خاموشی.خنده ای بر لب برای فریب دیگران تکیه گاهی نیست هرچه هست در سیاهی مطلق فرو رفته با چشمان باز مینگرم چیزی نمیابم
چشمانم را میبندم در اعماق وجود خود فرو میروم باورهایم در این دنیا رنگ باخته است در این تاریکی مطلق نوری مرا به سوی خود میخواند ملتمسانه از او میپرسم کیستی ایا برای نجاتم امده ای از او می خواهم مرا تنها مگذارد .پاسخی میشنوم من ساخته ذهن تو هستم رویاء تو همان رویاء دوست داشتنی تو.همدم تنهایهایت برای فرار از واقعیتها باید به من پناه اوری
حال دیگر دلم به حال تنهایی خود نمیسوزد میخواهم تنهایم را بارویاءهایم سر کنم رویائی که تنها یاد تو دران است در انجا برایت میگریم میخوانم با تو زندگی میکنم .رویائی که دیگر من در ان ملتمسانه به تو خیره نمیشوم تا سخنی محبت امیز را بر لبانت تمنا کنم.هرچه هست دوست داشتن است
شاید رویاء من برایت پوچ باشد شاید هم  مرابه حماقت متهم کنی .ولی گریزی نیست تو همدم تنهای من هستی روحم را با گذر از وجود تو ارامش میبخشم
شاید بیش از این باید تلاش میکردم شاید هم نتوانستم واقعیتها را درک کنم بر خود خرده نمیگیرم حال توانستم تو را مبدل به رویائی کنم که هیچ کس حتی تو نیز نتوانی ان را از من دور کنی
حالا وقتی دلتنگ میشوم و قطرات اشک گونه هایم را ارام ارام نوازش میکند و میخواهم قلب تورا احساس کنم برای فرار از تنهایی به اعماق زرف وجود خود میروم از این دنیا دور میشوم انقدر سبک میشوم که هیچ چیز را به جز تو احساس نمیکنم و به انچنان ارامشی دست پیدا میکنم که با هیچ چیز این دنیا مادی قابل مقایسه نیست دلم میخواهد در این ارامش بمانم
ولی افسوس ..افسوس...ناتوانم .....

 این شعر متعلق  به من نبوده حتی به یاد نمیاورم  سراینده شعر کیست با جستجو در دست نوشته هایم ان را یافتم .به یاد نمیاورم علت یاداشت ونگهداری ان را در دست نوشته هایم ولی میتوانم بگویم بسیار زیباست 
سنگین گذشت لحظه از هم جداشدن
این بود انتهای همان اشنا شدن
ما را بدست باد سپردن مثل ابر
درد اور است در دل طوفان رها شدن
وقتی دلی برای برای تو اینه میشود
انصاف نیست دشمن اینه دشمن اینه ها شدن
وقتی سکوت هنجره را دفن میکند
دیوانگی است مرثیه هم صدا شدن
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن

 

شاید تن خسته باشم ولی نا امید نیستم

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 23:30 شماره پست: 44

دیگر دزدانه نگاهم را به سویت نشانه نمیروم دیگر چشمانم را بر چشمان زیبایت خیره نمیکنم  .دیگر منتظر معجزه نمیمانم
اری من بیمارم .بیمار عشق تو ولی بدان دیگر تمنا نمیکنم
شاید دیگر در مسیر نگاه من قرار نگیری ولی تمامیت زندگی من ان است که تو را بیاد بیاورم وروحم را به یاد تو پیوند دهم
سحرگاهان یادت مانند شبنم گلبرگهای روحم را نوازش میکندشاید مردمک تنگ چشمان  من تاب تشعشع زیبایت را ندارد
هنگامی که تورا دوست دارم یاد کنم چشمانم بر هم مینهم و عکسی را که در خیال بر دیوار قلبم از تو کشیده ام  را بر میدارم و انرا به اغوش میکشم و تنها این عکس از تو باقی مانده و خاطراتت
گویا اغاز فصلی سرد را تجربه میکنم .میترسم .علت را نمیدانم من همیشه عاشق سرما بوده ام علت ترس را نمیدانم
این سرما روحم را ازار میدهد.نه جسمم را.سرمای عشق نمیسوزاند نابود میکند .غرورت راو بزرگیت را .همه را به نیستی میکشاند با اینکه بر این واقفم چه کنم عاجزم .چون نیازمندم چون عشق بازگشت ندارد
تضاد.کفر .شرک شک. بی ایمانی .حماقت ترس.گاهی بر من قلبه میکند ولی اینها نمیتواند بهانه ای برای از یاد بردن تو باشد
نمیتواتی درک کنی چه سخت است هنگامی که غمگین و تنهایی میبینی کسی نیست دستت را بگیرد
حال شاید بنویسم وشاید نوشته هایم زیبا باشدولی هر انچه هست یاد تو مرا یاری میکند
و هنگامی که  چشمانم را میگشایم سکوتی مدهش پایان من است
نمیدانم تا به کی بتوانم کلمات را در کنار هم به بازی وادارم وانها را به اواز و به ناله درد خود تبدیل کنم دوست دارم همه اینها را تبدیل به یک سمفونی بی کلام کنم اگر سخن به گزاف نگفته باشم و کافر نشده باشم همانند سمفونی افرینش که هر چشم ناپاکی توان محو شدن در ان را نداشته باشد
شاید نوشته هایم تکراری شده اند شاید ازردگی روحم توان زیبا نوشتن را از من گرفته است و زبان سخنورم در حال کنگی است قلمم در حال شکستن و روحم در حال زنگار بستن است  مگر خاطره ها به فریادم برسد
من به مانند ان درویش که امده بود در صحرا سوزان کعبه امال خود را ببیند حا میبینم هرچه بود سرابی بیش نبود
د راین ره چه شبها نیاساییدم جه غمها نخوردم چه برای یار نسرودم همه را تند بادی امد و برد و مانند خاکستر در هوا حلاجی کرد
نه میدانم .نه توان اندیشیدندارم د رخویش فرو رفته ام حتی دیگر سو سو ستارگان را نیز نمیبینم
حال کسی اینجا نیست اغوشم را بر غمها باز کرده ام دوست دارم بیدار شوم باز توانش را ندارم .اری پایان یافته است همه چیز به پریشانی یک ارزوی اشفته ولی من همچنان تورا د راستانه قلبم دارم شاید تن خسته باشم ولی نا امید نیستم

 

اگر روزی ندیدمت سراغت را از شقایقها میگیرم

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 23:38 شماره پست: 46

دیرهنگاهی است از شبها می هراسم ترس پروازت خواب را از چشمانم ربوده .میدانی اضطرابها همه زایده انتظار هاست
شاید امشب سخت ترین شب عمر من بود .تو چه میدانی بر من چه گذشت حال به که به سحر نزدیک میشوم روزنه های نور از لا بلای پنجره چشمم را ازا میدهد خواب بر چشمانم مستولی نگشته است.چقدر دلم هوای تو را کرده گلویم از بغض سنگین میسوزد چشمانم میخواهد ببارد ولی نمی گذارم تو نیستی ولی وجودت رادر قلبم احساس میکنم  احساس میکنم چشمانم روشنایی سحر را نبیند.دوست دارم چشمان زیباید را برای اخرین با رهم که شده در ذهنم نقاشی کنم  هیچ وقت تا به این اندازه تنهایی را درک نکرده بودم .با خود میگویم امید وجود دارد شاید امید تنها بهانه ای برای مقاومت و زنده ماندن باشد
حال که نیستی نگاهم را از عکسی که در ذهنم نقاشی کرده ام بر نمیگیرم انتظار میکشم چشم به راه میمانم
وقتی امدی پاییز بود بابودند بهار را احساس کردم ارمغان رفتند زمستان است زمستان زیباست اما نه برای من .زمستان قلب مرا از تنهایی میسوزاند
من تورا از کذر تنهایی خویش یافته ام در سایه هر شب چشمانم در انتظار توست پرنده معصوم وکوچک من.دستهای رو به تمنایم را خوب تماشا کن چشم گریانم را به خاطر بسپار  تمام واهمه من این است تو ان را نیرنگ بدانی
وقتی نیستی دوست دارم چشمانم را ببندم تا شاید در رویا تورا ببینم .میترسم در انتظارم گم شوی .دوست ندارم هیچگاه تورا از دست بدهم این اوج خود پرستی نیست
من برای همیشه در فضای خیال اغوش گرمم خیالت را زنده نگاه میدارم  میخواهم بی تابی عشق را بر رو ی کاغذ با کلماتم سیاه کنم  
دنیای افکارم کاملا به هم ریخته چرا اینچنینم روحم ارامش ندارد .عصیان میکند.هنگامی که از خواب بر میخیزم چشمانم را با هول و هراس می گشایم تحملش برایم بسیار طاقت فرساست تو نیستی من دل شکسته ام
بیداری طولانی شب چشمانم را به تاریکی خو داده دیگر دوست ندارم روشنایی را ببینم زیرا تو را در روییادر زمانی که چشمانم را بر هم مینهم  میبینم پس دوست ندارم روشنایی این دنیا را ببینم
روزها میایند ومیروند من همچنان در زیر چتر شب زندگی میکنم سالهایی که روشنایی در قلب من نبود در شب در زیر رویاهای خود پنهان شده ام
تو میدانی شکستن چیست .اسان نیست وقتی هوای دریا کردی سراب باشد وقتی قلبت را هدیه دادی باز پس بفرستند وقتی دست یاری دراز کرد ی دستی نبود تا ان را یاری کند شاید معنی این کلمات را ندانی ولی احتمالا دیده ای فقطی گلی اب به ان نرسد چه بر سرش میاید
کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم انقدری که به تو ثابت کنم دوستت دارم کاش از خدا میتوانستم فرصت دیگری حتی به اندازه یک تصمیم گرفتن بگیرم و به او میگویم خدایا تو شوق عشق را به من اموختی هر چند نهایت عشق تویی خداوندا کفر نمیگویم معشوق من بر روی زمین است و انچه را که از زیبایی عشق بیان کردی در وجود او میبینم .چگونه میتوانم حال خود را وصف کنم با کدامین عبارت
نبودند را باور نتوانم کرد نه عقلم میتواند بفهمد نه قلبم میتواند احساس کند اما میدانم تو تنها کسی هستی که سکوت مرا میشکند تصور درد چنین سکوتی برایت سخت است ولی سکوت تنهای مرا نابود  میکند  میتوانی بگویی نمیمانم و دوستت ندارم ولی نمیتوانی بگویی دوستم ندار
من بیمار نیستم . تناقضها. سرگردانیها  نا امیدیها.وهمه زایده پریشانی من است و پریشانی من زایده دلبستگی به تو است زیباترین احساساتم دوست داشتن توست وقتی که دلتنگ میشوم یائ تو مرا ارامش میبخشد شاید به چشمان تو هیچگاه شور عشق را ندیده ولی باز برای من میمانی تا انتها
شاید با این نوشته ها راهی برای رسیدن به ستاره ها پیداکنم راهی بر ای رهایی از رویا و تبدیل ان به واقعیت
زندگی من در همین نوشته ها خلا صه میشود همین که گاهی با نوشتن چشمان سرد تو را در برابر چشمان خود ببینم کافی است اگر روزی رفتی و ندیدمت سراغت را از شقایقها میگیرم

 

قصه تنهایی ام را با سکوت زمزمه میکنم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 20:44 شماره پست: 47

هر شب تنها در زیر نور ستارگان در کنار بنجره ای چوبی رو به کوچه ای بن بست نظاره گرم و هر شب در انتظار عابری ناشناس که دوستش داشتم اما نمیدانم چگونه امد وچگونه رفت قصه تنهایم را در سکوت با کوچه بن بست زمزمه میکنم تلاطم امواج ذهنم تورا به یادم میاوردو دستان گرمت را جستجو میکنم و نگاه ارام و مهربانت را به یاد میاور م سکوت برسشهای بی جواب فراوانی را در ذهنم حک میکند با خود می اندیشم که شاید عاشق وجودی گشته ام که قلب کوچک من کنجایش بزرگیش را ندارد ولی من عشق را از راه چشمانم لمس نکرده ام بلکه از طریق قلبم احساس کرده ام او تنها کسی بود که من از بی بناهی به او بناه اوردم باورش برایم بسیار دشوار است ولی اور فت ومرا با دردهایم تنها گذاشت ورفت ولی من مانده ام امیدوار با اتشی از درون از میان زلال اشکهایم به یاد او زنده ام به ا مید روزی که باز گردد برای همیشه و به مانند دو بروانه بر کشیم و از این دنیای مادی جدا شویم وقتی تو نیستی همه هستهای من نیستند و همه باورهای من رو به زوال. دوست نداشتم این را بگویم ولی تو به جای زندگی مرگ را به من هدیه کردی تو که میدانستی چرا ..هیچ وقت دوست نداشتم کسی رویاهای مرا زیر سوال ببرد تو رفتی ولی من مانده ام ودر سکوت شب وقتی دلم یاد تو را در سر میبروراند به ستارگان خیره میشوم و برای انها از غربت و تنهای خویش میگویم و شکایتهایم را به انها میگویم به این امید که انها را به گوشد برساننددر گوشه ای از قلبم کلبه ای را که. برایت ساخته ام نگاه میدارم نه در ذهنم زیرا گذر زمان زوال ذهن را به همراه دارد ولی قلبم خاطره تورا برایم زنده نگاه میدارد حتی در ان دنیا حال که به صبحدم نزدیک میشوم سحر خوب میداند با طلوعش قطرات اشک گونه هایم را سیراب میکند و گو نه هایم در انتظار سحری دیگر است

 

در سکوت دل گریه میکنم نرو

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 20:2 شماره پست: 48

چه شکست جبران ناپذیری .چه عشق کام افرین ناکام.شاید نتوانی درک کنی در این شب جه مینویسم من دیگر قدرت بودن را ندارم میدانی چرا؟چون همه مرا به کناری زده اندهرکدام به بهانه ای یکی بهانه بودن یکی به بهانه رفتن ودیگری به بهانه گناه نمیدانم دیگر بهانه ها برایم تکراری است همه دوست دارند مرا متهم کنند همه دوست دارند مرا بشکنند شاید شکستن من ناقوس پایان تنهایی دیگران است نمیدانم فقط این را بخاطر میاورم که تنهایم . ولی همیشه در انتظار. ترس از رفتنها مرا روزی از پای در میاورد وقلبم بی سرو صدا فرو میریزدبرای یک لحظه هم شده کاش میتوانستی سری به عالم درون من میزدی شاید میتوانستی نوشته های مرا با قلبت نه با جشمانت احساس کنی
من هرانجه احساس را که داشتم برایت به کناری کذاشتم حال من یک بنفشه خشک هستم کسی دوست ندارد یک بنفشه خشک را ببوید یا به سینه بفشارد اهنگ رفتن تو پایان زندگی بنفشه  است
عشق من زاده شهوت شبها نبود که مرا به کافری در مذهب عشق متهم کنی من هنوز با تمام وجود عاشقم حتی اگر انسانهایی باشند که مرا انکار کنند.وبازهنگامی که دلم میگیرد یاد تو ارامبخش روح افسرده من است  شاید قلبم را شکسته باشی ولی باز بر میخیزم عشق را از نو اغاز نمیکنم بلکه برخاستن را دلیلی بر ادامه ان می دانم سکوت را پیشه نمیکنم شبهای تنها و دلگیرم را با نوشته ها به صبح میرسانم  
امشب دوست دارم تا به سپیده صدایت کنم تا به سر حد جنون به جنونی برسم که مرگ را برایم به ارمغان اورد.حال هیچ برایم نمانده جز سایه ای ماتم زده از خاطرات که بر حضورم در این دنیا سنگینی میکند
دلم نمیخواهد ونمیتواند باور کند نبودند را شاید تنها اوست که میداند بر من جه میگذرد پس از تو میپرسم خداوندا گناه کیست ایا میتوان محزون دل هیچ کسی نبود اگر اینچنین است عشق را چرا خلقت کردی پس رویای دوست داشتن چه میشود تا به کی هرسپده با حسرتی وصف ناپذیر چشمان خود را بگشایم به انتظار به انتظار بودنها به انتظار ناله زه اعماق دلی پر اندوه خداوندا باز میپرسم ایا گناه است ایا کناه من است دوست دارم گناه کار باشم ودر این گناه بسوزم
اگر قدرت تحمل حماقت را داشتم چشمانم را بر هم مینهادم  و همه جیز را به فراموشی می سپردم اما جه کنم نمیتوانم این گناه من نیست گناه حقیقت است گناه دوست داشتن نمیتوانم گه گاهی اشکهایم به فریادم میرسد این اشکها زایده قلب من هستنند هرجند گیج وحیرت زده ام و اشکهایم را به  دامان شب میریزم ولی به طلوع سپیده به بازگشت امیدوارم
کسی در این شب بیدار نیست جز پریشان نفس سرد من که تورا تمنا میکند تعجب مکن من مانده ام و میمانم با هزاران غم جون سیل دیوانه اشک خواب را از جشمانم ربوده است میدانی اشک جیست اشک مرد یعنی غرور او یهنی تلخترین و شکننده ترین دردها  دوست دارم پیام ناتمام اشکهای نا تمام نیمه شب مرا درک کنی شاید سر کشته ترین درد من تو باشی و تلخترین اشکهایم برای تو جاری شده است پس بدان هر نیمه شب با یک ناله نا تمام دردهای خودم را فریاد میزنم به امید روزی که تو باز گردی  بنای احساساتم بر روی دوست داشتن استوار است و اجتناب ناپذیر است انتظار در نوشته هایم بیداد میکند  این گناه من نیست گناه احتیاج هم نیست گناه عشق است عاشق ناپاکی را به حریم دل راه نمی دهد عشق جدا از هوس است

قصه ای بود عنوانش درد تنهایی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 22:35 شماره پست: 49

هرجه مینویسم گویی دلم خوش نیست دیگر دوست ندارم با کلمات بازی کنم من صیادی هستم که در دامی که خود افکنده بودم اسیر گشتم همه چیز در زندگیم متناقض است .روحم .قلبم .رویاهایم .هیچگاه فکر نمیکردم دچار چنین سرخوردگی شوم  نمیتوانم پاسخ صریح و قاطعی به سوالات خود دهم و برای جوابهایم سوالی نمیابم .نمیدانم قضاوت را به تو واگذار میکنم
دل ساده ای داشتم اما دردمند از هراس از سکوت خلوت خویش تشنه احساس گشت .به مقصد رسید چشمانش را گشود. میدانی چه دید.سراب وکویر .کویر خود تشنه بود طلب درمان درد خویش پی که برده بودم
شاید اینگونه سخن گفتن نشخواردل  است ولی انچه به نوشته های من روح میدهد احساسات من است که بر هیچ قاعده دستوری استوار نیست همه بر کار دل است من هیج کوششی نمیکنم تا نوشته هایم زیبا باشد ولی دوست دارم زیبایی احساساتم را به رخ  سپیدی کاغذ بکشم
زمانی که در خلوت تنهایی خویش قرار دارم از این دنیا جدا میشوم نیروی خاطره و احساس با هم در می امیزد روح از جسم میگریزد به پرواز در می اید لحظات غریبی است روحم بی تاب میشود  احساس نیاز وجودم را پر میکند  تنهایی مرا ویران میکند
ای کاش دل نبسته بودم ای کاش حرفهایت واقیت داشت ای کاش من شیاد بودم هیج نیست نوشته هایم بی مخاطبندای کاش کسی بود این کلمات را با احساس خویش لمس می کردنه انکه با چشمانش بخواند
به هر حال قافیه را باختم به همین سادگی .بگذریم نیمه شب است قصه ای بود عنوانش درد تنهایی

من سنگینی شب را احساس میکنم

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 23:9 شماره پست: 50

شاید من کوشیده ام با هزلر و یک دلیل عشقم را به تو اثبات کنم و تو با همان هزارو یک دلیل انکارش کرده ای من نمی توانم و نخواهم توانست به سادگی کسی را از اعماق وجودم دوست داشه باشم و به سادگی از او دل برکنم من که لحظاتم را به یا د تو پیوند میدهم و زمانی که قلبم بیتاب میشود و غم چنان بر جانم چنگ میزند  صدای درمندی که  وجود تورا از اعماق خویش تمنا میکند را زمزمه میکنم حال تو جه میدانی ان درد چیست  اما من انچه را که در درونم میگذرد را به زبان نمیاورم  ولی دوست دارم در تاریکی شب در اوج تنهایی خویش ان درد را به روی سپیدی کاغذ بنگارم چون قلبم دیگر جایی برای حک غصه هایم را بر خویش نداردو در عمق شب از روزها از امید سخن بگویم ودر  سکوت شب یاد تو را تداعی کنم  و با اهنگ غم الود نوشته هایم برایت بنوازم و تا به استانه جنون برسم و هرچه را که مینویسم و فریاد میزنم را نشانی از تو را در ان ببینم و در ارامش شب و در اغوش یاس قطر ه های خاموش اشکم را به یاد تو هدیه دهم
من با شب زندگی میکنم من با شب خو گرفته ام من شب را دوست دارم  اما هیچگاه اجازه نداده ام رویایم که توی شب شود
من در شب غریبم و سنگینی شب را احساس میکنم و گاهی از سکوت بی پایان شب دلم میگیرد و اوایم چنان غریب و حسرت الود میشود که سیاهی شب در غمم محو میشود و گاهی سکوت این را برایم نجوا میکند که چشم براه کسی هستی که هرگز نخواهد امد
من که تاب تحمل و حتی فکر کردن به این موضوع را ندارم جنان پریشان میشوم و پلکهایم را به هم میفشارم  تا رطوبت چشمانم به فریادم رسد
میگریزم از انچه که مرا از رویای با تو بودن دور میکند و میمیرم روزی که رویای تو دیگر وجود نداشته باشد  شب همچنان چترش را میگستراند و من همچنان به دنبال تو د راین راه نه خسته میشوم نه نا امید و من همچون سایه ای با سیاهی شب خو گرفته ام ولی باز هم از روز میگویم و روزی شب میرود و فردا میاید  

سکوت شب

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 1:11 شماره پست: 51

نا امیدی هنگامی که به مطلق میرسد باورها نیز رنگ میبازند گویا به انتهای راه رسیدم رجعتی نیست من میروم حتی اگر جاده سرابی بیش نباشد .ترس .غرور مرا ویران کرد وبینیازی من حال نشانی از ضعف من است و گریز واقعیتی از ضعف است .گریز من تنها گریختن از واقعیتها.گریز من یعنی بی قراری ها یعنی اشتیاق ها یعنی ان بو ی اشنایی که مرا ویران کرد.گریز یعنی غربت چشمانی که یاس و زندگی. هردورا در کنار هم   به من داد.هیچ چیز را نشان از اشنایی نیست و هرچه میگذرد تجدید خاطره هاست و لی من میمانم سالها بی قرار ودر انتظار دوست دارم خود را رها کنم و بدست موج سرنوشت بسپارم دوست دارم واقعیتها را فدای روییاهایم  کنم
شا ید درک واقعیت نوشته های من کمی دشوار باشد سکوت در بعضی اوقات بسیار زیبا سخن میگوید  من این سکوت را میشناسم و ان را لمس کرده ام سکوت برای من یاداور توست سخن گفتن با توست ونگاه پریشان تو برای من بالاتر از هر چیز است برای قلب دیوانه من و هر شب در نیمه های ان میخواهم پر گیرم و پرواز کنم و تیرگی این  سکوت را با دیدن چشمان تو بشکنم باور کن هرشب از وحشت تنهایی فریاد میکشم  نه تنها بودن جسم ونه خود تنهایی از فرط وحشت تنهایی و قلبم دوست دارد از جسمم رها شود تنها میتوانم خود را به کنار پنجره ای برسانم تا امداد نور چشمانت را از ان بالا از کنار پنجره دنبال کنم  ستاره پهنه زندگی من در گمنامی است حتی دوست داشتن من نیز در گمنامی است  سکوت همچنان به من وفادار مانده و با من همدم است و در سکوت شب من یک نقاش چیره دستم  میدانی چرا ؟چون تا به صبح چندین با تورا در ذهنم نقاشی میکنم  هر بار بگونه ای باری گریان بار دیگر خندان و با اخر نزدیکی سپیده تو را در اغوش میگیرم تا مبادا تو را  اگرندیدم یادت تا به دنیای دگر با من باشد و هرگز چهره ای تا به این اندازه با روح من مانوس نبوده  اه . این جهره ؟
و هر صبح که تورا میبینم گویا امتدادیست  از تصویرگری شب پیش و هر روز تجدید خاطره ای از شب گذشته
من نه دیوانه ام نه دچا ر مالیخولیا شده ام من درباره بیقراری و اشتیاق خود هرگز دچا ر اشتباه نمیشوم من انرا احساس میکنم و با روحم تورا لمس میکنم من تو را در خلوت تنهاییم ساخته ام واین خلوت را دوست دارم و هر شب چشم به راه تو و هرشب چشمانم را از پهنه اسمان بر نمیگیرم  تا ستاره پنهان تو را ببینم  انکه مرا افرید خود داند من چه میگویم و انکه چشمان مرا بر چشمان تو اشنا کرد شاید او دریابد من چه میگویم

نور چشمان توست که مرا از این سکوت می رهاند

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 0:31 شماره پست: 52

گذشته من خیلی پررنگ تر از حال من بوده شاید در حال حاظر بر روی سایه ای از گذشته ام قدم بر میدارم سایه ای که مرا مبحوس خود کرده است و شاید سایه نشانی از تاریکی و تاریکی نشانی از شب است من شب را دوست دارم اما نمی دانم شباهتی بین من و جغد وجود دارد گویا سر تا سر زندگی مرا این شبها اسیر خود کرده است گاهی دلم به قدری تنگ میشود که دوست دارم خود را در تابوتی مبحوس کنم تا دیگر روشنایی را نبینم زیرا هنگامی که  در تاریکی شب مینویسم این احساس را دارم که در کنارم هستی  و دست مرا برای سیاه کردن کاغذ میفشاری و میمانی اما با اولین نوری که از کنا ر پنجر ه کوجک اتاق چشمان مرا ازار میدهد در میابم رویای من سرابی بیش نبوده دیگر دوست ندارم واژه ها ر ابگونه ای در کنار هم قرار دهم تا نوشته هایم زیباا باشد این کار باعث میشود زیبایی احساسات درو نم را فدای نوشته هایم کنم  گاهی کمان میبرم دیوانه گشته ام و در میان کشمکش روحم .احساساتم .عقلم قرار میگیرم  دوست دارم فریاد بر اورم مرا رها کنید  احساسات من احساساتی نیست که در مقابل هوا و هوس تسلیم شده باشد  من خود را محکوم میدانم  چگونه بگویم محکوم به دوست داشتن و هر کلمه ای که بر سپیدی کاغذ مینهم این احساس رادر من ایجاد میکند که گامی به تو نزدیک گشته ام و با رفتن شب اهی از درون سر میدهم  صبح امد صبح بی رحم دوست دارد خیال تو را از من دور کند  اما او نمی داند نه روشنایی نه اسمان نه ابر های تیره نمی توانند خیال تو را از من دور کنند  اما من بر تو همیشه رشک میبرم بر تویی که انقدر والایی که حتی برای داشتن رویای خیال تو باید خود را در دریا یی افکنم که شاید توان رسیدن به ساحلش را نداشته باشم
همیشه از پنجره اتاق تنهاییم که در همسایگیش  قلب شکسته است به ستارگان اسمان مینگرم و روح وچشمانم هر دو نظاره گرند چشمانم چیزی نمیابد ولی روحم وجود تو را احساس میکند ستاره  ای پیدا نیست ولی وجود تو اسمان مرا روشن گردانیده و حتی وجود ابر های تیره نمی تواند از روشنایی تو بکاهد  چه شب پر غو غایی است گویا کوچکترین  احساسی از ان نداری و لی  من وجود تو را احساس میکنم  دوست ندارم سحر بیاید و مرا از تاریکی شب جدا کند  و در این خلوت پر هراس تنها با شب اونس دارم و در زمانی که همه دیدگان خود را بر شب فرو بسته اند  چه خبر داری از دل در انتظار من . انتظار هیج جیز نیست جز دوری ازوجود تو .. و ای انسانه من بیدارم د راین دریای شب و با طوفان هولناک سکوت میجنگم  نه طلب کمک میکنم نه فریاد دردمندی سر میکشم  تنها سو سو نور چشمان تو میتواند مرا از دریا برهاند
شاید تو والاتر از انی که فهم کوته عشق الود من قلب پاک تو را فتح نمایید

 

سکوت مرداب

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 13:53 شماره پست: 53

هوا دوباره ابریست اشکهایم زود تر از باران شروع به باریدن کرده است  و بازهم احساس تنهایی به سراغم امده است هر زمانی این احساس را دارم برای فرار از ان رو به نوشتن می اورم  
نه میتوانم از خاطراتم بکذرم نه میتوانم سرنوشت را تغیر دهم  بس مینویسم گویا نوشتن تنها برایم باقی مانده است . اری بی تو محکومم محکوم به نوشتن در تاریکی ولی تردیدی به خود راه نداده ام عاشقم  مینویسم خط به خط دردهایم را که شاید تسکینی باشد بر ان ولی هرگز نا امید نمیشوم شاید این تنهایی مرا در شناخت بیشتر تو یاری نماید  شاید هم برای رسیدن به تو اول باید خود را بشناسم ولی میدانم بی تو غمگینم  و شاید سکوت را بیشه کنم ولی برای من میمانی همانگونه که هستی از خوشبختیهای دنیا شاید برای من فقط دوست داشتن تو با قی مانده است وجشمهایم فقط در فراق تو اشک می ریزد وهنگامی که دل گیرد روحم  برای دیدنت از بدن جدا شود  
گل باغ زندگی من ای کاش زمانی که این جملات را مینوشتم اینجا بودی تا سیر تماشایت میکردم و نوشته هایم را برایت زمزمه میکردم و لی افسوس برای جدایی تو از من زمان بی پروا در حرکت است و اشک وغم در چهره ام همه الهامی است از رفتن تو دیگر رنگهای زیبای زندگی من بی تو بی رنگ وبو هستن هرچه بیشتر با خود می اندیشم بشتر احساس میکنم بی تو نخواهم توانست .. اری میهراسم از اینکه روزی بروی و مرا در این مرداب تنها بگذاری تو ساخته و پرداخته سکوت مرداب نیستی تو روح ساکن ابی . ابی که روزی سکون را میشکند هستم حتی اگر بروم .ومیروم همنجایی تو هستی .تو ساحلی و من موج اگر صد ها بار موج را برانی باز به اغوش ساحل باز میگردد. نمیدانم تا کجا خواهم رفت ولی این راه را با تو اغاز کرده ام بی تو پایانی بر ان نیست این راه راه تنهایی نیست . من سالک راه نیستم من عاشق یارم.من یک نگاه بی تو را در خود نیندیشیده ام  من یک گام بی تو را نتوانم .چگونه ؟ راه  رفتن را نمیدانم مرا تنها مگذار سکوت مرا میترساند
گویی به اخر دنیا رسیده ام و جز هراس هیج را احساس نمیکنم  برای رسیدن به قلب بهشت دستهای تورا کم دارم  تصویر مبهمی است در انتظار ابرهای اسفند که خبر از باران فروردین دارد و

 

او هست باید باورش کرد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 19:19 شماره پست: 54

گریه کن اسمان به حال من بر وبالم سوخته است چشمهایم نگاه خود را گم کرده اند دوست دارم از این دنیا ی بی وفا به سوی درگاهت باز گردم ای خدا دوست دارم برواز کنم من در این دنیا بیگانه ام
وقتی تو نیستی .نیستی مطلق را درک میکنم و هنگامی که رفتند را به یاد میاورم نومیدی در من به مطلق میرسد و ناگهان اندیشیدن به فردایی که تو در ان وجودی نداشت باشی مرا به ورطه سقوط میبرد
وخود را ویرانه ای میبینم که حتی گذر زمان نیز نتوان انرا به استوار کند
دوست ندارم فردایی باشد ان فردایی که تو نباشی .دوست دارم تمنا کنم تا شاید کسی باشد صدای درون مرا بشنود و بیقراری مرا انگونه هست احساس کند ...
 هیچکس جز تو نخواهد توانست .اری تو تنها بازیگری هستی که میتوانی از نتوانستنها بگذری.ولی بدان من هرگز تسلیم سرنوشت نخواهم شد حال که تنها سکوت به من وفادار مانده با سکوت همبیمان میشوم تا سکوت تورا بشکنم نمی دانم سخت بریشانم
کمی به اطراف خود خیره میشوم نمیدانم کسی نیست تا حرفهایم را درک کند شاید چشمهایت نگاه خود را از من دور کرده اند اشکهایم نیز دیگر توان گذشتن از غمهایم را ندارد .گویا در بس ابرها نامیدی بنهان است من نه میروم نه رویاهایم را رها میکنم اینده را دوست ندارم بس با گذشته ام زندگی میکنم انجایی که تو برای همیشه هستی
سالها بود به دنبال رویای تو بودم حال که تورا یافته ام تصویرت را در عمق  خویش در قابی از جان به یادگار نگاه داشته ام .وچون به بازگشت امیدوارم انتظار میکشم .چشم براه میمانم اما تردید نمیکنم یقین دارم روزی باز میگردی من با خویش عهد بسته ام وهیچ فریبی توان شکستن انرا ندارد به هیچ چیز دیگری نمی اندیشم در بیرون سکوت استو غربت ولی در درون تو هستی میتوان در حالی که نیستی به تو رسید نوشته های من گنگ نیست سنگین غم رفتن تو به سنگینی انرا دو چندان کرده است
ولی من تنها نیستم و او مجهول نیست فقط باید باورش کرد .نه تظاهر است نه دروغ نه تصنعی .تناقض وتضاد هم در کار نیست .ارامش واطمینانی در وجود من هست حتی اگر در این راه بمیرم باز هم سخت نیست

 

جنون مرگ .مرگ عشق ناتمام دیوانه ام میکند

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 20:37 شماره پست: 55

ای اشکهای بنهان من گریه کنید بر خاطرات من بر بریشانی حال من بر قلب شکست خورده من . گریه کنید تا شاید ارام شود دل شوریده من
امشب به مانند هیچ یک از شبها نیست دوست ندارم ناله ها ی گردانم را دیگر برسبیدی کاغذ حک کنم دوست دارم انه را به نتی تبدیل کنم تا همچون صور اسرافیل باشد تا بر ان بدمم تا زنگار از روح شکسته دلان بر دارد تا منقلب کند روح افسرده تورا
نمی دانم انگشتان انسانی دل شکسته به مانند من میتواند ناله های جگر سوز مرا به سمفونی تبدیل کند که امواج سکون یافته را خروشان کند ایا از لابلای ناله های این سمیهای کوبیده بر تکه تخته میتوان ناله های  دل مرا شنید نمی دانم دوست دارم فریاد برکشم دوست دارم اشک بریزم
تیرگی شب سر سام اور است.اشکهام وحشت زده ترس از رفتن ها  باید در دامن سکوت اشکهایم را بر روی قلبم ان گوشه که برای تو به یادگار گذاشته ام بریزم تا همواره سبز باشد
جنون مرگ .مرگ عشق ناتمام دیوانه ام میکند.دوست دارم اسمان به حال من بگرید تا اشکهی مرا در خود محو کند دوست دارم غمهایم را به باد بسبارم ولی باده نیز در غم من ناله سر میدهند دلم بر حال غربت خودم میسوزد .دردم چیست .عشقم جیست زندگیم کیست .او میداند با سکوتم میداند دریغا نمیدانم چه کنم دیگر ان کوچه باییزی خزان زده برایم معنی ندارد دیگر خش خش شکستن برگهامرا به عمق باییز نمی برد دیگر اینده مرا به سوی خود نمی خواند
بی طاقتم فغان بر میکشم گاه در کوچه های دلتنگی به راه می افتم گاه تو را میبینم گاه در خیالم تو را میبویم  گاه تور ا احساس میکنم و گاه نمیدانم تو کیستی اما میدانم مرا با تو جدایی نیبست  مرا بی تو سرنوشتی نیست سر گذشتی نیست و شاید تو خورشید بی غروب من هستی تو همه جا وجو.د داری طنین افکن
ای بادهای باییزی مرا با نفس سرد خود بسوزانید تا مرا از این محنت برهانید
ای دنیای ناشناخته من به تازگی به او رسیده بودم زمستان برای من سخت است در بناه تو شاید بتوان از ان گذر کرد
تو هوای من شده بودی چرا مرا از استشمام خود محروم میکنی دم زدن در تو حیات است اشکهای بی قابم که ساله در بس برده غرور زندانی بود دیگر فرو نمیریزد بی تو دوست ندارد جاری شود
اما افسوس تو نیستی غریبم در هر غروب در بس رفتن افتاب در انتظارم واز هر رهگذر صبح تورا میجویم  تاروزی باز گردی تا روزی با صدای اواز برستو های هجرت کرده باز گردی خلوت تنهایم را دوست داشتم خلوتی که تنها یاد تو در ان بود حال که نیستی میترسم در این خلوت دیگر نتوانم برخیزم

 

هنوز قلب باغچه در زیر سردی برف می تبد

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 11:3 شماره پست: 56

نیمه های شب خواب توان چیره شدن بر پلکهایم راندارد امشب اگراشک به فریادم نرسد می میرم . تنهایم از این روزهای ابری خسته شده ام و سنگینی نگاهت بر خستگی آن افزوده گاهی به گذشته خود ، خنده ام می گیرد و در اوج آن آهی می کشم چون درخت دوست داشتن من میوه ای به رنگ تنهایی داده است ای کاش احساس نبود و همه چیز را تنها با چشمهایم می توانستم ببینم .

نمی دانم چرا رفتی ولی در زندگی برای آمدن شاید یک دلیل باشد ولی برای نرفتن هزاران دلیل نمی دانم چگونه آن هزار دلیل را پیدان کردی و رفتی بعد از رفتند قلبی شکست شاید زمستان با سپیدش بتواند این همه سیاهی را بپوشاند .

شاید خود را تسلیم سکوت کنم ولی حتی در انتهای سکوت باز هم به تو می رسم آنقدر قد کشیده که دیگر توانی در خود نمی بینم می دانی چرا می گویم دیدار نامیدی را می گویم – دیگر کسی نیست تا از مهربانی سخت بگوید وقتی تور را در رویای خویش ساختم زمستان بود پس سرما یارای شکستن این رویا را ندارد و هنوز قلب باغچه در زیر سردی برف می تپد از تجسم یاد تو خون در رگهای من جاری است .

سکوت مرا با خود به گذشته های دور می برد هنگامی که خداوند سکوت را آفرید وجود من نیز هراسان بود آرام می گریستم صداها خاموش بود حتی زمان نیز حرکت نمی کرد تنها صدای قطرات اشکهای من بگوش می رسید هنوز سکوت بود ، سکوت انتظار را باید یکی بشکند ؟ ناگهان خداوند با دستهایش تاریکی را به کناری زد روشنائی چشمانم را نوازش کرد .

اندک اندک سکوت شکسته می شد خدا به فرشتگانش فرمان می دهد چیزی بر روی قلبم حک      می کند دوست دارم بدانم آن چیست پاسخی می آید سکوت کن ای بنده ، فرمان فرمان خداوند است همه سر به سجده فرو می آورند من که شیطان نیستم سر سجده فرو می آورم .

ولی دوست دارم از زیر چشمم نگاه کنم نگاهی بر آن می اندازم بینم چیست ؟ نوشته ای است حک شده بر قلبم آن موقع نمی دانستم چه بود ولی حال می دانم آن یاد و توست پس تا مرگ بمان  که  می مانم چون حک شده ای بر قلب من .

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:28 توسط سارو |